آزادگان، با ایمان راسخ خود در برابر همه فشارهای جسمی و روحی دشمنان ایستادند و روابط اجتماعی جامعه کوچک اردوگاهی خود را بر پایه اخلاق حسنه بنا نهادند و از شکنجههای مزدوران بعث، هراسی به خود راه ندادند. یک آزاده و جانباز شیمیایی دفاع مقدس از چگونگی آغاز اسارت تعریف میکند.
بصورت ردیف های منظم، ضربه های کابل سیاهشان را محکم و ناجوانمردانه به پیکر نحیف اسرا می نواختند. کم کم موقع تنبیه ما هم نزدیک شده بود.افسر عراقی که مثل قاتل به ما نگاه می کرد صافی بزرگی از درختان خرما(نخل) را به دست گرفته و به ناحیه پشت و سینه اسرا یک ضربه می زد...
اگر مبالغه نباشد، سخت ترین مصائب را اسرای جنگ در زندان های مخوف رژیم بعث پشت سرگذاشتند. مردان مردی که هر روز شکنجه می شدند تا به آرمان های خود، پشت پا بزنند، اما کمتر اسیری پیدا شد که تن به ذلت دهد و دشمن را شاد کند
در دوران جنگ به خدمت مقدس سربازی رفته بودم. من که عشق به جبهه با تمام وجودم عجین شده بود نتوانستم که جبهه و جنگ را ترک کنم. بعد از پایان سربازی همچنان در جبهه به صورت بسیجی ماندم و بعد به عضویت سپاه در جنگ ماندم.
نماهنگ «ابر مسافر» سروده عبدالجبار کاکایی با صدای احسان خواجه امیری با موضوع «اسارت» در نوید شاهد تقدیم منتشر شد. این نماهنگ به همت موسسه فرهنگی شاهد تولید شده است.
گفتوگو با همسر معلم شهید، علی علوی که پیکرش 8 سال مفقود بود
وقتی آزادگان گیلانی برمیگشتند، نزد آنها میرفتم و سراغ علی را میگرفتم. وقتی پاسخی نمیشنیدم تا مدتها افسرده میشدم و مدت طولانی سکوت اختیار میکردم. تلویزیون نگاه نمیکردم.
سید حسین فرمی باف از آزادگان یزدی و متولد سال 42 است که شانزدهم آبان 1361 به اسارت در آمده و تقریبا هشت سال در زندانهای رژیم بعث عراق به سر برده است..
«حسین لشگری» از آزادگان سالهای دفاع مقدس است که 18 سال در بند رژیم عراق اسیر بود. وی سال 1387 به ایران بازگشت. «منیژه لشگری» همسر «حسین لشگری» خاطرات خود را از روزهای اسارات همسرش بازگو میکند
نویسنده کتاب «رقص روی یک پا» گفت: زمانی که مین زیر پای من منفجر شد، همرزمانم فکر کردند شهید شدم و لذا زمانی که از اسارت باز گشتم ابتدا زائر مزار خودم شدم.
در بخشی از خاطرات آزاده احمدعلی قورچی آمده است: در موقع عزاداری در کنار هر یک از پنجرهها نگهبانان خودی میایستادند در حالی که آینهای کوچک به دست داشتند به وسیله آن مسیر آمدن نگهبانان عراقی را زیر نظر داشتند و با آمدن نگهبان عراقی کلمه رمز که از قبل تعیین شده بود توسط نگهبان خودی گفته میشد و بچهها حالت عادی به خود میگرفتند.
آزاده سرافراز اردشیر فرهادی می گفت: در طول دو سال اسارتم مهمترین و شیرینترین خاطره ام شنیدن وعده آزادی از طرف صلیب سرخ بود که به ما گفتند بعد از یک ماه دیگر آزاد می شوید و شیرینتر از همه .....
در عملیات مجاهدین خلق به نام عملیات آفتاب، پس از درگیری و شهادت تعدادی از دوستان به اسارت نیروهای عراقی در آمدیم و به محض اسیر شدنمان دست هایمان را با بند بستند و ما را در چاه هایی قرار دادند ........