آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۳۰۶۰۸
۱۰:۳۰

۱۴۰۵/۰۶/۲۵
گفتگو با پدر شهید جنگ رمضان «آرمین ساعدی»؛

توسل به مادر پهلوشکسته و پایانی به رنگ پوتین‌های خستگی‌ناپذیر

پدر شهید جنگ رمضان «آرمین ساعدی» می گوید: پسرم ارادت خاصی به حضرت زهرا «س» داشت و ایام فاطمیه در هیت شهرستان دلفان خدمت میکرد. سرانجام هم با توسل به حضرت زهرا «س» توانستم پیکرش را از زیر آوار تشخیص بدهم.


به گزارش نوید شاهد لرستان، روایت شهدا، تنها قصه رفتن و پر کشیدن نیست؛ حکایت سال‌ها زیستنِ مؤمنانه و پیوندهای عمیقی است که پیش از شهادت در خانه و محله ریشه دوانده بود. شهید «آرمین ساعدی»، جوانی از تبار غیرت و صفا در شهرستان دلفان بود؛ قامتی استوار در زمین ورزش، خادمی دلسوخته در خیمه حضرت اباعبدالله الحسین (ع) و همراهی بی‌ادعا و گوش‌به‌فرمان در کنار پدر. رابطه آرمین با پدرش، فراتر از رابطه فرزندی، یک رفاقت ناب بود؛ همپای کوهستان و هم‌بازیِ میدان فوتبال. اشتیاق وافرش به خدمت، او را با لباسی از جنس ایثار به پادگان تکاوران بانه در مرزهای غرب رساند؛ جایی که تقدیر الهی برایش سرنوشتی سرخ رقم زد.

توسل به مادر پهلوشکسته و پایانی به رنگ پوتین‌های خستگی‌ناپذیر

در این گفتگو، پای دل‌گفته‌های پدری می‌نشینیم که خود سال‌ها سنگربان ارزش‌ها در پایگاه بسیج بوده و امروز با صلابت اما بغضی پنهان، از رفیقِ شهیدش می‌گوید؛ پدری که با چشمان خود کربلای غرب را دید و با توسل به حضرت زهرا (س)، امانتش را از دل آوارهای پادگان تحویل گرفت.

آقا ساعدی، اگر ممکن است کمی از شخصیت آرمین برایمان بگویید. او در خانه و در نگاه شما چه جایگاهی داشت؟
پدر شهید: آرمین فرزند بزرگم بود، بعد از او دخترم و بعد هم پسر کوچکم که حالا کلاس اول است. او برای من فقط یک فرزند نبود؛ یک تکیه‌گاه بود. در کشاورزی کمک‌حالم بود، در نانوایی پا‌به‌پای من خمیر می‌گرفت و نان می‌پخت. از همان کودکی، بازی‌هایش با بقیه فرق داشت. در بازی‌های کودکانه، همیشه نقش اسیر عراقی را می‌گرفت و در نهایت هم شهید می‌شد. انگار از همان کودکی، تقدیرش را با شهادت گره زده بود. آرمین بسیار مؤدب و سر به زیر بود. هر کاری که به او سپرده می‌شد، بی‌چون و چرا می‌گفت: «چشم». در هیئت هم، آرمین از ارکان اصلی چایخانه بود؛ خادم بی‌ادعایی که در مناسبت‌ها، گره از کار مردم باز می‌کرد.
توسل به مادر پهلوشکسته و پایانی به رنگ پوتین‌های خستگی‌ناپذیر
 
آیا از آرزوهایش برای آینده صحبت می‌کرد؟ چه چیزی در ذهن داشت؟
پدر شهید: آرمین خیلی اهل حرف‌های بزرگ‌منشانه نبود، بیشتر اهل عمل بود. یادم هست زمان کنکور، با اینکه به درس خواندن اهمیت می‌داد، اما همیشه دغدغه‌اش این بود که چه رشته‌ای بخواند تا بتواند در مناطق محروم خدمت کند. همیشه می‌گفت: «بابا، مدرک گرفتن خوب است، اما مهم این است که وقتی کشور به ما نیاز دارد، آنجا باشیم.» حتی یک بار که بحث خرید موتور سیکلت بود، گفت: «پولش را بگذاریم برای فلان کار خیر در هیئت.» او از همان دوران نوجوانی، سهم خودش را از دنیا، خدمت به دیگران می‌دانست. 
 
آرمین تجربه حضور در هر دو نهاد نظامی را داشت؛ از سپاه تا ارتش. این تصمیمِ او بود؟
پدر شهید: بله، او پس از پایان تحصیلات دبیرستان، خدمت مقدس سربازی‌اش را در تیپ ۵۷ سپاه حضرت ابوالفضل (ع) گذراند. اما عطشِ خدمت در وجودش فروکش نکرد. او لباسِ سبز سپاه را مقدس می‌دانست، ولی وقتی سربازی تمام شد، باز هم پا در رکابِ ارتش گذاشت. وقتی از او پرسیدم چرا، گفت: «فرقی ندارد بابا؛ ارتش یا سپاه، هر کجا باشیم لباسمان یکی است؛ باید از خاکمان دفاع کنیم.» پس از دوره آموزشی در تهران، راهی سقز و سپس بانه شد.
توسل به مادر پهلوشکسته و پایانی به رنگ پوتین‌های خستگی‌ناپذیر
 
در دوران حضور در مناطق مرزی، آیا از سختی‌ها گلایه می‌کرد؟
پدر شهید: اصلاً. حتی وقتی تماس می‌گرفت، صدایش طوری بود که انگار در بهترین جای دنیاست. می‌گفت: «بابا اینجا کوه‌ها خیلی قشنگ‌اند، خیلی بلندند.» هیچ‌وقت نمی‌گفت اینجا سرد است، یا شرایط سخت است. همیشه سعی می‌کرد من و مادرش را آرام کند. حتی وقتی درگیری‌های مرزی بالا می‌گرفت، با خنده می‌گفت: «اینجا امنیت کامل است، نگران نباشید.» او نمی‌خواست دل ما را بلرزاند. 
 
از آخرین باری که با او صحبت کردید، خاطرتان هست؟
پدر شهید: شب قبل از شهادت بود. نگرانِ نوبت‌های شیفت شب آرمین در مرز بودم و او نگرانِ مأموریت‌های بسیج من. هیچ‌کدام نمی‌دانستیم این آخرین «خداحافظی» است. آرامش عجیبی در صدایش بود. 
 
چگونه از حادثه خبردار شدید؟
پدر شهید: ساعت ۱۰:۳۰ صبح ۱۳ اسفند ۱۴۰۴، زنگِ تلفن به صدا درآمد. همکارش خبر داد: «پادگان بانه را زدند.» قلبم از تپش ایستاد. هرچه تماس گرفتم، آرمین پاسخ نداد. حتی شماره فرمانده‌اش، «ایوب حسنوند» هم خاموش بود. دیگر طاقت نداشتم؛ دل به جاده زدم و ساعت ۱۱ شب به محل خدمت آرمین رسیدم. 
 
صحنه شهادت و لحظه جستجو برای پیکر مطهر ایشان چطور بود؟
پدر شهید: وقتی رسیدم، جز تلی از خاک و آهن چیزی نمانده بود. اجازه نمی‌دادند نزدیک شوم. صبح روز بعد، خودم بیل به دست گرفتم. به همکارانش گفتم: «بگویید دقیقاً کجا بود تا خودم آوار را کنار بزنم.» شروع کردم به کندن. اولین پیکری که بیرون آمد، فرمانده‌شان ایوب حسنوند بود. دومی را بیرون کشیدم، سومی را... یکی‌یکی همکاران آرمین را از زیر آوار بیرون آوردم.
توسل به مادر پهلوشکسته و پایانی به رنگ پوتین‌های خستگی‌ناپذیر
 
چطور توانستید در آن لحظات، آن‌قدر صبورانه آواربرداری کنید؟
پدر شهید: خدا به من صبر داد. شاید باور نکنید، اما دستانم نمی‌لرزید. فقط یک چیز در سرم بود: «امانت خدا را باید سالم تحویل بگیرم.» وقتی با بیل خاک را کنار می‌زدم، زیر لب زیارت عاشورا می‌خواندم. انگار یک نیروی غیبی به من قدرت می‌داد. وقتی دست آرمین را لمس کردم، اولین چیزی که گفتم این بود: «پسرم، تو به قولت عمل کردی، حالا نوبت من است که تو را به خانه برگردانم.» 
 
لحظه دیدن آرمین... آن لحظه چه گذشت؟
پدر شهید: وقتی مچ پای آرمین را زیر آوار دیدم، شناختم... دیگر نتوانستم ادامه دهم، همراهانم مرا از محل کنار کشیدند. پسرم در ماه مبارک رمضان، با زبان‌روزه به شهادت رسیده بود. خیلی بی‌تابی می‌کردم، اما قبل از پیدا کردن پیکرش، به حضرت زهرا (س) التماس کردم که جنازه پسرم را به من بدهد. بیست دقیقه نشد که پیدایش کردیم. وقتی پیکرش را دیدم، آرام شدم؛ انگار اصلاً شهید نشده بود، آرامِ آرام خوابیده بود. 
 
سخن آخر؛ چه پیامی برای همرزمان آرمین دارید؟
پدر شهید: آرمینِ من رفت تا این خاک بماند. تنها چیزی که از ما باقی می‌ماند، همین غیرت است. آرزو دارم همه جوانان ما مثل آرمین، سربلند و خادمِ این ملت باقی بمانند. من به داشتن چنین فرزندی افتخار می‌کنم و شهادتش را نه پایان، که آغازی بر یک زندگی ابدی می‌دانم. امیدوارم مسئولین فراموش نکنند که امنیت امروز ما، به قیمتِ چه خون‌هایی به دست آمده است. راه آرمین ادامه دارد.
توسل به مادر پهلوشکسته و پایانی به رنگ پوتین‌های خستگی‌ناپذیر
 
سخنان پدر که به پایان می‌رسد، سنگینی یک داغ اما عظمت یک افتخار در فضا موج می‌زند. داغ پدری که فاصله میان کارگاه تا آوارهای پادگان بانه را با دلی لرزان دوید، اما در میان آتش و باروت و تلّی از بتن و آهن، مادری مهربان دستگیرش شد. نوک همان پوتین‌هایی که عمری در هیئت‌های فاطمیه دویده بود، زیر نگاه حضرت زهرا (س) هویدا شد تا آرمین مفقود نماند و نامش نگین درخشان غیرت لرستان شود. > شهید آرمین ساعدی رفت تا امنیت این خاک در دل کوه‌های کردستان پابرجا بماند. گفتگوی ما با این پدر صبور و استوار، سندی است زنده از رشادت نسلی که در اوج جوانی، راه سرخ شهادت را برگزیدند. یادش گرامی و راهش در امتداد عاشورا تا همیشه تاریخ پررهرو باد.
انتهای پیام/

گزارش خطا

ارسال نظر
تازه‌ها
طراحی و تولید: ایران سامانه