خاطرهای از شهید «خورشید خادمی ماشاری»
همرزم شهید تعریف میکند: به شهید گفتم؛ به دلم برات شده که در این عملیات شهید میشوی! فردای قیامت ما را فراموش نکنی. حرفم که تمام شد، خورشید سرش را پایین انداخت و آرام گفت؛ ما کجا و شهادت کجا؟ خورشید یک نورانیت خاصی در چهرهاش بود. هنوز هم آن چهرهی معصوم و نورانی را فراموش نکردهام.