آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۳۰۵۰۶
۰۸:۴۱

۱۴۰۵/۰۷/۱۹
در گفتگو با پدر شهید «پویا آموسی» از شهدای جنگ 12 روزه مطرح شد؛

«رضا جان، خوش آمدی»؛ روایتی از قزوین تا بهشت

در کوچه‌های قزوین، هنوز بوی عطر گل رضا می‌آید. علی آموسی، پدر شهید «پویا آموسی»، از شهدای جنگ 12 روزه، مردی که از ۱۴ سالگی در و پنجره آلومینیوم‌سازی کرد و امروز نامش با افتخاری بزرگتر گره خورده است، از لحظه‌ای می‌گوید که پیکر پسرش را دید؛ بدنی آرام، با پای راست شکسته از بالای زانو و پایین زانو، و شکمی که دیگر نبود. اما این پایان ماجرا نبود. از آن روز، پویا در خواب‌های پدر، با لباس سفید، نورانی، و خبرهایی از بهشت حاضر می‌شود.


«رضا جان، خوش آمدی»؛ روایتی از قزوین تا بهشت

به گزارش نوید شاهد استان قزوین، پویا(رضا) آموسی، متولد ۱۳۷۷، در ۲۷ سالگی در جنگ ۱۲ روزه به شهادت رسید. وی که در پادگان، پای پدافند ایستاده بود، در لحظه درگیری با پهپادهای آمریکایی، خشاب ۵۷ کیلویی را از دست فرمانده گرفت، جا زد، و در قدم دوم به شهادت رسید. پدرش، علی آموسی، از روز تشییع می‌گوید؛ از غسل و کفنی که بوی عطر بهشت می‌داد، از فرماندهانی که آمدند و از خواب‌هایی که دیگر خواب نبودند.

معجزه‌ای در مزار شهدا

یک بار که پدر به مزار شهدا رفت. ساعت حدود یک ربع به ۱۲ ظهر بود. دید خانمی و آقایی، جعبه شیرینی روی سنگ مزار شهید گذاشته‌اند و به پهنای صورت گریه می‌کنند. پدر با یک بطری آب رفت که سنگ‌ مزار را بشوید. بعد از ۱۰ دقیقه برگشت. همسر آن خانم پرسید:«شما با این شهدا نسبتی دارید؟» گفت:«من بابای شهید پویا آموسی هستم.» خانم دولا می‌شد، سنگ آقا پویا را می‌بوسید. گفت:«حاج خانم، ببین کی آمده، بابای آقا پویا آمده، بلند شو.» خانم به پهنای صورت گریه می‌کرد. گفت: «اگه بدونید حاج آقا، این پسر شما چه کار کرده تو زندگی ما.» گفت: یک هفته قبل، ۳۲۰ میلیون تومان بدهکار شدند. بستگانشان گفتند بروید مزار شهدا، از شهدا بخواهید. آمدند، اول زیارت امام را کردند، بعد فاتحه برای همه شهدا. پرسیدند شهدای جنگ ۱۲ روزه کجا هستند. یکی نشان‌شان داد: «آقای مهدی خسروی، پویا آموسی، امیرحسین باجلان و محمدمهدی مهدی‌پور، این چهار نفر شهدای جنگ ۱۲ روزه.»

خانم قسم خورد: «خدا شاهده من اینجا نشستم که برای آقا پویای شما هم فاتحه بخونم. گریه می‌کردم، دلم شکسته و ناراحت بودم. می‌خواستم برم کنار سنگ مزار امیرحسین، گفتم اصلاً انگار پاهام چسبید اینجا. یک لحظه دیدم عکس آقا پویای شما... انگار من دیدم کامل این صحنه را دیدم که لباش تکون خورد، لبخند زد. به دلم انگار وحی شد که میگه هر چی می‌خواید از من بخواد.» خانم نشست، گریه کرد، مشکلش را گفت. «آقا پویا، رضا جان، انشالله دعا کنیم مشکل ما حل بشه، ما برای شما نذر می‌کنیم.» ازش خواستم، گریه کردم، دعا خواندم، قرآن خواندم، زیارت عاشورا خواندم. برای شهیدان دکتر خسروی، باجلان و مهدی‌پور هم همین کار را کردم. مجدد جلوی سنگ آقا رضا آمدم. «رضا جان، دعا کن مشکل ما حل بشه.» می‌گفت: «خدا شاهده همینجوری که راز و نیاز می‌کردم، انگار قلب من یک لحظه گرم شد که من حاجتم را می‌گیرم.» سنگ آقا رضا را بوس کرد. «خدا شاهده... یک هفته نشد، روز پنجم، جایی که فکرشو نمی‌کردیم، پول رسید. بدهی را پرداخت کردیم، مشکل‌مان را حل کردیم.» بعد جعبه شیرینی گرفتند، مزار آمدند. «یک جعبه شیرینی گرفتیم، مزار شهید آوردیم، پخش کنیم.» بچه‌هایم از گوگل، عکس شهید آموسی را چاپ کردند، دم خانه زدند، دختر و پسرشان شربت و شیرینی پخش کردند. پدر می‌گوید:«خوشحال شدم که پسرم حاجت این خانواده را داده است ...»

خواب‌هایی که خواب نبودند

پدر می‌گوید: «من خواب پسرم را زیاد دیدم. ۱۵، ۱۷ بار خواب دیدم ...» اولین بار خواب دیدم پویا با دوستانش، تمام پادگان راا با همان لباس سربازی فوتبال بازی می‌کردند. شوت می‌زدند، پاس می‌دادند، از ته دل آقا رضا می‌خندید. در آن خواب را فکر نمی‌کردم پسرم شهید شده، فقط کنار به عنوان نظاره‌گر ایستاده بودم. 

در خواب‌هایی هم پسرم را با لباس سفید و نورانی می‌بینمش و می‌گوید بریم دیدار شهدا. شاید حداقل ۱۰ بار من، ایشان را در بهشت دیدم. در خوابی که می‌دانستم پسرم شهید شده در یک باغ خیلی بزرگ و چمنزار دیدم که در آن هر نوع درخت میوه بود.«بعد یهو آقا رضا را دیدم، در فاصله هفت - هشت متری. ایشا ن من را دید، به سمت یکدیگر دویدیم، همدیگر را بغل و بوس کردیم. در خواب گریه می‌کردم، بوسش کردم، گفتم: رضا جان، دلم برات تنگ شده بود. جواب داد:«بابا، دل من هم براتون تنگ شده. گفت  بابا لحظه اولی که آمدم اینور، بابا می‌دونی کی آمد استقبال من؟ گفتم: نه رضا جان، کی بود؟ گفت: بابا، یک آقای نورانی آمد و من را بغل کرد، بوسم کرد، دست کشید به صورتم، و گفت: رضا جان، خوش آمدی. گفتم که آقا شما کی هستید؟ گفت: من اباعبدالله الحسین(ع). رضا جان، خوش آمدی.» بعد امام حسین(ع) گفت: «رضا جان، آماده‌ای که بریم خانه ابدی تو، بهت نشان بدم؟» دست پویا را گرفت، در یک لحظه، جلوی قصری باشکوه، باغی مجلل. «گفت بابا، امام حسین(ع) من را آورد اینجا، گفت رضا جان، اینجا خونه ابدیته. ولی بابا من نرفتم تو. گفتم پسرم، رضا جان، کار بدی کردی، چرا امام حسین(ع) شما را آورده اینجا، گفته خونه، چرا نرفتی تو؟ من گفتم که نه، یا امام حسین(ع)، من اینجا وایمیستم، هر وقت پدر مادرم آمدند، با پدر مادرم می‌رم ... امام حسین(ع) گفتش که باشه، اشکال ... خانه دیگه مهیاست، بیا آنجا بریم، پس آنجا منتظر پدر مادرت باش که هر وقت پدر مادرت آمدند بیاید اینجا.» بعد دستش را گرفت، در باغی بزرگ، میوه‌های درشت درجه یک، درخت‌های خوشگل. قصری کوچک‌تر. «گفت بابا، اینجا بریم تو، من اینجا دارم زندگی می‌کنم.» رفتیم داخل. فرش‌های بزرگ، هر کدام یکصد متر مربع، تمام ابریشم سفید. مبل‌های شیک، ظروف چینی که در دنیا نمونه‌اش را ندیده بودم. «گفت بابا، من اینجا دارم زندگی می‌کنم، داخل این قصر.» حداقل ۲ هزار متر داخل قصر. بعد از قصر آمدیم بیرون. «دیدم که حدود بیست و دو - سه نفر جوان خیلی زیبا، نورانی، خوش‌چهره، آنجا ایستادند. که پشت هر کدام از این جوان‌ها تونلی از نور است. بعد دیدم حدود سی چهار - پنج نفرم به فاصله هشت - ده متر عقب‌تر از این جوان‌ها ایستادند. آنها هم با همین لباساشون، همه عین هم، خیلی زیبا، خوش‌چهره، ولی سنشون یک مقدار بالاتر بود، مثلاً به سن و سال الان من بودن.» پدر با تعجب پرسید: «رضا جان، اینا کی هستند؟» گفت: «بابا اینا دوستای من هستند.» پدر گفت: «رضا جان، تا آنجا که من خبر دارم، شما دوستی نداشتی، اهل رفیق‌بازی نبودی. دو تا دوست داشتی که یک دونش گفتی پسر سردار سپاه، یکی دیگشم من نمی‌دونم.» گفت: «نه بابا، اینجا...» گفت: «بگم؟» گفتم: «بگو رضا جان. من دلم کوچیکه، بگو. گفت: باشه بابا، بهت می‌گم، عجله نکن، یک لحظه صبر کن.» گفت: «بچه‌ها بیاید، بابام آمده.» این‌ها آمدند، تک تک با من دست دادند، روبوسی کردند. آن پشت سری‌ها هم آمدند، پنجاه و خورده‌ای نفر دور ما حلقه زدند. ۲۵ دقیقه طول کشید. بعد گفتم: «رضا جان، نگفتی این دوستات کی هستند؟» گفت: «بگم بابا.» گفتم: «بگو دیگه پسرم، من دلم کوچیکه.» گفت: «بابا، این دوستای من اینجا، شهدای جنگ صفین هستند. مال زمان جنگ‌های حضرت علی. من شهدای جنگ صفین.» یک لحظه این‌ طرف را نگاه کردم، دیدم پدرم، مادرم، خواهرم، پسر خاله‌هام، عمه‌ام، همه کسانی که از آن زمانی که یادم می‌آید، خودم را شناختم، از دنیا رفتم، همه آنها را با لباس‌های خیلی شیک، شاد و تمیز دیدم. گفتم: «رضا جان، آنها اینجا چه کار می‌کنند؟» گفت: «بابا، دست راستش را به سمت آنها اشاره کرد و گفت بابا، همه آنها را من شفاعت کردم.» خدا شاهده. «رضا جان، همه را گفت آره بابا، من همه آنها را شفاعت کردم.» آنجا برای من سوال شد، گفتم: «رضا جان، یک سوال ازت بپرسم؟» گفت: «بپرس بابا، هر چی دوست داری بپرس.» گفتم: «رضا جان، ناراحت نمی‌شی؟» گفت: «نه بابا، بپرس.» گفتم: «رضا جان، کی شما را شفاعت کرده ...» گفت: «بابا، من را امام حسین(ع) شفاعت کرده ...» گفتم: «رضا جان، یک سوال دیگر هم بپرسم؟» گفت:«بپرس بابا.» گفتم: «من، مامان و خواهرت را شفاعت می‌کنی؟» گفت: «بابا، من بچه بودم شما را شفاعت کردم ...» تا اینجای خوابم را یادم است.

بوی عطر گل رضا

پدر می‌گوید: «چندین بار حتی مزار شهدام که رفتیم، حتی احساس کردم مثلاً بوی گل استشمام کردم بوی عطرهای خیلی خوشبو، مثلاً اون همون بوی عطری که گفتم. اولین بار اونجا من استشمام کردم.» یک بار هم هنگامی که از فروشگاهی که پسرم کار می‌کرد برمی‌گشتم سوار ماشین بشم. همسرم در ماشین منتظرم بود وارد ماشین شدم بوی عطری را استشمام کردم. همین بو را موقعی که کیف پویا را باز کردیم، ادکلنش را برداشتم، بو کردم: «همان بویی بود که من داخل ماشین استشمام کردم.» 

نصیحت پدر

پدر شهید می‌گوید: « من کوچکتر از آنی هستم که بخواهم نصیحت کنم. دوست دارم که انشاءلله همه جوان‌ها ادامه‌دهنده راه شهدا باشند، اول از همه چیز احترام به پدر، مادر، خواهر و برادر شان یاد‌شان نرود. واقعاً آقا رضا گلی بود، بی‌نهایت. به من، مادرش و خواهرش احترام می‌گذاشت. در مرحله دوم، تا آنجایی که می‌‌توانند درس‌شان را ادامه بدهند، که به مقاطع خیلی بالا دست پیدا کنند. 

 

 


گزارش خطا

ارسال نظر
طراحی و تولید: ایران سامانه