آقا ساعدی، اگر ممکن است کمی از شخصیت آرمین برایمان بگویید. او در خانه و در نگاه شما چه جایگاهی داشت؟
پدر شهید: آرمین فرزند بزرگم بود، بعد از او دخترم و بعد هم پسر کوچکم که حالا کلاس اول است. او برای من فقط یک فرزند نبود؛ یک تکیهگاه بود. در کشاورزی کمکحالم بود، در نانوایی پابهپای من خمیر میگرفت و نان میپخت. از همان کودکی، بازیهایش با بقیه فرق داشت. در بازیهای کودکانه، همیشه نقش اسیر عراقی را میگرفت و در نهایت هم شهید میشد. انگار از همان کودکی، تقدیرش را با شهادت گره زده بود. آرمین بسیار مؤدب و سر به زیر بود. هر کاری که به او سپرده میشد، بیچون و چرا میگفت: «چشم». در هیئت هم، آرمین از ارکان اصلی چایخانه بود؛ خادم بیادعایی که در مناسبتها، گره از کار مردم باز میکرد.
آیا از آرزوهایش برای آینده صحبت میکرد؟ چه چیزی در ذهن داشت؟
پدر شهید: آرمین خیلی اهل حرفهای بزرگمنشانه نبود، بیشتر اهل عمل بود. یادم هست زمان کنکور، با اینکه به درس خواندن اهمیت میداد، اما همیشه دغدغهاش این بود که چه رشتهای بخواند تا بتواند در مناطق محروم خدمت کند. همیشه میگفت: «بابا، مدرک گرفتن خوب است، اما مهم این است که وقتی کشور به ما نیاز دارد، آنجا باشیم.» حتی یک بار که بحث خرید موتور سیکلت بود، گفت: «پولش را بگذاریم برای فلان کار خیر در هیئت.» او از همان دوران نوجوانی، سهم خودش را از دنیا، خدمت به دیگران میدانست.
آرمین تجربه حضور در هر دو نهاد نظامی را داشت؛ از سپاه تا ارتش. این تصمیمِ او بود؟
پدر شهید: بله، او پس از پایان تحصیلات دبیرستان، خدمت مقدس سربازیاش را در تیپ ۵۷ سپاه حضرت ابوالفضل (ع) گذراند. اما عطشِ خدمت در وجودش فروکش نکرد. او لباسِ سبز سپاه را مقدس میدانست، ولی وقتی سربازی تمام شد، باز هم پا در رکابِ ارتش گذاشت. وقتی از او پرسیدم چرا، گفت: «فرقی ندارد بابا؛ ارتش یا سپاه، هر کجا باشیم لباسمان یکی است؛ باید از خاکمان دفاع کنیم.» پس از دوره آموزشی در تهران، راهی سقز و سپس بانه شد.
در دوران حضور در مناطق مرزی، آیا از سختیها گلایه میکرد؟
پدر شهید: اصلاً. حتی وقتی تماس میگرفت، صدایش طوری بود که انگار در بهترین جای دنیاست. میگفت: «بابا اینجا کوهها خیلی قشنگاند، خیلی بلندند.» هیچوقت نمیگفت اینجا سرد است، یا شرایط سخت است. همیشه سعی میکرد من و مادرش را آرام کند. حتی وقتی درگیریهای مرزی بالا میگرفت، با خنده میگفت: «اینجا امنیت کامل است، نگران نباشید.» او نمیخواست دل ما را بلرزاند.
از آخرین باری که با او صحبت کردید، خاطرتان هست؟
پدر شهید: شب قبل از شهادت بود. نگرانِ نوبتهای شیفت شب آرمین در مرز بودم و او نگرانِ مأموریتهای بسیج من. هیچکدام نمیدانستیم این آخرین «خداحافظی» است. آرامش عجیبی در صدایش بود.
چگونه از حادثه خبردار شدید؟
پدر شهید: ساعت ۱۰:۳۰ صبح ۱۳ اسفند ۱۴۰۴، زنگِ تلفن به صدا درآمد. همکارش خبر داد: «پادگان بانه را زدند.» قلبم از تپش ایستاد. هرچه تماس گرفتم، آرمین پاسخ نداد. حتی شماره فرماندهاش، «ایوب حسنوند» هم خاموش بود. دیگر طاقت نداشتم؛ دل به جاده زدم و ساعت ۱۱ شب به محل خدمت آرمین رسیدم.
صحنه شهادت و لحظه جستجو برای پیکر مطهر ایشان چطور بود؟
پدر شهید: وقتی رسیدم، جز تلی از خاک و آهن چیزی نمانده بود. اجازه نمیدادند نزدیک شوم. صبح روز بعد، خودم بیل به دست گرفتم. به همکارانش گفتم: «بگویید دقیقاً کجا بود تا خودم آوار را کنار بزنم.» شروع کردم به کندن. اولین پیکری که بیرون آمد، فرماندهشان ایوب حسنوند بود. دومی را بیرون کشیدم، سومی را... یکییکی همکاران آرمین را از زیر آوار بیرون آوردم.