هدیه خدا

به گزارش نوید شاهد همدان، شهید عزت الله رحیمی اول تیر ۱۳۴۶ در روستای علی آباد دمق متولد شد. پدرش نصرت الله و مادرش سکینه نام داشت. تا دوم متوسطه درس خواند و به عنوان سرباز ارتش در جبهه حضور یافت. پنجم اسفند ۱۳۶۵ در نهر عنبر به شهادت رسید. پیکرش در گلزار شهدای زادگاهش به خاک سپرده شده است.
نصرت الله رحیمی پدر شهید عزت الله رحیمی در خاطراتی از فرزند شهیدش میگوید:
شهید عزت اله رحیمی طلوع آفتاب عمرش در روستای علی آباد دمق در اوایل سال ۱۳۴۶ مقارن با حادثهای بود که همه را متحیر کرد.
درخت گردوی چهل سالهای داشتیم که در کمال سرسبزی و شادابی بدو هیچ آفت و آسیبی به یکباره خشک شد، طوری که هیچکس باور نداشت چنین حادثهای رخ داده باشد. آن روزها فلسفه اش را نمیدانستم گویی نوید فراغی بزرگ برایم بود.
عزت الله سه سال بیشتر نداشت که به شدت بیمار شد، از وجود امکانات رفاهی و پزشکی در روستایمان خبری نبود، آن روزها حکومت شاهنشاهی هیچ توجهی به مناطق محروم و روستایی نداشت و اوضاع اسفناکی در روستاها حاکم بود.
نزدیکترین مرکز درمانی به روستایمان بیمارستان کوچکی در سرابی تویسرکان بود که میبایست حداقل سه ساعت از راههای صعب العبور و کوهستانی عبور میکردیم و بیمار خود را به بیمارستان مذکور میرساندیم.
خوب به خاطر دارم چندین بار شبانه عزت الله را به آغوش گرفته و تا سرابی پیاده میرفتم، نیمههای شب حرکت میکردیم و نماز صبح را در مسجد سرابی میخواندیم. بیماریش شدت گرفت و من بسیار افسرده و ناراحت بودم.
شبی در عالم خواب دیدم سید نیکومنظری کودکم را از دستم گرفت. پیرمردی در جوارش ایستاده بود، دستان کوچکش را در دستان پیرمرد نهاد و فرمود: این امانت را نگهدا تا آن را به ما برگردانی، به یکباره از خواب بیدار شدم، حالت مسرت و شعفی وصف ناپذیر وجودم را فراگرفته بود چرا که عزت الله بهبود یافت و به شکرانه سلامتیش به پابوس امام هشتم رفتیم.
مظلوم و مهربان بود و همان روزها باید میدانستم که زمینی نیست و به آسمانها تعلق دارد. دوست داشتنی بود و باهوش و در عین حال بسیار مظلوم. چهره مظلوم و مهربانش هنوز به خاطر خویش و بیگانه به یادگار است، غم فراغ جانکاهش بر دل هاست و داغش سنگین و پرمعنا.
با آغاز جنگ تحمیلی دانش آموز مدرسه عشق و ایثار شد و چندین مرحله در عملیاتهای مختلف حضور یافت. آخرین دیدارش بیست بهمن ۱۳۶۵ بود که برای مرخصی آمده بود. به اصرار مادرش به خواستگاری یکی از دخترهای همسایه رفتیم.
ساده و بی تکلف جشن مختصری در سالروز پیروزی انقلاب اسلامی گرفتیم و با اتمام مرخصیش دوروز پس از مراسم قصد رفتن کرد. ماشین برای رفتن به شهر نبود و به ناچار وانت باری کرایه کردیم تا ایشان را به شهر ببرد.
در پایین روستا دو مسافر خانم هم پیدا شدند و متواضعانه جای خود را به آن دو داد و در آن سرمای استخوان سوز بهمن ماه پشت وانت ایستاد. دستانش را به میلههای ماشین گرفته و خیره نگاهم میکرد.
ماشین ارام ارام حرکت کرد، گویی تمام وجودم را با خود میبرد. در پرتو نگاه مهربانش خداحافظی کرد. نمیدانم بر مادرش چه گذشت. درخت گردو و خوابم به یادم آمد و با صلوات بدرقه اش کردیم.
تا منتهی الیه جاده چشم شدم، گویی مسافر غریبی که مهمانیش به پایان رسیده را بدرقه میکنم.
پنجم اسفند همان سال در منطقه سومار، نهر عنبر ساعت ۳ نیمه شب براثر اصابت تیرمستقیم حنجر نازنینش پاره شد و به مولا و مقتدای خویش امام حسین (ع) پیوست.