آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۳۲۸۹۰
۱۰:۱۱

۱۴۰۵/۰۷/۱۹

زمزمه ماندگار شهید امیرحسین بیگدلی: «اگر ما نرویم، چه کسی بماند؟»

شهید «امیرحسین بیگدلی»، افسر ۲۵ ساله، بصیر و شجاع فراجا از دیار خدابنده زنجان، تجسم عینی غیرت و ازخودگذشتگی نسل جوان ایران اسلامی بود؛ جوانی که ردای امن و آرام معلمی را به عشق پوشیدن لباس رزم و پاسداری از میهن رها کرد و در دهم اسفندماه ۱۴۰۴، با وجود پایان شیفت خدمت در کلانتری ۳۸ شهرک بنفشه، با لباسی شخصی اما دلی سرشار از شوق پرواز، داوطلبانه به ستاد فرماندهی سپاه کرج شتافت و تنها نیم ساعت بعد، در حمله وحشیانه موشکی دشمن صهیونیستی-آمریکایی به فیض عظمای شهادت نائل آمد.


به گزارش نوید شاهد البرز؛ در سومین روز از پاییز سال ۱۳۷۹، در دامنه‌های غیرت‌خیز شهرستان خدابنده در استان زنجان، نوزادی دیده به جهان گشود که نامش را «امیرحسین» گذاشتند؛ نامی برگرفته از امیرمؤمنان و سالار شهیدان که سرنوشت او را با فتوت و عاشورایی زیستن گره زد. امیرحسین از همان دوران نوباوگی و کودکی، چشمانش با برق اقتدار و صلابت مأموران برقراری نظم و امنیت می‌درخشید. وقتی هم‌سن‌وسال‌هایش در بازی‌های کودکانه غرق بودند، او همیشه کلاه نظامی بر سر می‌گذاشت و در رؤیاهای پاکش، خود را پاسدار حریم امن مردم و میهن می‌دید.

از انصراف از ردای معلمی تا لباس شخصی شهادت؛ زمزمه ماندگار شهید امیرحسین بیگدلی: «اگر ما نرویم، چه کسی بماند؟»

دوران مدرسه را با پشتکار، نبوغ و انضباطی مثال‌زدنی پشت سر گذاشت. اهل مطالعه، تفکر و حضور مستمر در فعالیت‌های فرهنگی و پایگاه‌های بسیج بود. نوجوانی‌اش در صفوف به‌هم‌پیوسته مساجد و هیئت‌ها شکل گرفت و همین پیوند معنوی، قطب‌نمای حرکت او در بزنگاه‌های سرنوشت‌ساز زندگی شد.

انصراف از ردای امن معلمی به عشق سنگر ایثار

امیرحسین با ورود به سال‌های پایانی دبیرستان، در کنکور سراسری گروه علوم انسانی شرکت کرد و با رتبه‌ای ممتاز و درخشان، در دانشگاه فرهنگیان و شغل شریف معلمی پذیرفته شد. میز تدریس، آرامشِ خاطر، تعطیلات منظم و امنیت شغلی، همان چیزی بود که خانواده و به‌ویژه مادر دلسوزش برای فرزند رشیدشان آرزو می‌کردند. اما در سینه امیرحسین، آتشی دیگر زبانه می‌کشید؛ آتشی از جنس غیرت، خطرپذیری و شیدایی برای دفاع از کیان کشور.

او در برابر حیرت و نگرانی اطرافیان، با احترامی عمیق اما اراده‌ای خلل‌ناپذیر، از پذیرش موقعیت آرام معلمی انصراف داد و مسیر دشوار، پرخطر و پرمسئولیت دانشگاه علوم انتظامی را برگزید. چهار سالِ تمام در دانشگاه افسری با جدیت، آموزش‌های سخت نظامی، رزمی و تاکتیکی را سپری کرد و با نشان افتخار فارغ‌التحصیلی، پای در میدان عملی پاسداری از نوامیس و امنیت مردم نهاد.

«اگر من و ما نرویم، پس چه کسی بماند؟»

مسئولیت‌پذیری امیرحسین تنها محدود به ساعات موظفی اداری نبود؛ او روح ناآرامی داشت که پیوسته در مدار بسیج و خدمت جهادی می‌چرخید. با آغاز مأموریت‌های سازمانی، در قامت افسری کاردان، مؤمن و مردمی در کلانتری ۳۸ شهرک بنفشه کرج مشغول خدمت شد. مردم‌داری، سعه‌صدر و دلسوزی‌اش برای گره‌گشایی از کار مراجعان، او را در چشم همکاران و اهالی منطقه متمایز ساخته بود.

روزهایی که غرش تهدیدات دشمن و شرایط ملتهب جنگی، سایه بر میهن انداخته بود، دلواپسی‌های مادرانه به اوج خود رسید. مادری که ثمره جانش را به میدان فرستاده بود، با لحنی سرشار از مهر و اضطراب زمزمه می‌کرد: «امیرحسین جان، الان اوضاع خطرناک و جنگی است؛ کمتر خودت را به خطر بینداز…» اما پاسخ شهید، سندی زرین از بلوغ معنوی و درک عمیق این جوان دهه هفتادی بود؛ پاسخی که بی‌درنگ یادآور خطبه‌های پرشور یاران اباعبدالله در شب عاشورا بود. امیرحسین با لبخندی آرام رو به مادر گفت:

«مادر جان! اگر من و ما برویم و پشت سنگر را خالی کنیم، پس چه کسی بماند و از این مرز و بوم و مردم دفاع کند؟ اگر ما نایستیم، چه بر سر امنیت این خاک می‌آید؟»

آخرین شیفت، لباس شخصی و پرواز تا معراج

دهم اسفندماه سال ۱۴۰۴ فرا رسید؛ روزی که قرار بود برگ زرین عروج امیرحسین به دست ملائک نوشته شود. شیفت کاریِ سنگین و نفس‌گیر او در کلانتری ۳۸ شهرک بنفشه به پایان رسیده بود. سلاحش را تحویل داد، لباس فرم را از تن درآورد و پیراهن و شلوار شخصی پوشید تا راهی خانه شود.

درست در لحظاتی که در حال خداحافظی با همکاران و ترک مقر بود، متوجه شد که مأموریتی ویژه اعلام شده و گروهی از نیروها باید برای پشتیبانی و هماهنگی به مرکز ستاد فرماندهی سپاه کرج اعزام شوند. در آن لحظه هیچ اجبار سازمانی، دستور اداری یا تکلیفی بر دوش امیرحسین نبود؛ او شیفتش پایان یافته بود و خستگی شب‌زنده‌داری در چشمانش موج می‌زد. اما مرام پهلوانی و روح عاشورایی‌اش اجازه نداد رفقایش را در خط مقدم تنها بگذارد.

بی‌درنگ جلو آمد و اعلام کرد همراه آنان می‌رود. همکارانش گفتند: «امیرحسین، تو خدمتت تمام شده، لباس شخصی به تن داری، خسته‌ای؛ به خانه برو.» اما او نگاهی عمیق و معنادار به چهره تک‌تک همرزمانش انداخت؛ نگاهی که نشان می‌داد پرده‌ها از جلوی دیدگانش کنار رفته است. با آرامشی عجیب و لحنی قاطع گفت:

«نه! این خداحافظی آخر است… من با شما می‌آیم؛ می‌روم تا شهید شوم!»

اصابت کینه دشمن و وصال در ۳۰ دقیقه

کلمات هنوز در فضای کلانتری طنین‌انداز بودند که خودروی حامل رزمندگان راهی ستاد فرماندهی شد. عقربه‌های ساعت به تندی پیش می‌رفتند؛ گویی زمان نیز برای رسیدن امیرحسین به معراج شتاب داشت. درست نیم ساعت پس از آن کلام پیشگویانه و وداع تکان‌دهنده، غرش موشک‌های جنایتکارانه رژیم صهیونیستی-آمریکایی آسمان را شکافت و ساختمان ستاد فرماندهی سپاه کرج را هدف گرفت.

انفجاری مهیب رخ داد و ستوان جوان، با همان لباس شخصیِ ساده و پاک، در خون مطهر خویش غلطید. امیرحسین بیگدلی به آن‌چه با دل و جان باور داشت رسید؛ او که داوطلبانه به استقبال خطر رفته بود، در بیست و پنجمین بهار زندگی‌اش، پاداش وفاداری و صدق کلامش را با نوشیدن شربت شهادت دریافت کرد.

امروز، نام پرشکوه شهید «امیرحسین بیگدلی» نه‌تنها بر تارک افتخارات زنجان و البرز، بلکه بر قلب تاریخ مقاومت این سرزمین می‌درخشد؛ جوانی که در میدان آزمون غیرت، مصلحت‌اندیشی‌های دنیوی را زیر پا گذاشت تا بیرق امنیت ایران اسلامی همواره در اهتزاز بماند.

روحش شاد، یادش جاودان و راه سرخش پررهرو باد.

انتهای پیام/


گزارش خطا

ارسال نظر
تازه‌ها
طراحی و تولید: ایران سامانه