در قاموس مادران شهدا پیشمانی و اندوه جایی ندارد
به گزارش نوید شاهد خوزستان، پاسدار شهید مسعود جوانمردی در بیستم خرداد ماه سال ۱۳۶۵ در اهواز در خانوادهای مؤمن، مذهبی دیده به جهان گشود. پدرش ابراهیم و مادرش الهام نام داشت. وی پس از اخذ مدرک دیپلم وارد دانشگاه شد و موفق به کسب مدرک مهندسی مکانیک شد ولی دلیل علاقه خاصی که به نظام داشت لباس سبز پاسداری را بر تن کرد و به درجه سرهنگ تمام رسید.
سرانجام این شهید بزرگوار در دهم فرودین ماه ۱۴۰۵ بر اثر حمله موشکی رژیم صهیونیستی و آمریکایی در حین عملیات پهپادی به فیض عظیم شهادت نائل آمد. نام بلند خود را در دفتر شهدای مدافع وطن ثبت کرد پیکر مطهرش پس از تشییع باشکوه در گلزار شهدای اهواز آرام گرفت.

وقتی به پای صحبت مادران شهدا مینشینیم آنچه بیش از هر چیز دیگر خودنمایی میکند، صلابت کلام آنهاست هرچند دلتنگی حسی انسانی و طبیعی است و بارها در چشمان خیس شان موج میزند، اما این دلتنگی، اندوه ویرانگر نیست؛ بلکه بغض مقدس مادرانهای است که به امید دیدار در سرای باقی به صبری جمیل بدل شده است آنها با تأسی به بانوی دشت کربلا حضرت زینب کبری (س) آموختهاند که چگونه مصیبت را به زیبایی مطلق تبدیل کنند.
مادران شهدا بر این باورند که فرزندشان امانتی بود از سوی خداوند که به بهترین شکل به صاحبش بازگردانده شد در نگاه آنان شهادت پایان نیست بلکه آغاز جریانی است که تا ابدیت ادامه دارد این مادران، در تمام لحظات زندگی، حضور معنوی شهیدشان را احساس میکنند و همین باور سدی محکم در برابر هجمهی اندوه و پشیمانی بنا کرده است.
آنها نه تنها از تقدیم فرزندشان پشیمان نیستند بلکه به این انتخاب بزرگ فرزند مباهات میکنند برای یک مادر شهید، افتخار زیستن در سایهی مادر شهید بودن چنان عظمتی دارد که در مقابل آن، تمام سختیهای دنیا کوچک و ناچیز جلوه میکند.
در روزگاری که دشمنان سعی دارند با پمپاژ یاس و ناامیدی پیوند مردم را با آرمانهای انقلاب و دفاع مقدس سست کنند استقامت مادران شهدا چراغ راهی است برای نسلهای آینده آنها با هر گام استوار و هر لبخند رضایت آمیزشان به ما میآموزند که برای حفظ عزت و سربلندی ایران اسلامی باید از خود گذشت و در این راه نه جایی برای پشیمانی باقی است و نه مجالی برای اندوه بازدارنده.
مادر شهید، نماد زندهی «ما رأیتُ الّا جمیلاً» است او حتی در سختترین لحظات تنهایی به یاد شکوه ایمان فرزندش، سر بلند میکند و با اقتدار میگوید: «امانت را تقدیم کردم و در این راه، هر چه بود زیبایی و سربلندی بود.»
آری در قاموس مادران ما شهادت، قلهای است که فتح آن تنها از عهدهی کسانی برمیآید که پیش از فرزندانشان خود درس ایثار را در مکتب اباعبدالله (ع) مشق کردهاند.
در همین راستا خبرنگار نوید شاهد این بار به سراغ «الهام صلواتی» مادر صبور و مقاوم پاسدار شهید مدافع وطن «مسعود جوانمردی» رفته است تا در گفتوگویی صمیمانه روایتگر بخشهایی از زندگی پربار این شهید والامقام و ایستادگیهای مادرانهای باشد که، چون کوهی استوار میراثدار راه فرزندان خود هستند، در ادامه ماحصل این گفتوگو را میخوانید؛ روایتی از جنس ایمان که در آن یاد و خاطره شهید جوانمردی بار دیگر در فضای عطر اگین ایثار و شهادت طنین انداز میشود.

میلاد «مسعود»؛ آغازگر برکت در ایام عید فطر
صبح بیستم خردادماه سال ۱۳۶۵ مثل هر روز مشغول کارهای خانه بودم که درد عجیبی در کمرم حس کردم بلافاصله به همراه شوهرم به بیمارستان رفتم طولی نکشید که بستریام کردند و کمی بعد نوزاد متولد شد.

نام او را با هم فکری پدرش «مسعود» به معنای مبارک انتخاب کردیم، چون تولدش همزمان با عید فطر بود این نام برای آن روزها برازندهترین بود؛ چرا که آمدنش برای همه ما حکم یک عیدی بزرگ و مبارک را داشت وقتی خانواده هایمان از نامش باخبر شدند میگفتند: «چه اسم زیبا و پرمعنایی انتخاب کردید.»
دو سه روز از تولدش نگذشته بود که یک صبح وقتی از خواب بیدار شدم متوجه زردی گوشههای چشمانش شدم، هول شدم با نگرانی پدرش را صدا کردم و گفتم: «نمیدانم چرا گوشههای چشم پسرم زرد است» وقتی دستم را جلو نور گرفتم و چشمانش را باز کرد متوجه شدم زردی در سفید چشمانش بیشتر است، فوری او را به بیمارستان بردیم دکتر به ما گفت: «دچار زردی نوزادی شد و باید مدتی در بیمارستان بستری بماند.» همان جا نذر کردم که وقتی مسعود مرخص شد گوسفندی را برای سلامتیش قربانی کنم پدربزرگش که در بیمارستان همراه ما بود وقتی بیقراریهای مرا دید دستم را گرفت و گفت: «نصف نذر را تو بپرداز و نصف دیگرش را من؛ انشاءالله که به سلامت به خانه برمیگردد.»
حدود ۹ ماهش بود زودتر از آنچه تصور میکردیم شروع به راه رفتن کرد و کمی بعد حرف زدن را شروع کرد ما همیشه میگوییم بچههایی که در جمع و میان اقوام بزرگ میشوند، زودتر راه میافتند و زودتر هم حرف میزند مسعود هم در همان در میان جمع گرم و صمیمی خانواده بزرگ شد.
روایتی از روزهای اول مدرسه و وابستگی شیرین کودکی
اولین روز مدرسه رفتن مسعود را هیچ وقت فراموش نمیکنم پسرم به دلیل خجالتی بودن و وابستگی شدیدی که به من داشت در همان لحظه ورود به کلاس وقتی خانم عسکری معلم مهربانش از او پرسید: «اسمت چیه؟»، مسعود نگاهی به من کرد و گفت: «مامان، چی بگم؟» معلمش بهش گفت: «تو چه کار به مامانت داری؟ خودت باید حرف بزنی.» مسعود دوباره با همان لحنِ نگران به من گفت: «مامان، چی باید بگم؟» گفتم: «من فقط شروعش را میگویم، بقیهاش را خودت بگو» گفتم: «اسمت مسعود» او بالاخره شروع کرد و بقیه را خودش گفت.
اما این تازه شروع ماجرا بود معلم به او گفت: «بریم سرکلاس» مسعود گفت: «نه، مامان باید با من بیاید» هر چه معلم توضیح داد که اجازه نمیدهد مادر در کلاس بنشیند فایدهای نداشت خلاصه این که بیش از یکماه کار من رفتن به مدرسه و نشستن کنار مسعود بود.
یک روز معلمش برای اینکه مسعود کمی مستقل شود به او گفت: «مسعود جان، مامانت اذیت میشود، اجازه بده برود توی حیاط.» مسعود هم در رودربایستی گیر کرد و گفت: «باشه» من به امید اینکه او به فضای کلاس عادت کند پشت ستونی پنهان شدم، اما همین که برای لحظهای سرش را بلند کرد و مرا ندید به سمت در خروجی دوید معلمش با نگرانی فریاد زد: «بچهها بگیریدش» دو نفر از دانشآموزان دست و پایش را گرفتند و او را برگرداندند و من نیز دوباره مجبور شدم به کلاس برگردم و کنارش بنشینم.
یک روز مسعود هوس داشتن جوجه کرد و از آنجا که جوجه پیدا نشد، یک مرغ برایش گرفتم فردای آن روز مسعود با مرغ به مدرسه رفت مدیر مدرسه با تعجب گفت: «امروز که آوردی اشکالی ندارد، ولی از فردا دیگر مرغ با خودت نیاور.»
هدف من از خریدن آن مرغ این بود که مسعود سرگرم شود و به من اجازه بدهد به خانه برگردم فردای آن روز مرغ برداشت و رفت مدرسه بچهها به جای اینکه برن سرکلاس دور مسعود و مرغ جمع شده بودند مدیر مدرسه با من تماس گرفت سریع به مدرسه رفتم به مسعود قول دادم که هوای مرغ را دارم و به آن آب و دانه میدهم تا با خیال راحت سر کلاس بنشیند، اما بلافاصله بعد از اینکه به خانه رسیدم دیدم مسعود خودش به خانه برگشته، گفت: «خانم معلم گفت برو خانه مدرسه تمام شد.» با تعجب گفتم: «مسعود جان تازه اول وقت است» دوباره او را به مدرسه برگرداندم، متوجه شدم او از کلاس فرار کرده است.
آن روز چهارشنبه بود و سپس پنجشنبه و جمعه سپری شد و کمکم وابستگیاش به آن مرغ نیز کمرنگ شد شنبه صبح وقتی دیدم مسعود خودش شال و کلاه کرده و به سمت مدرسه راهی شد انگار کوهی از روی دوشم برداشته شد.
حامی خانواده و هم کلاسیهای نیازمند
مسعود دلسوز همه بود از همان دوران کودکی همیشه فکر میکرد باید یک گوشه از این زندگی را خودش به دست بگیرد. از آن جایی که شغل پدرش خیاط بود، مسعود پس از پایان درس و مشق میرفت تا در کارگاه خیاطی به او کمک کند پدرش با مهربانی به او میگفت: «پسرم! به خانه برو، نیازی نیست اینجا بمانی»، اما مسعود بیتفاوت نبود و در دل نیت کمک به معاش خانواده را داشت.

کلاس دوم راهنمایی بود که به همراه برادرش با تهیه و فروش لوازم التحریر از سود کارش کار خیر میکرد و برای بچههای که توان مالی نداشت لوازم تحریر میخرید، روزی به او گفتم: «مسعود جان این درآمد را برای خودت نگه دار» گفت: «مادر! مگر چیزی از دنیا میماند؟ این بچهها محروماند و گناه دارند.» من به او افتخار میکردم و خدا را شاکر بودم که چنین فرزند صالح و باایمانی را به من عطا کرده است.
پیادهروی را به استفاده از بیتالمال ترجیح میداد
گاهی اوقات پیش میآمد که مسعود پس از بازگشت از بازار تمامی پولش را صرف خرید کرده بود و دیگر پولی برای پرداخت کرایهی اتوبوس نداشت ولی او سوار اتوبوس نمیشد و با پای پیاده به خانه بر میگشت.

یک بار به او گفتم: «مسعود جان به راننده بگو که پول نداری؛ رانندهها هم انسانهای شریفی هستند و اگر بدانی، حتماً تو را سوار میکنند. چرا خودت را اینقدر به زحمت میاندازی؟» مسعود گفت «مادر حق الناس بعدش هم راننده اتوبوس هم نانآور خانوادهاش است من راضی نیستم او حتی به اندازهی یک کرایه ضرر کند.»
لباسی که به تن روح بزرگ او نمینشست
زمانی که مسعود در دانشگاه پذیرفته شد بسیار خوشحال شدم با اصرار فراوان او را به بازار بردم و یک پیراهن آستین کوتاه و شلوار جین برایش خریدم هرچند میل باطنی اش با این خرید همراه نبود، اما به احترام من پذیرفت.

روز اول دانشگاه همان لباسها را تنش کردم و به دانشگاه فرستادم وقتی به خانه بازگشت فوری آن لباسها را از تن درآورد و هر کدام را به طرفی انداخت، گفت: «این چه لباسی است که برای من گرفتی!» من که دلم نمیخواست او ساده پوش باشد، گفتم: «مسعود جان دوست دارم مرتب و آراسته باشی» به من گفت: «این لباسها با شخصیت من جور در نمیآید»
روز بعد، او دوباره همان لباسهای ساده و معمولی همیشگیاش پیراهن آستین بلند که روی شلوار میانداخت پوشید و به دانشگاه رفت به او گفتم: «این تیپت شلخته به نظر میرسد» گفت «مادر! برای من اهمیتی ندارد که دیگران دربارهی ظاهر و تیپ من چه قضاوتی میکنند؛ چه خوششان بیاید و چه نه، من به این سادگی خو گرفتهام من برای خودنمایی و ظاهرسازی به دانشگاه نرفتهام؛ هدف من فقط درس خواندن است و بس.»
از لباس سربازی در کلانتری تا گامهای استوار در مسیر خدمت و پاسداری
پس از اینکه دانشگاهش تمام شد و مدرک کاردانی در رشته مهندسی مکانیک را گرفت به سربازی رفت و در کلانتری ۱۳ اهواز مشغول گذراندن دوران خدمت سربازی شد برای اینکه روزهای سربازی اش به هدر نرود نگهبان بانک شد تا بتواند از این راه کمک خرج خانواده باشد.

حدوداً ۹ ماه از دوران خدمت سربازی اش گذشته بود که با او تماس گرفته بودند و گفتند که در سپاه پذیرفته شده است و او بلافاصله برای گذراندن دوره آموزشی و تخصصی به تهران رفت و پس از دوباره به اهواز برگشت و در قسمت پدافند هوایی مشغول به کار شد پس از مدتی دوباره به دانشگاه رفت تا را در همان رشته مهندسی که قبلاً مدرک کاردانی آن را گرفت است مدرک کارشناسی خود را بگیرد.
وقتی مسعود نام فرزندش را به من سپرد
پس از ازدواج مسعود وقتی فهمیدیم که قرار است خداوند پسری به او بدهد همه خیلی خوشحال شدیم کل خانواده مشتاقانه به دنبال اسمی برای او بودیم حتی گاهی برای انتخاب اسم بین خودمان قرعهکشی میکردیم، اما من همیشه میگفتم: «اصل کار پدر بچه است؛ او باید انتخاب کند و ما فقط باید بگوییم مبارک است.»

روزی که پسرش به دنیا آمد، وقتی مسعود با من تماس گرفت و این خبر را به داد من همان جا سجده شکر به جا آوردم و از ته دل خدا را شکر کردم و به او گفتم: «مسعود جان! انشاالله که فرزندت عاقبت به خیر باشد و یکی مثل خودت باشد.» بعد از او پرسیدم: «اسم برایش انتخاب کردی؟» گفت: «مامان، من اسمی برایش نگذاشتهام؛ دوست دارم شما انتخاب کنید.» گفتم: «مگر میشود؟ حق شماست که اسم فرزندتان را انتخاب کنید.» او، اما اصرار کرد: «نه مامان، دوست دارم شما انتخاب کنید، بعد من نظرم را میگویم.» گفتم: «باشد، اما میترسم اسمی بگویم که تو دوست نداشته باشی.» گفت: «نه، مطمئن باشید؛ هرچه شما بگویید، همان است.» به او گفتم: «حقیقتش را بخواهی، من ارادت ویژهای به آقا سیدعلی دارم؛ همیشه دعا میکنم خدا از عمر من بکاهد و بر عمر ایشان بیفزاید دلم میخواهد اسم نوهام متبرک به نام ایشان باشد بگذاریم علی.» مسعود گفت: «باشد» باورم نمیشد نام او را علی بگذارد تا روزی که شناسنامهی او را به خانه آورد و با چشمان خودم آن دیدم.
وقتی «میلاد» به «مسعود» شبیه شد
روز دوشنبه بود میلاد پسر دیگرم در حیاط نشسته بود احساس کردم طوری خاص نشسته بود یک لحظه احساس کردم انگار مسعود است به دخترانم گفتم: «بچهها، نگاه کنید! میلاد چقدر شبیه مسعود نشسته است؛ دقیقاً همان مدل و همان حالت.» آنها گفتند: «مادر، مگر نمیدانید؟ بیس و ریشهی این دو یکی است و خون یکسانی در رگ هایشان جریان دارد.»

آزمون صبر در شب فراق؛ امانتی بود که خودت دادی و خودت هم گرفتی
ساعت حدود هفت یا هشت شب بود تازه شام خورده بودیم که در خانه را ناجور میزدند همسرم رفت دم در ولی آمدنش خیلی طول کشید، بعد دیدم به داخل حیاط آمد و کنار موتورش ایستاد و دوباره با حالتی پریشان به بیرون برگشت از پشت شیشهی پنجره حرکاتش را میپاییدم دلهره تمام وجودم را فرا گرفته بود. بچهها اصرار میکردند که بیرون نروم.

برای یک لحظه از پشت شیشه پنجره شانههای همسرم را دیدم که بیامان بالا و پایین میرفت متوجه شدم که دارد گریه میکند دلم گواهی داد که خبری است زیر لب گفتم: «بسمالله الرحمن الرحیم خیره انشاالله یا رسولالله یا خاتمالانبیا یا صاحب الزمان خودتان خیر بگردانید.»
بچهها باز هم نگران بودند و میگفتند: «مادر، آبروداری کن بیرون نرو.»، اما من طاقت نداشتم چادرم را بر سر کردم جوراب هایم را پوشیدم به سمت در رفتم همسرم که تو حیاط بود تا مرا دید با نگرانی گفت: «زشت است برو داخل» گفتم: «اومدم ببینم چه شده» گفت: «دوستهای مسعوداند با او کار دارند» گفتم: «پس چرا اینجا آمدهاند؟ بروند پیش مسعود»
در حیاط را باز کردم دو نفر را دیدم یکی از آنها روحانی بود که پشت فرمان نشسته بود و یکی دیگر پیاده ایستاده بود سلام کردم و گفتم: «مگر دوستهای مسعود نیستید؟» گفتند: «بله» گفتم: «چرا نرفتید در خونهی خودش؟» گفتند: «رفتیم ولی نبودش» گفتم: «خب، بهش زنگ بزنید» گفتند: «زنگ زدیم جواب نمیده» گفتم: «خوب بیشتر بهش زنگ بزنید.»
در بین سوال و جواب بودیم که ناگهان چشمم به روحانی افتاد که داخل ماشین نشسته بود متوجه شدم که عمامه اش را از سر برداشته و روی داشبورد ماشین گذاشته و سرش را پایین انداخت آن لحظه متوجه همه چی شدم دوباره پرسیدم «مطمئنید برای مسعود آمدهاید؟» بدون آنکه بمونم تا جواب را بگیرم به داخل برگشتم سجده شکر به جا آوردم گفتم: «الحمدلله خدایا خودت دادی و خودت هم گرفتی. این امانتی بود از طرف تو بود و من از تو ممنونم» به دخترانم گفتم: «آرام باشید زشت است سر و صدا نکنید فقط آرام بمانید هرچه هست الحمدلله»
نیم ساعتی بعد نمیدونم فامیل چطور فهمیدند آمدند خونمون شیون و فریاد بلند شد، اما ما صدایمان بلند نشد حتی وقتی زن برادرم و مادرم آمدند و از شدت بیقراری صورتشان را میخراشیدند میگفتم: «تو را به خدا به خاطر مسعود زشت است آرام باشید» در آن شب من داشتم بقعیه را آروم میکردم و اصلا عزاداری را متوجه نشدم.
مسعود به جایگاه امنی رسید راضیام به رضای خدا
درست است مسعود شهید شده است، اما الحمدلله جایش خوب است وقتی خداوند در قرآن کریم وعدهی جایگاه رفیع شهدا را میدهد من بنده چه بگویم جز شکر؟ مسعود راه خوبی رفت عاقبت به خیر شد و به جایگاه امنی رسید من بابت همهی اینها خدا را شاکرم.

هر وقت هم که بی تاب میشوم و گریه میکنم برای دلتنگی خودم است برای جای خالی اوست که در خانه حس میکنم، اما باز همان لحظه که دلم میگیرد، استغفار میکنم و میگویم: «خدایا! من برای خودم گریه میکنم، نه برای مسعود» مسعود من، الحمدلله همه چیزش خوب بود راهش درست بود، کارش ارزشمند بود او در کوچه و خیابان نبود او در میدان عمل پای لانچر مشغول خدمت به کشورش بود خودش هم میدانست که عاقبت این مسیر شهادت است مت راضی هستیم به رضای خدا.
هنوز هم جانفدای این راهم
من الان هم حاضرم به عنوان جانفدا به میدان برم بچههایم به من میگویند: «مادر تو چه کاری میتوانی بکنی؟ میخواهی با این شرایط چه کار کنی؟» به آنها میگویم: «همین که سفرهای پهن کنم، لقمهای نان مهیا کنم، لباسی مرتب کنم یا خستگی از تن رزمندهای بگیرم، یعنی دارم خدمت میکنم.» من هنوز هم آمادهام هنوز هم جانم را فدای این راه میکنم.
الان هم نه تنها هیچ پشیمانی و ناراحتی در دلم نیست، بلکه سرشار از شکر پروردگارم جز شکر چیزی برای گفتن ندارم فقط از خدا میخواهم روح مسعود عزیزم را شاد کند و به ما هم صبر و استقامت در این مسیر را عنایت بفرماید.
انتهای پیام/