خاطره بازی - صفحه 2

آخرین اخبار:
خاطره بازی

«علی‌اکبر» از کودکی حساب روزهایش را با خدا صاف می‌کرد

پدر شهید «علی‌اکبر تشرعی» نقل می‌کند: «ده ساله بود که برای اولین بار روزه گرفت. آن موقع ماه رمضان در تابستان بود. گفتم: علی‌اکبر! الان هوا گرمه و روز‌ها بلند، نمی‌خواد امسال روزه بگیری، بگذار ان شاءالله سال دیگه گفت: نه باباجون! روزه می‌گیرم.»

هشت روز چشم‌انتظاری، یک عمر دلتنگی

کیف را از من گرفت و گفت: «ان‌شاءالله هشت روز دیگه برمی‌گردم!» بعد هم تأکید کرد و گفت: «مطمئن باش خانم! فقط هشت روز!» روز هشتم من و بچه‌ها منتظر آمدنش بودیم. همان روز خبر شهادتش را برای‌مان آوردند.
قسمت نخست خاطرات شهید «الیاس میرعبدالله»

ذخیره آخرت

مادر شهید «الیاس میرعبدالله» نقل می‌کند: «بنیاد شهید چند قلم جنس داد، اما من نگرفتم. همسایه‌مان الیاس را خواب دید که به او گفت: به مادرم بگو: هر‌چی که او نگیره، من اینجا براش ذخیره می‌کنم.»
قسمت دوم خاطرات شهید «علیرضا صباغی»

شهادت در کامیاران؛ تیتر روزنامه در نخستین روزهای جنگ

برادر شهید «علیرضا صباغی» نقل می‌کند: «با کمین ضد انقلاب در منطقه کامیاران، نوزده نفر به شهادت رسیدند. این تیتر روزنامه‌ای بود که دایی می‌خواند. با کنجکاوی مشروح خبر را خواندم و به اسم علیرضا رسیدم.»

نماد اخلاق و فداکاری؛ مردی که ستون خانه‌مان بود

همسر شهید «محمدرضا صدقی» نقل می‌کند: «اخلاق و رفتار پسندیده داشت. در کار‌های خانه همیشه با خوش اخلاقی و مهربانی به من کمک می‌کرد. به من و فرزندانم احترام زیادی می‌گذاشت. در رفع مشکلات خانه خیلی کوشا بود. در برخورد با پدر و مادرش بسیار مهربان و دلسوز بود.»

شکایت نزد امام زمان(عج) از ترک نماز و خمس

همسر برادر شهید «محمدرضا خیرالدین» نقل می‌کند: «گفت: اگه نماز نخونین و خمس ندین، اون دنیا نزد امام زمان شکایت‌تون رو خواهم کرد.»

سلام مرد خدا

برادر شهید «محمد شکرالله» نقل می‌کند: « گفت: شهید شدن مال مردان خداست. لیاقت می‌خواد. من این‌قدر گناه دارم که اصلاً فکرش رو نمی‌تونم بکنم. حالا بعد از سال‌ها وقتی به مزارش می‌رسم، بهش می‌گم: سلام مرد خدا!...»

«محمدرضا» در شجاعت و دلاوری بی‌نظیر بود

برادر شهید «محمدرضا واحدی» نقل می‌کند: «برادرم محمدرضا به نماز و روزه اهمیت می‌داد. در شجاعت و دلاوری بی‌نظیر بود.»
قسمت پنجم خاطرات شهید «اسماعیل معینیان»

آرزوی کودک برای سایه محبت پدر

همسر شهید «اسماعیل معینیان» نقل می‌کند: «عکسش را چسباند روی تنه نقاشی شده و بالای سرش چند حباب کشید و آن بالاتر دختر بچه‌ای که دست در دست پدرش در پارک قدم می‌زد. مریم نه ساله من، پدر می‌خواست و سایه محبت او را.»
قسمت سوم خاطرات شهید «اسماعیل معینیان»

راز آن نیمه شب

همسر شهید «اسماعیل معینیان» نقل می‌کند :«رفته بود دعای کمیل. یک ربع به دوازده برگشت. از همان جلوی در متوجه شدم که اسماعیلِ چند ساعت قبل نیست. گفتم: راستش رو بگو، امشب چی از خدا خواستی که این‌طور نورانی شدی؟ برق را خاموش کرد و گفت: بگیر بخواب! فردا صبح که بلند شدی، می‌بینی که از نور خبری نیست.»

«ایرج» یک مرد به تمام معنا بود

مادر شهید «ایرج نوروزی‌فر» نقل می‌کند: «می‌دانستم پسری که از هفت سالگی نماز می‌خواند و با آن سن کمش، نمازهایش طولانی و خالصانه بود، او یک مرد به تمام معنا بود.»
قسمت دوم خاطرات شهید «اسماعیل معینیان»

دلم هوای جمکران کرده

همسر شهید «اسماعیل معینیان» نقل می‌کند: «آهی از ته دل کشید. گفتم: چیزی شده؟ گفت: دلم هوای جمکران کرده. عصر جمعه و شب‌های چهارشنبه بدجوری هوایی می‌شد.»
قسمت نخست خاطرات شهید «اسماعیل معینیان»

داستان پسری که به بچه‌ها یاد می‌داد چگونه با خدا حرف بزنند

مادر شهید «اسماعیل معینیان» نقل می‌کند: «با خواهرش از سرِ زمین آمدند؛ خسته و کوبیده. دست و پایش را شست و صدا زد: بچه‌ها! اول نماز. ده یازده ساله بود، همه پشتش می‌ایستادند. او هم شمرده شمرده می‌خواند تا آن‌ها بتوانند درست تلفظ کنند.»

شهادت مردی که با لبخند رفت و دلها را به یاد خدا نشاند

برادر شهید «عبدالحسین همتیان» نقل می‌کند: «گفت: آفرین داداش خوبم! هرچی نماز خوندی بنویس، برگشتم بهت جایزه می‌دم. او را بوسید و بعد دست من را به دست گرفت و گفت: حواست به مامان و بابا باشه. نکنه اذیت‌شون کنی! همه‌تون توکل‌تون به خدا باشه.»
قسمت دوم خاطرات شهید «محمود یغمانژاد»

عطر شهادت؛ وقتی محمود برای مهمانی ابدی آماده می‌شد

هم‌رزم شهید «محمود یغمانژاد» نقل می‌کند: «از توی ساک لباس بسیجی‌اش را درآورد. چفیه را دور گردنش انداخت. جلوی آینه شانه به موهایش می‌کشید. شیشه عطر را هم کنار دستش دیدم. تا شروع عملیات چشم از عقربه‌های ساعت برنداشت.»
قسمت نخست خاطرات شهید «محمود یغمانژاد»

وقتی اولین «بابای» کودک، آخرین وداع پدر شد

همسر شهید «محمود یغمانژاد» نقل می‌کند: «یک دفعه صدای علی‌محمد نه ماهه بلند شد: «بابا!» اولین کلمات معناداری بود که علی‌محمد به زبان می‌آورد. محمود گفت: فدات بشه بابا! ماشین سپاه از ما دور شد و محمود را برای آخرین بار به جبهه برد.»

سربازی که زیر شکنجه‌های کوموله تسلیم نشد

برادر شهید «نوروزعلی هراتیان» نقل می‌کند: «گفت: داشتم می‌رفتم حمام که کومله‌ها منو دستگیر کردن. بردن توی یک زیرزمین و شروع کردن به بازجویی و گرفتن اطلاعات. با اینکه سرباز بودم و خیلی هم اطلاعات نداشتم ولی می‌خواستن از زبانم حرف بکشن. عصبانی می‌شدن و کتکم می‌زدن.»

ادب، عشق و ایثار؛ سه ویژگی‌ای که محمود را خاص کرده بود

خواهر شهید «محمود هروی» نقل می‌کند: «محمود از کوچکی خیلی مؤدب و با شخصیت بود. خیلی به او علاقه داشتم. هرچه او بزرگ‌تر می‌شد، علاقه ما نسبت به هم بیشتر می‌شد. برای اعضای خانواده هم خیلی شیرین و عزیز بود. زمانی که بزرگ شد و به جبهه رفت، عاطفه پدر و مادرم قوی‌تر شد.»
قسمت نخست خاطرات شهید «حسین یحیی»

آه «حسین» در سکوت نیمه شب؛ او در مرصاد به آرزویش رسید

هم‌رزم شهید «حسین یحیی» نقل می‌کند: «تصمیم گرفتیم توی نمازخانه سپاه بخوابیم. نمازخانه پر از عکس‌های شهدا بود. حسین را دیدم که محو آن‌ها شده بود. آهی کشید و گفت: جنگ تموم شد و ما موندیم! آه حسین کار خودش را کرد و در عملیات مرصاد شهید شد.»
قسمت نخست خاطرات شهید «سید محسن حیدرهایی»

«سید محسن» الگوی ادب و شجاعت بود

پدر شهید «سید محسن حیدرهایی» نقل می‌کند: «تمام خصوصیاتش برجسته بود؛ اما شجاعت و درایت سید محسن چیز دیگری بود. به قدری که در سخت‌ترین لحظات هم، خون‌سرد بود و قدرت تصمیم‌گیری خوبی داشت. اخلاق نیکو داشت و بیشتر اوقات با تبسم، با افراد برخورد می‌کرد. مؤدب و باصفا بود.»
طراحی و تولید: ایران سامانه