یادداشت| ایران، زیر پرچمی که هنوز در اهتزاز است
به گزارش نوید شاهد البرز؛ امسال، در چهلوششمین سالگرد آغاز دفاع مقدس، وقتی دوباره تقویم به هفتهای رسید که نامش با نام شهیدان، ایثارگران، جانبازان و رزمندگان گره خورده است، حال و هوای گرامیداشت این روزها برای من با سالهای گذشته تفاوت داشت. شاید چون این بار بیش از همیشه احساس کردم دفاع، تنها واژهای متعلق به گذشته نیست؛ واژهای است که هنوز در زندگی ما جاری است و معنای آن را میتوان در نگاه مردم، در اضطراب خانوادهها، در اخبار روزانه و بیش از همه در سکوت سنگین گلزارهای شهدا جستوجو کرد.
چهلوشش سال از روزهایی گذشته است که جنگ تحمیلی آغاز شد؛ روزهایی که نسلی از مردم این سرزمین، ناگهان با واقعیتی تلخ روبهرو شدند و بسیاری از جوانان، نوجوانان و حتی مردان و زنانی که تا آن روز زندگی معمول خود را داشتند، راهی میدان دفاع شدند. آن روزها گذشت، اما خاطرهشان نگذشت. آدمها رفتند، اما نامشان ماند؛ خانهها تغییر کردند، خیابانها بزرگتر شدند، نسلها آمدند و رفتند، اما گلزارهای شهدا همچنان همان حرف قدیمی را تکرار میکنند: بعضی آدمها میروند تا چیزی از آنها بماند که با گذشت زمان از بین نرود.
امسال اما وقتی به گلزار شهدا رفتم، احساس کردم فاصله میان گذشته و امروز از همیشه کمتر شده است.
شهدا همانهایی بودند که سالهاست میشناسمشان؛ همان نامها، همان سنگهای مزار، همان عکسهایی که چهره جوانشان را برای همیشه در قاب تاریخ نگه داشتهاند. همانهایی که در زمان حیاتشان پای باورها و مسئولیتی که برای خود تعریف کرده بودند ایستادند و با شهادتشان، بخشی از تاریخ این سرزمین شدند.
اما این بار، نگاه کردن به مزارشان برایم معنای دیگری داشت.
انگار شهدای سالهای دفاع مقدس، در سکوت همیشگی گلزار، پذیرای شهدایی از نسلهای دیگر بودند؛ شهدایی که فاصله تولدشان با آنان سالها و حتی دههها بود، اما سرنوشتشان در یک نقطه به هم رسیده بود: دفاع از سرزمین.
در کنار مزار شهدای جنگ تحمیلی، نامهایی از نسلهای دیگر نیز به چشم میآید؛ شهدایی که هر کدام داستانی جداگانه دارند، اما در حافظه جمعی ما در کنار یکدیگر قرار گرفتهاند. شهدای جنگ تحمیلی، شهدای دفاع از کشور در سالهای بعد و شهدای درگیریهای اخیر، همه در یک گلزار، در کنار هم آرام گرفتهاند؛ نسلهایی متفاوت با آرمانهایی که در بسیاری از وجوه، نقطه اتصال مشترکی دارند: ایران.
شاید این همان چیزی است که گلزار شهدا را از یک قبرستان معمولی جدا میکند.
اینجا زمان معنای خودش را از دست میدهد.
بیستسالهای که سالها پیش شهید شده، کنار جوانی از نسل امروز آرام گرفته است. عکسها متفاوتاند، لباسها متفاوتاند، حتی چهرهها و سبک زندگیشان با هم فرق دارد؛ اما وقتی نام «شهید» کنار نامشان قرار میگیرد، دیگر فاصله نسلها آنقدر مهم نیست.
گلزار شهدا برای من همیشه محل دیدار با گذشته بوده است؛ اما امسال احساس کردم اینجا محل گفتوگوی گذشته با امروز هم هست.
نسلی که جنگ را دیده بود، به نسل ما چه میگوید؟
شاید سادهترین پاسخ این باشد: قدر آرامشی را که آسان به دست نیامده است، بدانید.
دفاع مقدس فقط مجموعهای از عملیاتها، تاریخها و اسامی فرماندهان نیست. پشت هر نامی که در کتابها میخوانیم، یک خانواده وجود داشته است؛ مادری که چشم به راه مانده، پدری که شاید هیچگاه به فرزندش افتخار کردن را به زبان نیاورده اما تمام عمر با عکس او زندگی کرده، همسری که جوانیاش را با خاطره همسر شهیدش گذرانده و فرزندی که پدر را بیشتر از آنکه در آغوش به یاد بیاورد، در قاب عکس شناخته است.
برای همین است که وقتی از دفاع مقدس حرف میزنیم، نباید فقط از میدان جنگ بگوییم. دفاع مقدس، روایت خانههایی هم هست که با یک جای خالی زندگی کردند؛ روایت مادرانی که هر بار صدای در را میشنیدند، شاید برای یک لحظه امید داشتند فرزندشان برگشته باشد؛ روایت کودکانی که بزرگ شدند اما جای پدر در عکسهای خانوادگیشان همیشه خالی ماند.
و اینجاست که نقش ما، بهعنوان کسانی که امروز روایتگر آن نسل هستیم، سنگینتر میشود.
ما نباید اجازه بدهیم شهید فقط به یک عکس روی دیوار، یک نام روی سنگ مزار یا چند خط در یک پرونده تبدیل شود.
هر شهید، یک زندگی داشته است.
شغل داشته، خانواده داشته، دوست داشته، آرزو داشته، شاید عاشق شده، شاید از چیزی ترسیده، شاید برای آیندهاش نقشه کشیده و شاید حتی مثل هر انسان دیگری گاهی خسته شده باشد. اما در یک نقطه از زندگی، انتخابی کرده که مسیر زندگیاش را برای همیشه تغییر داده است.
کار ما در رسانه ایثار و شهادت، تنها بازنشر نامها نیست؛ تلاش برای زنده نگه داشتن همین بخش انسانی و واقعی زندگی شهداست.
وقتی درباره یک شهید مینویسیم، باید تلاش کنیم مخاطب فقط تاریخ شهادتش را نداند؛ باید بداند او چه کسی بوده، چگونه زندگی کرده، چه رابطهای با خانوادهاش داشته، چه آرزوهایی داشته و چرا نامش امروز در میان ما باقی مانده است.
این نگاه، بهویژه برای نسل نوجوان و جوان اهمیت بیشتری دارد.
نسلی که جنگ را ندیده، باید بتواند شهید را نه بهعنوان یک تصویر دور از دسترس، بلکه بهعنوان انسانی از جنس خودش بشناسد؛ جوانی که روزی در همین کوچهها قدم زده، به مدرسه رفته، کنار خانواده نشسته و برای آیندهاش رویا داشته است.
شاید اگر این فاصله کمتر شود، مفهوم ایثار هم بهتر فهمیده شود.
امسال وقتی در گلزار شهدا قدم میزدم، به این فکر میکردم که چه تعداد از این آدمها در زمان شهادتشان تصور میکردند روزی، دههها بعد، کودکان و نوجوانانی که هرگز آنها را ندیدهاند، بر سر مزارشان بایستند و دربارهشان حرف بزنند؟
شاید هیچکدام.
اما تاریخ همیشه همینگونه ساخته میشود؛ آدمها در زمان خود زندگی میکنند و انتخابهایشان، سالها بعد معنای تازهای پیدا میکند.
امروز ما در کشوری زندگی میکنیم که تجربه جنگ را پشت سر گذاشته است، اما مفهوم دفاع از امنیت و تمامیت سرزمینی همچنان در حافظه عمومی جامعه زنده است. در سالهای اخیر نیز مردم ایران بار دیگر شاهد دورههایی از درگیری و حمله بودهاند و این تجربه، خاطره نسل دفاع مقدس را برای بسیاری تازه کرده است.
همین شباهت میان تجربه نسلهاست که امسال فضای گلزار را برای من متفاوت کرد.
گویی شهدا میگفتند تاریخ فقط در کتابها اتفاق نمیافتد.
تاریخ گاهی دوباره به سراغ آدمها میآید و هر نسل، در زمان خودش، با آزمونهای خودش روبهرو میشود.
اما یک چیز در میان همه این سالها ثابت مانده است: مردم و خاک این سرزمین.
ایران، فقط یک محدوده جغرافیایی روی نقشه نیست. ایران مجموعهای از خاطرههاست؛ از خانههایی که در آنها چراغی برای فرزند رزمندهای روشن مانده، از مدرسههایی که نام شهیدی را بر خود دارند، از کوچههایی که به نام جوانی مزین شدهاند که روزی از همان کوچه برای دفاع رفت و دیگر برنگشت.
ایران، برای من، همین گلزارهایی است که در گوشهگوشه شهرها و روستاها قرار گرفتهاند.
همین سنگهایی که گاهی گرد و غبار زمان روی آنها مینشیند، اما نام حکشده بر آنها همچنان خواناست.
در میان هیاهوی زندگی روزمره، شاید گاهی فراموش کنیم که امنیت و آرامشی که امروز از آن برخورداریم، برای بخشی از تاریخ معاصر ما هزینه سنگینی داشته است. هفته دفاع مقدس فرصتی است برای مکث کردن؛ برای اینکه چند روز از سرعت زندگی فاصله بگیریم و به نسلی فکر کنیم که بخشی از بهترین سالهای عمرش را در شرایط جنگی گذراند.
اما بزرگداشت شهدا فقط با مراسم و بنر و برنامه تمام نمیشود.
بزرگداشت واقعی، زمانی اتفاق میافتد که نام و زندگی آنها به نسل بعد منتقل شود؛ زمانی که یک نوجوان بداند چرا نام یک شهید بر مدرسه یا خیابانی گذاشته شده است؛ زمانی که یک دانشآموز بتواند داستان زندگی یک شهید را بخواند و احساس کند با یک انسان واقعی روبهروست، نه یک شخصیت دور و دستنیافتنی.
رسانه در این میان وظیفه مهمی دارد.
ما در نوید شاهد البرز، هر بار که سراغ خانواده یک شهید میرویم، در واقع وارد بخشی از تاریخ شفاهی این سرزمین میشویم. پشت هر مصاحبه، ساعتها خاطره وجود دارد؛ خاطراتی که اگر ثبت نشوند، ممکن است با رفتن پدران و مادران شهدا برای همیشه از دست بروند.
گاهی یک جمله مادر شهید، بیشتر از دهها صفحه گزارش، عمق یک فاجعه انسانی را نشان میدهد.
گاهی یک عکس قدیمی، قصهای را روایت میکند که در هیچ کتابی نوشته نشده است.
و گاهی یک خاطره ساده از دوران کودکی شهید، او را برای مخاطب به انسانی نزدیک تبدیل میکند که میتوان او را فهمید و دوست داشت.
اینها همان چیزهایی هستند که باید ثبت شوند.
نسل آینده حق دارد بداند این سرزمین چه روزهایی را پشت سر گذاشته است.
حق دارد بداند جنگ فقط صدای انفجار و آژیر و سنگر نبود؛ جنگ یعنی خانواده، انتظار، دلتنگی، مهاجرت، ترس، امید و هزاران انتخاب دشوار انسانی.
حق دارد بداند شهدا فقط کسانی نبودند که در یک روز مشخص به شهادت رسیدند؛ آنها بخشی از جامعهای بودند که جنگ زندگی همه مردمش را تحت تأثیر قرار داد.
امسال در گلزار شهدا، وقتی به پرچم ایران نگاه کردم، ذهنم دوباره به همان جمله ساده برگشت: با وجود همه فراز و نشیبها، این پرچم هنوز در اهتزاز است.
باد میآمد و پرچم آرام و پیوسته در نسیم حرکت میکرد.
صحنه سادهای بود، اما برای من معنای عمیقی داشت.
زیر همان پرچم، نسلهایی زندگی کردهاند، جنگیدهاند، رنج کشیدهاند، ساختهاند، سوختهاند و رفتهاند.
و امروز ما ایستادهایم.
ما وارثان یک تاریخیم؛ تاریخی که هم افتخار دارد و هم زخم، هم پیروزی دارد و هم فقدان، هم خاطرات شیرین دارد و هم داغهایی که هیچگاه کاملاً کهنه نمیشوند.
شاید بزرگترین مسئولیت ما این باشد که هیچکدام را فراموش نکنیم.
نه فقط برای اینکه گذشته را ستایش کنیم، بلکه برای اینکه از گذشته بفهمیم چگونه میتوان در برابر سختیها ایستاد، چگونه میتوان اختلاف نسلها را در یک خاطره مشترک به هم پیوند زد و چگونه میتوان نام کسانی را که برای این سرزمین جان دادهاند، از حافظه عمومی پاک نشدن نگه داشت.
امسال، در چهلوششمین سالگرد دفاع مقدس، دوباره به گلزار شهدا رفتم.
همان سنگها بودند.
همان نامها.
همان عکسهای جوان.
اما نگاه من دیگر همان نگاه سالهای قبل نبود.
این بار احساس کردم شهدا فقط متعلق به گذشته نیستند.
آنها بخشی از امروز ما نیز هستند؛ بخشی از حافظه این سرزمین و بخشی از هویت تاریخی مردمی که سالهای دشواری را پشت سر گذاشتهاند.
در کنار مزارشان ایستادم و به نسلهای مختلفی فکر کردم که امروز در کنار هم آرام گرفتهاند؛ به جوانانی که شاید هیچگاه یکدیگر را ندیده بودند، اما اکنون در سکوت گلزار، همسایهاند.
نسل جنگ دیروز و نسل جنگ امروز؛ دو نسل با فاصلهای طولانی، اما با یک نقطه مشترک: دفاع از خانهای که نامش ایران است.
و در پایان، دوباره نگاهم به پرچم افتاد.
پرچم در باد میرقصید؛ آرام، بیصدا و استوار.
با خودم گفتم شاید همه حرف همین باشد.
اینکه تاریخ هرچه باشد، نسلها هرچقدر تغییر کنند و روزگار هرچقدر سخت و پرآشوب شود، نام ایران همچنان در میان ماست.
ایران، با تمام خاطراتش.
با مادران و پدران شهدا.
با جانبازان و آزادگان.
با رزمندگان دیروز و امروز.
با فرزندان شهدا.
با نسلهایی که جنگ را دیدهاند و نسلهایی که فقط روایتش را شنیدهاند.
و با پرچمی که هنوز بر فراز این خاک در اهتزاز است.
هفته دفاع مقدس، برای من امسال فقط سالگرد یک واقعه تاریخی نبود؛ یادآوری این حقیقت بود که هیچ نسلی بدون گذشتهاش کامل نیست.
ما باید گذشته را بشناسیم، روایت کنیم و به نسل بعد بسپاریم؛ با همه شکوهها، رنجها، فقدانها و درسهایش.
به احترام همه کسانی که برای دفاع از این سرزمین جان باختند، همه خانوادههایی که سالها با داغ عزیزانشان زندگی کردند و همه کسانی که هنوز بار آن روزها را بر دوش دارند، سر فرود میآورم.
و در پایان، همانجا، میان مزار شهدا، زیر پرچم ایران، فقط یک آرزو میکنم:
ایران، سربلند بمان؛ و یاد فرزندان این خاک، هیچگاه از حافظه این سرزمین پاک نشود.
انتهای پیام/