شب از نیمه گذشته بود. ستارهها هنوز در آسمان میدرخشیدند و ماه کمکم روی خود را پنهان میکرد. بیرون شهر، جیپها و کامیونهای ارتشی پشت سر هم پارک میکردند. کماندوها و سربازها یکی پس از دیگری، از ماشینها پایین میپریدند. فرمانده کماندوها که مردی درشت هیکل بود، اخمهایش را درهم کشیده بود و با لحن خشنی فرمان میداد. از چهره گرفته آنها خشونت و بیرحمی میبارید. طولی نکشید که صدها کماندو در صفهای منظم آماده شدند.