محمد میگفت: آرزویم شهادت است؛ حتی اگر همین حالا شهید شوم، میخواهم با وضو باشم
به گزارش نوید شاهد البرز؛ شهادت برای برخی مقصدی است که سالها پیش از رسیدن به آن، در رفتار، انتخابها و آرزوهایشان خود را نشان میدهد. شهید والامقام «محمد توسلیان» از جمله جوانانی بود که آرزوی شهادت را پنهان نمیکرد. از همان روزهای نخست زندگی مشترک، از هدفش برای همسرش گفت؛ از اینکه میخواهد سرباز امام زمان(عج) باشد و زندگیاش را به گونهای بنا کند که رضایت خداوند و امام زمان(عج) در آن باشد.
محمد توسلیان در تاریخ ۲۴ خرداد ۱۴۰۴، در جریان بمباران پادگان بیدگنه، به شهادت رسید و به جمع جاودانه شهدا پیوست. اما برای همسرش، روایت زندگی او از سالها قبل آغاز شده بود؛ از نخستین آشنایی، از خواستگاری ساده و از جوانی که از همان ابتدا تکلیف خود را با آیندهاش روشن کرده بود.
همسر شهید، «فاطمهسادات نصیری»، در گفتوگویی از روزهایی میگوید که هنوز محمد را نمیشناخت و قرار بود برای نخستین بار او را ببیند؛ روزهایی که شاید هیچکس تصور نمیکرد این آشنایی ساده، روزی به روایت زندگی مشترک با یک شهید ختم شود.
ماجرای آشنایی و آغاز مسیر مشترک
سال ۱۳۹۷ بود. فاطمهسادات نصیری برای ثبتنام کنکور و انجام برخی کارهای مربوط به آن به یک کافینت مراجعه کرد؛ جایی که محمد توسلیان در آن مشغول به کار بود. همان آشنایی کوتاه، سرآغاز اتفاقی شد که مسیر زندگی هر دو را تغییر داد. محمد از طریق پدرش برای خواستگاری اقدام کرد. پدر او با پدر فاطمه آشنایی داشت و پس از تماس و کسب اجازه، خانواده محمد برای خواستگاری به خانه آنها آمدند. نخست مادر محمد به دیدار فاطمه رفت و درباره شرایط زندگی پسرش با او صحبت کرد. از علاقه محمد به فعالیتهای نظامی گفت؛ از اینکه او علاقه زیادی به این مسیر دارد و ممکن است مدت زیادی در کنار همسرش نباشد. محمد در آن زمان عضو بسیج بود و علاقهاش به فعالیتهای نظامی از همان روزها برای خانوادهاش روشن بود. فاطمه در آن زمان تنها ۱۷ سال داشت، اما با وجود آنکه میدانست زندگی با چنین فردی ممکن است با دشواریهایی همراه باشد، از این سبک زندگی هراسی نداشت. در جلسه دوم، محمد همراه خانوادهاش به خواستگاری آمد. این بار، فرصت بیشتری برای گفتوگو میان آن دو فراهم شد. محمد درباره مهمترین خواستهاش از زندگی مشترک با صراحت صحبت کرد؛ حرفهایی که بعدها برای همسرش معنای عمیقتری پیدا کرد.
او گفت هدفش این است که «سربازی امام زمان(عج)» کند و زندگیاش را به گونهای بسازد که رضایت امام زمان(عج) را به همراه داشته باشد. از همسر آیندهاش نیز انتظار داشت در این مسیر همراه او باشد؛ کسی که او را تشویق کند و خودش نیز به گونهای زندگی کند که در نهایت رضایت خداوند و امام زمان(عج) حاصل شود.
این گفتوگو برای فاطمه اهمیت زیادی داشت. آنها در بسیاری از باورهای اعتقادی با یکدیگر همنظر بودند و همین اشتراک فکری، زمینه موافقت او را فراهم کرد.
یکی دیگر از موضوعاتی که محمد در همان روزهای نخست مطرح کرد، اهمیت حجاب و تربیت فرزند بود. او دوست داشت همسرش حجاب حضرت زهرا(س) را داشته باشد و فرزندشان نیز در همین مسیر تربیت شود. فاطمه با این خواستهها موافقت کرد. در نهایت، خانوادهها به توافق رسیدند و تاریخ عقد را همزمان با میلاد امام حسین(ع) انتخاب کردند.
عقدی ساده و سفری که رنگ و بوی کربلا داشت
مراسم عقد آنها ساده و مختصر برگزار شد. مراسم عروسی نیز در کار نبود. به جای برگزاری یک جشن پرهزینه، نخستین سفر مشترکشان را به کربلا اختصاص دادند؛ سفری که برای هر دو، خاطرهای ماندگار شد. فاطمه از آن روزها به عنوان آغاز زندگی مشترکشان یاد میکند؛ زندگیای که در همان ابتدا با نام امام حسین(ع) و سفر به کربلا گره خورد.
در نگاه همسر شهید، محمد بیش از هر چیز به دلیل ویژگیهای اعتقادیاش قابل احترام بود؛ اما در کنار اعتقادات، یک خصلت اخلاقی دیگر نیز برای او اهمیت ویژهای داشت: صداقت. محمد بسیار صادق بود. حتی اگر بیان حقیقت باعث ناراحتی همسرش میشد، واقعیت را پنهان نمیکرد. فاطمه میگوید همین صداقت یکی از ویژگیهایی بود که بیش از همه او را تحت تأثیر قرار میداد.
او معتقد بود اگر با محمد ازدواج کند، میتواند به خدا نزدیکتر شود. در زندگی مشترک نیز بارها این ویژگیها را لمس کرد. به گفته او، محمد در بسیاری از مراحل سخت زندگی صبور بود و کمتر اعتراض میکرد. وقتی فاطمه ناراحت میشد یا از موضوعی گلایه داشت، محمد به جای مقابله، با او صحبت میکرد و تلاش میکرد آرامش کند. همسر شهید میگوید در زندگی مشترکشان، محمد کسی بود که میشد به او تکیه کرد.
۴۵ روز دوری در سوریه
یکی از سختترین دوران زندگی مشترک آنها، زمانی بود که محمد برای مأموریت به سوریه رفت و مدتی به عنوان مدافع حرم در آنجا حضور داشت. فاطمه با وجود اینکه قلباً به مسیر انتخابشده از سوی همسرش رضایت داشت، دوری از او برایش آسان نبود. محمد حدود ۴۵ روز در سوریه بود و در این مدت، دلتنگی و نگرانی بخش جداییناپذیر زندگی همسرش شده بود.
فاطمه در آن روزها بسیار گریه میکرد. هر بار که محمد تماس میگرفت، تلاش میکرد همسرش را آرام کند. او از شرایط خود در سوریه میگفت و به فاطمه اطمینان میداد که اتفاقی برایشان نخواهد افتاد. محمد به همسرش میگفت کسی که در این مسیر ثواب میبرد و از همه مهمتر، ریا نمیکند، خود اوست؛ چراکه صبر و همراهی همسر یک رزمنده، بخشی از همین مسیر است.
او همچنین به حضرت زینب(س) توسل داشت و به همسرش اطمینان میداد که حضرت زینب(س) مراقب آنهاست. در همان دوران، فاطمه و محمد با موضوع دیگری نیز روبهرو بودند؛ آنها نمیتوانستند صاحب فرزند شوند. فاطمه برای این خواسته نذر کرد و از خدا خواست اگر صاحب دختری شدند، نام او را زینب بگذارند. این نذر به اجابت رسید و دخترشان به دنیا آمد. نام او در شناسنامه «زینب» ثبت شد، هرچند خانواده او را «حلما» صدا میزنند.
نگرانی مادری در روزهای بارداری
ماههای پایانی بارداری فاطمه نیز با نگرانی و اضطراب همراه بود. در همان روزها، فرودگاه مورد حمله قرار گرفته بود و این اتفاق، نگرانی او را درباره محمد بیشتر کرد. فاطمه آنقدر از این اتفاق بههم ریخت و گریه کرد که حالش نامساعد شد و حتی در بیمارستان بستری شد. در نهایت، دخترش حدود یک ماه زودتر از موعد به دنیا آمد. خانواده برای اینکه نگرانی او بیشتر نشود، اجازه نمیدادند اخبار را دنبال کند.
اکنون سالها از آن روزها گذشته، اما جای خالی پدر برای حلما محسوس است. دختری که از همان کودکی، پدر را در مأموریتها و دوریها دیده بود و حالا نبودن او را برای همیشه تجربه میکند. فاطمه میگوید دخترش سختی نبودن پدر را احساس میکند، اما خودش با وجود تمام این دشواریها تلاش میکند صبور باشد؛ چراکه از ابتدا این مسیر را با آگاهی انتخاب کرده بود.
«از ته قلبت دعا کن شهید شوم»
شاید یکی از ماندگارترین خاطرات فاطمه از زندگی مشترکشان، به سفر کربلا بازمیگردد؛ سفری که نخستین مسافرت مشترک آنها نیز بود. در بینالحرمین، محمد از همسرش خواست برای شهادتش دعا کند؛ نه دعایی از سر تعارف، بلکه خواستهای که از عمق قلبش بیان میکرد.
فاطمه میگوید در آن زمان، هنوز ابتدای زندگی مشترکشان بود و شنیدن چنین حرفی برایش سخت بود. بغض میکرد و نمیتوانست به راحتی درباره شهادت همسرش صحبت کند. محمد اما به او میگفت شهادت آرزوی اوست، هرچند قرار نیست به این زودیها اتفاق بیفتد. از همسرش میخواست از ته قلب برای رسیدن به این آرزو دعا کند.
او در همان سرزمین، در کنار حرم امام حسین(ع)، بارها از خداوند شهادت خواست. این آرزو تنها به همان سفر محدود نشد. محمد در سالهای زندگی مشترک نیز بارها درباره شهادت صحبت میکرد.
حتی برای نماز، هرجا که بود
برای فاطمه، اعتقادات محمد فقط در حرف خلاصه نمیشد. او در زندگی روزمره نیز به باورهای خود پایبند بود. یکی از ویژگیهایی که همسر شهید از آن یاد میکند، وضو داشتن همیشگی محمد است. حتی اگر نیمههای شب از خواب بیدار میشد، وضو میگرفت. وقتی همسرش از او میپرسید چرا دوباره وضو میگیرد، پاسخ محمد این بود که اگر همین حالا شهید شود، دوست دارد با وضو باشد و با امام حسین(ع) ملاقات کند.
نماز نیز برای او جایگاه ویژهای داشت. هر زمان صدای اذان را میشنید، در هر مکانی که بود، برای نماز آماده میشد. حتی اگر در خیابان بودند، جانمازی که همراه خود داشت پهن میکرد و نماز میخواند. گاهی فاطمه نگران لباس او میشد و میگفت ممکن است لباسش روی آسفالت خراب شود، اما محمد در پاسخ میگفت مهم نیست؛ باید نمازش را بخواند.
برای همسرش، این رفتارها تصویری روشن از میزان پایبندی محمد به اعتقاداتش بود؛ اعتقاداتی که در تمام ابعاد زندگی او دیده میشد.
روزهای آخر و دغدغهای به نام «حلما»
فاطمه در ماههای پایانی زندگی مشترک، تغییر خاصی در رفتار محمد نمیدید؛ او همیشه همینگونه زندگی کرده بود. اما در روزهای آخر، یک موضوع بیش از گذشته ذهن محمد را به خود مشغول کرده بود: آینده و تربیت دخترشان. محمد نگرانی زیادی درباره تربیت حلما داشت. بارها میگفت دوست دارد دخترشان به گونهای بزرگ شود که رضایت امام زمان(عج) را به دست آورد. او حتی درباره محیط تربیتی دخترشان حساس بود. فاطمه دوست داشت حلما به مهدکودک برود، اما محمد تأکید میکرد مهدی انتخاب شود که در زمینه تربیتی نیز آموزش مناسبی ارائه دهد. این موضوع برای محمد اهمیت زیادی داشت. او باور داشت دخترشان به دلیل نذری که برای حضرت زینب(س) کرده بودند، باید در مسیری تربیت شود که رنگ و بوی زندگی حضرت زینب(س) را داشته باشد. وابستگی محمد به دخترش نیز زیاد بود. پیش از آن، زمانی که برای مأموریت میرفت، حلما بیشتر به مادرش وابسته بود. اما در ماههای پایانی، اتفاق متفاوتی رخ داد. حلما بیشتر در آغوش پدرش میخوابید و هنگام بیرون رفتن نیز همراه او بود. این وابستگی برای فاطمه عجیب شده بود و تغییر رفتار دخترشان را احساس میکرد. محمد نیز به آینده دخترش فکر میکرد. او با اطمینان به همسرش میگفت خیالش راحت است که دخترشان را به دست او میسپارد.
اکنون فاطمه مانده است و دختری که قرار است بخشی از زندگی پدرش را از روایتهای مادر بشنود؛ دختری که پدرش برای تربیت او دغدغه داشت و دوست داشت در مسیری رشد کند که رضایت امام زمان(عج) در آن باشد.
روایتی که با شهادت تمام نمیشود
محمد توسلیان در ۲۴ خرداد ۱۴۰۴، در جریان بمباران پادگان بیدگنه به شهادت رسید؛ اما روایت زندگی او برای خانوادهاش در همان روز پایان نیافت. برای فاطمهسادات نصیری، خاطرات سالهای زندگی مشترک، حرفهای محمد درباره شهادت، سفر کربلا، نمازهایی که در هر شرایطی به جا میآورد، وضوهای همیشگی و دغدغههایش برای تربیت دخترشان، اکنون به بخشهایی از میراث معنوی او تبدیل شده است.
محمد از همان ابتدای آشنایی، مسیر زندگیاش را برای همسر آیندهاش توضیح داده بود. گفته بود که میخواهد سرباز امام زمان(عج) باشد و همسرش نیز همراه او در این مسیر قدم بردارد. سالها بعد، همان جوانی که در ابتدای زندگی مشترک از شهادت سخن میگفت، به آرزوی خود رسید. همسر شهید حالا باید در کنار دخترشان، راهی را ادامه دهد که محمد برای آن دغدغه داشت؛ راهی که از نگاه او با ایمان، صبوری، حجاب، تربیت فرزند و پایبندی به باورهای دینی معنا پیدا میکرد.
شاید برای همین است که فاطمه، با وجود سنگینی داغ همسر، میگوید خودش این مسیر را انتخاب کرده و تلاش میکند صبور باشد. در پایان این روایت، آنچه بیش از همه به چشم میآید، فاصله میان یک آرزو و تحقق آن است؛ آرزویی که محمد توسلیان بارها از آن سخن گفته بود؛ از بینالحرمین تا خانه، از روزهای مأموریت تا لحظههای عادی زندگی.
او شهادت را فقط یک اتفاق نمیدانست؛ آن را مقصدی میدید که باید برای رسیدن به آن آماده بود؛ حتی با یک وضو، حتی در گوشهای از خیابان، حتی با دعایی از ته دل در بینالحرمین. و امروز، آنچه برای همسر و دخترش باقی مانده، خاطرات مردی است که تلاش کرد زندگیاش را همانگونه بسازد که روز خواستگاری گفته بود؛ در مسیری که به باور خودش باید رضایت خداوند و امام زمان(عج) را در پی داشته باشد.
انتهای پیام/