«خانه عمه»؛ روایت زنانی که پشت جبهه، همراه رزمندگان ایستادند
به گزارش نوید شاهد کرمان، کتاب «خانه عمه» از آثار حوزه ادبیات پایداری و خاطرات دفاع مقدس است که با روایت زندگی تعدادی از همسران رزمندگان لشکر ۴۱ ثارالله، تصویری متفاوت از سالهای دفاع مقدس ارائه میکند. این کتاب تلاش دارد بخشی از زندگی خانوادههای رزمندگان را در سالهای جنگ به تصویر بکشد؛ خانوادههایی که در کنار دلتنگی و نگرانی، با کمبودها و دشواریهای زندگی روزمره نیز دستوپنجه نرم میکردند و در عین حال، پشتیبان رزمندگان خود بودند.
«خانه عمه» در ۲۶۴ صفحه و با بهرهگیری از خاطرات و تصاویر تدوین شده است. این اثر به کوشش صدیقه انجم شجاع و با مصاحبه و تحقیق فهیمه طاهری تهیه و در سال ۱۴۰۲ از سوی انتشارات شهید حاج قاسم سلیمانی در کرمان منتشر شده است.
این کتاب، دفاع مقدس را تنها از دریچه عملیاتها و میدان نبرد روایت نمیکند؛ بلکه به خانهها، خانوادهها، دلتنگیها، کمبودها و لحظات سادهای میپردازد که در کنار حوادث بزرگ جنگ، بخشی از تاریخ شفاهی آن دوران را شکل دادهاند. «خانه عمه» از این منظر، روایتی از زنانی است که اگرچه در خط مقدم حضور نداشتند، اما زندگی آنان نیز با روزهای جنگ و سرنوشت رزمندگان پیوندی عمیق داشت.
در بخشی از این کتاب امده است:
به همه چیز شهر اهواز عادت کرده بودیم: از گرمای شرجیاش که تا وسطهای پاییز ادامه داشت و مجبور بودیم کولر روشن کنیم و از غذاهای تکراری تا نخوردن بعضی چیزها مثل مرغ و گوشت گرم که کوپنی بودند و ما نمیتوانستیم آزاد بخریم و بخوریم. یک شب سیدابراهیم زودتر به خانه آمد و با هم به رستورانی رفتیم که در نزدیکی خانهمان بود. یادم نمیآمد که برای غذا خوردن به رستوران رفته باشم، حتی مشهد هم که میرفتیم، از کبابیها کباب میخریدیم و در مسافرخانه میخوردیم. غذایی که انتخاب کردیم جوجه بود. چهار ماه رنگ مرغ را ندیده بودم.
از سیدابراهیم پرسیدم در لشکر مرغ میخورند یا نه. به شوخی یا جدی نمیدانم، میگفت رزمندهها مخصوصاً بچههای خط، بیشتر وقتها غذای کنسروی میخورند یا نان تخممرغ و سیبزمینی. وقتی جوجه مرغ در خط مقدم توزیع میکنند، بچهها میفهمند که میخواهد عملیات بشود و این غذای تقویتکننده برای رفتن به بهشت و تناول غذاهای بهشتی است. جوجه مرغ را کمکم میخوردم تا زود تمام نشود.
آخرش هم تکهای باقی ماند که یا میبایست از خیر خوردنش بگذرم که اسراف بود و حتماً کارگرهای رستوران دور میریختند و یا میبایست راهی برای برداشتنش پیدا کنم و با خودم ببرم. بیرون هوا سرد بود و باد میآمد، برای همین سر بچه را با کلاه پوشانده بودم. آهسته در گوش سیدابراهیم گفتم: «وقتی خواستیم بلند بشویم، شما بچه را بغل کن و زیر آروقت بگیر. کلاه بچه را لازم دارم!» به دور و برم نگاه کردم، کسی حواسش به ما نبود. تکه گوشت را لای نان پیچیدم و در کلاه گذاشتم و از جایمان...

انتهای پیام/