روایت دختر شهید از آخرین غروب زندگی پدر از زبان مادر؛ آن بامداد غمانگیز خیلی دیر به صبح رسید

به گزارش نوید شاهد کرمانشاه، شهید «میرزا عباسی» فرزند محمدخان، به شماره شناسنامه ۲۲۱، در دهم مرداد سال ۱۳۱۶ در روستای حبیبوند متولد شد.
آن شهید بزرگوار در دوران کودکی به زندگی روستایی علاقه داشت و اوقات خود را در کوچهپسکوچهها و باغها، میگذراند. در آن روزگار غبارآلود که رنگی از آفتاب شرقی دیده نمیشد، چگونه میشد این لکههای سیاه را از آسمان زندگی پاک کرد؟
آری، آنجا دیگر نه مدرسهای بود و نه معلمی که آن کبوتران را هدایت کند. روزگار کموبیش به کام جبر میگذشت و آن شهید نیز کمکم بزرگ شد.
تشکیل خانواده
شهید میرزا عباسی در ۲۰ سالگی ازدواج کرد و صاحب چهار فرزند، دو پسر و دو دختر، شد. او هزینههای زندگی خانواده را از راه دامداری تأمین میکرد و با تلاش و زحمت، روزگار میگذراند تا اینکه یک روز، خورشید در حال غروب بود، اما آن شهید بزرگوار هنوز به خانه بازنگشته بود. کمکم هوا تاریک شد و شب فرا رسید.
حالا من مانده بودم با آن چهار فرزند خردسال. آن شب، شب عجیبی بود؛ حتی عجیبتر از شبهایی که هر چند وقت یکبار میرفت و بازمیگشت. چیزی به سینهام فشار میآورد؛ انگار داشتم خفه میشدم. هرچه کردم خوابم نبرد. از جا برخاستم و نشستم.
فرزندان خردسالم با یاد و خاطرات پدر سر بر بالین نهاده بودند و در نیمههای شب، هراسان از خواب برمیخاستند. دلم شور میزد که ناگهان در خانه به صدا درآمد. آهسته گفتم: «کیه؟»
خبری که پایان انتظار را رقم زد
در را باز کردم. مردی را دیدم که فهمیدم حرفی برای گفتن دارد. نگذاشتم حرفش تمام شود؛ زارزار گریه کردم و خودم را به سراب رساندم.
آنجا کسی را دیدم که دست و پایش را به درختی بسته بودند و دو گلوله به او اصابت کرده بود. آری، هنوز خورشید چشمانش را باز نکرده بود. آری، در بامداد غمانگیز۱۴ شهریور ۱۳۵۸ که خیلی دیر به صبح رسید، او نیز، چون یک عاشق به دیدار معشوق پر کشید و شیرینی شهادت را نوشید.
انتهای پیام/