آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۳۲۰۷۴
۰۱:۱۴

۱۴۰۵/۰۷/۰۹
گفت و گو با جانباز «مجید علی‌نژادیان» برادر شهیدان والامقام «غلامرضا و عبد الصاحب علی نژادیان»

از ماهشهر تا جاده‌ای که پایانش شهادت است/ برادرانم رفتند؛ اما راهشان ماند...

در روز‌های هفته دفاع مقدس، خاطرات شهیدانی که نامشان با مقاومت تاریخی مردم خرمشهر و آبادان گره خورده است، بار دیگر زنده می‌شود؛ روایت مجید علی‌نژادیان، جانباز دفاع مقدس، از دو برادر شهید «غلامرضا» و «عبدالصاحب» روایتی از مردانی است که پیش از آنکه راهی جبهه شوند، در کوچه‌های آبادان یار مردم بودند؛ یکی در سال ۱۳۶۳ در مهاباد به شهادت رسید و دیگری پس از مفقودالاثر شدن در سال ۱۳۶۰، همچنان چشم‌انتظار بازگشت پیکرش هستند.


برادرانم رفتند؛ اما راهشان ماند...

به گزارش خبرنگار نوید شاهد؛ هفته دفاع مقدس تنها فرصتی برای مرور عملیات‌ها و حماسه‌های جبهه‌ها نیست؛ بخشی از این روایت بزرگ، در خانه‌هایی شکل گرفته است که پدران و مادران، برادران و خواهران و فرزندانشان را راهی میدان دفاع از میهن کردند.

در آبادان روز‌های نخست جنگ، خانواده علی‌نژادیان نیز سهمی از این حماسه داشت. «عبدالصاحب» و «غلامرضا» علی‌نژادیان، دو برادری بودند که هر کدام به شکلی راه دفاع از مردم و سرزمینشان را در پیش گرفتند. عبدالصاحب در سال ۱۳۶۰ در مسیر بازگشت از ماهشهر به آبادان مفقودالاثر شد و تاکنون اثری از پیکرش به دست نیامده است. غلامرضا نیز پس از حضور در جبهه‌های کردستان، سال ۱۳۶۳ در مهاباد به شهادت رسید و پیکرش در آبادان به خاک سپرده شد.

روایت این دو برادر را از زبان «مجید علی‌نژادیان»، برادر کوچک‌تر و جانباز دوران دفاع مقدس می‌شنویم؛ روایتی آمیخته با دلتنگی، خاطرات کودکی و ایمان به راهی که برادرانش انتخاب کردند.

برادرانم رفتند؛ اما راهشان ماند...

هم قدم با برادرانم؛ اما آنها رفتند...

مجید علی‌نژادیان، متولد سال ۱۳۴۷ و از اهالی آبادان است. او نیز در دوران دفاع مقدس به صف رزمندگان پیوست. خودش درباره آن روز‌ها می‌گوید: وقتی جنگ شروع شد، ما هم مثل بسیاری از خانواده‌های آبادانی شرایط سختی داشتیم. بخشی از خانواده از آبادان خارج شدند، اما برادرانم عبدالصاحب و غلامرضا در شهر ماندند و در دفاع از آبادان نقش داشتند. من آن زمان کوچک‌تر بودم، اما سال‌ها بعد خودم هم راهی جبهه شدم. سال ۱۳۶۶ به عنوان بسیجی وارد دانشکده نفت آبادان شدم. آنجا در واقع مقر بسیج بود و مدتی در آنجا خدمت کردم.

بعد از آن، برای ادامه حضور در جبهه به اصفهان رفتم و به تیپ ۹۱ بقیه‌الله پیوستم. در آنجا نیز مدتی خدمت کردم و در ادامه در مناطق عملیاتی حضور داشتم. تا پایان جنگ در این مسیر بودم و یکی از مهم‌ترین تجربه‌های دوران حضورم در جبهه، شرکت در عملیات مرصاد بود.در آن دوران، شرایط جبهه برای من ادامه همان راهی بود که برادرانم پیش از من آغاز کرده بودند. آنها سال‌ها قبل از من وارد میدان دفاع شده بودند و من نیز با همان انگیزه، خودم را موظف می‌دانستم که در دفاع از کشور حضور داشته باشم.در طول دوران حضورم در جبهه، در معرض عوامل شیمیایی نیز قرار گرفتم و جانباز شدم.
وقتی امروز به آن سال‌ها نگاه می‌کنم، برای من جبهه فقط یک محل نظامی نبود؛ بخشی از زندگی و خاطرات نسل ما بود. ما از آبادان آمده بودیم؛ شهری که جنگ را با تمام وجود لمس کرده بود و مردمش در همان روز‌های نخست، پای شهر و کشورشان ایستادند.

برادرانم رفتند؛ اما راهشان ماند...

عبدالصاحب و غلامرضا؛ برادرانی که پیش از جبهه، سنگر خدمت به مردم داشتند

من برادر کوچک‌تر عبدالصاحب و غلامرضا بودم و به همین دلیل خاطرات زیادی از آنها در ذهنم مانده است. هر دو نفرشان در محله آدم‌های شناخته‌شده‌ای بودند و به خاطر رفتار و اخلاقشان مورد احترام مردم قرار داشتند.اگر کسی در محله مشکلی داشت یا به کمک نیاز پیدا می‌کرد، برادرانم سعی می‌کردند کنارش باشند. قبل از اینکه چیزی به نام کار جهادی به شکل امروزی مطرح باشد، خودشان به مردم کمک می‌کردند. یادم هست زمانی که آبادان با سیلاب روبه‌رو شد، آنها برای کمک به مردم می‌رفتند و هر کاری از دستشان برمی‌آمد انجام می‌دادند.

بعد از انقلاب هم حضورشان در مسجد بیشتر شد. قبل از انقلاب خیلی اهل مسجد نبودند، مگر در ماه رمضان، اما بعد از انقلاب تقریباً همیشه در مسجد بودند. اگر کسی با آنها کاری داشت، معمولاً باید سراغشان را در مسجد می‌گرفت.

برادرانم رفتند؛ اما راهشان ماند...

عبدالصاحب؛ از ماهشهر تا جاده‌ای که پایانش مفقودالاثری شد

عبدالصاحب متولد سال ۱۳۳۷ بود. بعد از انقلاب به سربازی رفت. دوره آموزشی را در سیرجان گذراند و بعد برای ادامه خدمت به نیروی دریایی خرمشهر رفت. عبدالصاحب آدمی بود که نسبت به مردم و اطرافیانش احساس مسئولیت می‌کرد. وقتی جنگ شروع شد، ما که کوچک‌تر بودیم همراه مادرم از آبادان خارج شدیم، اما عبدالصاحب، غلامرضا و پدرم در آبادان ماندند. عبدالصاحب بعداً برای سر زدن به خانواده از آبادان به سمت ماهشهر حرکت کرد. در آن زمان آبادان در شرایط جنگی بود و مسیر‌ها امنیت نداشت. با وجود این شرایط، تصمیم گرفته بود خودش را به ماهشهر برساند.

در این مسیر، در حوالی جاده آبادان ـ ماهشهر و منطقه‌ای که بعد‌ها بیمارستان صحرایی علی‌بن‌ابی‌طالب (ع) در آن ساخته شد، گروهی با نیرو‌های عراقی مواجه می‌شوند. یکی از افرادی که بعد‌ها از اسارت برگشته بود و عبدالصاحب را می‌شناخت، برای ما تعریف کرد که آن صحنه را دیده و عبدالصاحب نیز در میان آن افراد بوده است.از آن روز به بعد، دیگر خبری از عبدالصاحب نداشتیم. پیکرش هم هیچ‌وقت به خانه برنگشت. به همین دلیل همچنان در شمار مفقودالاثران خانواده ماست و سال‌هاست چشم‌انتظار بازگشت پیکرش هستیم.

برادرانم رفتند؛ اما راهشان ماند...

غلامرضا؛ مهربان و پناه مردم

غلامرضا متولد سال ۱۳۳۴ بود. از نظر اخلاقی آدمی بسیار مهربان و در عین حال جدی بود. من، چون برادر کوچک‌ترش بودم، گاهی به خاطر شیطنت‌هایم از او کتک می‌خوردم؛ اما یک خاطره از او هیچ‌وقت از ذهنم پاک نمی‌شود. یک بار با هم درگیر شدیم و غلامرضا من را زد. من شروع کردم به گریه کردن. او وقتی گریه من را دید، کنارم نشست و گفت: «چرا اذیت می‌کنی که من تو را بزنم؟» همین اتفاق برای من نشان می‌داد که پشت آن ظاهر جدی، قلب بسیار مهربانی داشت.

غلامرضا نسبت به همسایه‌ها و افراد نیازمند هم خیلی حساس بود. اگر کسی مشکلی داشت، سعی می‌کرد اولین نفری باشد که برای کمک می‌رود. حتی در آبادان کسانی بودند که به دلیل فقر یا شرایط جسمی و روحی، مردم کمتر به آنها نزدیک می‌شدند، اما غلامرضا با آنها ارتباط برقرار می‌کرد. یادم هست فردی در محله ما بود که شرایط مناسبی نداشت. غلامرضا او را به خانه آورد، حمامش کرد، لباس تمیز به او داد و حتی برایش دمپایی تهیه کرد. با چنین افرادی طوری رفتار می‌کرد که انگار هیچ تفاوتی با دیگر اعضای خانواده ندارند. حتی آنها را سر سفره می‌آورد و با خانواده غذا می‌خوردند.

مداحی که راه امام حسین (ع) را انتخاب کرد

غلامرضا علاوه بر روحیه خدمت به مردم، علاقه زیادی به اهل‌بیت (ع) داشت و مداح امام حسین (ع) بود. غلامرضا با عشق از امام حسین (ع) و حضرت ابوالفضل (ع) سخن می‌گفت.این علاقه به اهل‌بیت (ع) در کنار روحیه ایثار و خدمت به مردم، بخشی از شخصیت غلامرضا را شکل داده بود؛ شخصیتی که در نهایت راه جبهه و شهادت را در پیش گرفت.

غلامرضا در کردستان نیز همان روحیه مردم‌داری را ادامه داد. غذای اضافه مقر را میان نیازمندان اطراف محل خدمتش تقسیم می‌کرد و به آنها سر می‌زد.همین ارتباط با مردم منطقه باعث شد شناخته شود. به خاطر اینکه از مقر بیرون می‌آمد و به مردم نیازمند سر می‌زد، توسط حزب کوموله و ضد انقلابی شناسایی شد و باعث شد در سال ۱۳۶۳ در منطقه مهاباد به دست گروهک‌های مسلح به شهادت رسید. پیکرش به آبادان منتقل و در این شهر به خاک سپرده شد.

برادرانم رفتند؛ اما راهشان ماند...

کلام آخر؛ پای ایران، وطن و دینمان ایستاده‌ایم

مجید علی‌نژادیان در پایان گفت‌و‌گو می‌گوید: مراسم‌ها و برنامه‌های هفته دفاع مقدس، برای این است که خاطرات مقاومت مردم را به نسل جدید و نسل آینده منتقل کنیم. باید جوان‌های امروز بدانند مردمی که آن روز‌ها در آبادان و دیگر شهر‌های کشور زندگی می‌کردند، چگونه پای سرزمینشان ایستادند؛ پای مکتبشان، پای دینشان و پای وطنشان. مردم ایران در آن روز‌ها با شجاعت و غیرت ایستادگی کردند و اجازه ندادند دشمن به خواسته‌هایش برسد. امروز وظیفه ما این است که این خاطرات را برای نسل‌های آینده تعریف کنیم تا بدانند این امنیت و آرامش، به‌سادگی به دست نیامده است.

اگر بخواهم با برادران شهیدم، عبدالصاحب و غلامرضا، حرف بزنم، می‌گویم: قسم به آن سفره‌ای که با هم لقمه خوردیم، قسم به آن پدری که با هم «بابا» گفتیم و آن مادری که به او «مادر» گفتیم؛ بدانید که هنوز پای ایرانمان، پای وطنمان و پای دینمان ایستاده‌ایم. دلتنگتان هستم؛ مگر می‌شود برادر را فراموش کرد؟ سال‌ها گذشته، اما خاطره شما هنوز در خانه ما زنده است. یکی‌تان در آبادان آرام گرفته و دیگری را هنوز چشم‌انتظاریم.

شما رفتید، اما خاطره‌تان ماند؛ و ما تا آخر، این خاطره را زنده نگه می‌داریم.

انتهای پیام/ آرش سلیمی‌فر


گزارش خطا

ارسال نظر
طراحی و تولید: ایران سامانه