آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۲۹۵۷۲
۱۳:۲۲

۱۴۰۵/۰۶/۱۴

«به میان شعله‌ها برگشت تا یارانش را نجات دهد»؛ روایت شهادت امیر سرتیپ هوشنگ وحید دستجردی

چهاردهم شهریورماه ۱۳۶۰، شش روز پس از انفجار دفتر نخست‌وزیری، قلب مردی از تپش ایستاد که حتی در میان شعله و آوار، نخست به فکر نجات یارانش بود. امیر سرتیپ هوشنگ وحید دستجردی، رئیس وقت شهربانی کل کشور، در انفجار هشتم شهریور به‌شدت مجروح شد؛ اما پیش از آنکه خود را از بالکن به پایین برساند، وقتی به یاد آورد شهیدان رجایی و باهنر در اتاق مانده‌اند، دوباره به دل آتش برگشت. او چهار روز با سوختگی ۴۶ درصدی و شکستگی‌های متعدد جنگید، صبحی را در بیمارستان با تیمم و نماز آغاز کرد و سرانجام در چهاردهم شهریورماه، پس از شش روز مقاومت، به یاران شهیدش پیوست.


«به میان شعله‌ها برگشت تا یارانش را نجات دهد»؛ روایت شهادت امیر سرتیپ هوشنگ وحید دستجردی

به گزارش نوید شاهد، چهاردهم شهریور ۱۳۶۰، یکی از روزهای تلخ تقویم سال‌های نخست انقلاب اسلامی است؛ روزی که امیر سرتیپ هوشنگ وحید دستجردی، رئیس وقت شهربانی کل کشور، پس از شش روز تحمل جراحات ناشی از انفجار دفتر نخست‌وزیری، در بیمارستان به شهادت رسید.
شش روز پیش از آن، در هشتم شهریورماه، انفجاری مهیب ساختمان نخست‌وزیری را لرزاند و محمدعلی رجایی، رئیس‌جمهور، و محمدجواد باهنر، نخست‌وزیر، به شهادت رسیدند. وحید دستجردی نیز که در آن جلسه حضور داشت، به‌شدت مجروح شد.

اما داستان شهادت او از همان لحظه انفجار آغاز نشد. برای فهمیدن آنچه در آن چند دقیقه گذشت، باید سال‌ها به عقب برگشت؛ به اصفهان، به کودکی مردی که از همان سال‌های نوجوانی با مسجد و نماز و مسائل شرعی مأنوس بود؛ به سال‌هایی که در شهربانی خدمت کرد و در عین حضور در ساختار اداری و انتظامی رژیم پهلوی، بنا بر روایت خانواده، تلاش داشت خود را از آلودگی‌های آن دوران دور نگه دارد؛ و به روزهایی که پس از پیروزی انقلاب اسلامی، تجربه خود را دوباره در اختیار نظام جمهوری اسلامی گذاشت.
داستان هوشنگ وحید دستجردی، داستان یک مسئول انتظامی صرف نیست؛ روایت مردی است که در یکی از حساس‌ترین مقاطع تاریخ معاصر ایران، میان وظیفه، ایمان و مسئولیت اجتماعی ایستاد و سرانجام جان خود را در همان مسیر از دست داد.

مردی از اصفهان

هوشنگ وحید دستجردی ۳۰ آذرماه ۱۳۰۴ در اصفهان متولد شد. پدرش، شادروان حسن وحید دستجردی، از چهره‌های فرهنگی و ادبی آن روزگار بود و مدیریت مجله ادبی «ارمغان» را بر عهده داشت. هوشنگ در خانواده‌ای رشد کرد که فرهنگ و ادب در آن جایگاه ویژه‌ای داشت و همین فضای خانوادگی، بخشی از زمینه‌های شکل‌گیری شخصیت او را در سال‌های بعد فراهم کرد.

دوران ابتدایی و متوسطه را پشت سر گذاشت و در سال ۱۳۲۸ وارد آموزشگاه شهربانی شد. آموزش‌های تخصصی و دوره‌های عالی را نیز طی کرد و به تدریج در رده‌های مختلف شهربانی مسئولیت گرفت.

سال‌های خدمت او طولانی بود. از مسئولیت‌های مختلف عبور کرد و تجربه‌ای چند دهه‌ای در حوزه انتظامی به دست آورد. سرانجام پس از ۳۲ سال خدمت، بازنشسته شد؛ اما فاصله او با خدمت چندان طولانی نبود.

انقلاب اسلامی که به پیروزی رسید، کشور وارد مرحله‌ای تازه شد و بسیاری از ساختارهای اداری و انتظامی با شرایط جدیدی مواجه شدند. در چنین شرایطی، نیروهای باتجربه‌ای که از نگاه نظام جدید از توانایی و سلامت لازم برخوردار بودند، بار دیگر به عرصه خدمت فراخوانده شدند. وحید دستجردی نیز یکی از آنان بود.

ایمانی که از سال‌های جوانی همراهش بود

در روایت‌هایی که خانواده شهید از او به یادگار گذاشته‌اند، وجه مذهبی شخصیت وحید دستجردی جایگاه ویژه‌ای دارد. او از همان سال‌های نوجوانی با مسجد مأنوس بود. منزل خانوادگی‌اش در کوچه روحی، میان شهباز قدیم و خیابان ایران قرار داشت و در نزدیکی خانه، مسجدی بود که به دلیل حضور پیش‌نمازی به نام «آشیخ کاظم»، به مسجد آشیخ کاظم شهرت داشت.

آشنایی با این روحانی و حضور در مسجد، زمینه انس بیشتر او با نماز جماعت و مسائل شرعی را فراهم کرد. خواهر شهید نیز از نماز شب‌های او یاد کرده و گفته است که این عبادت تا حد امکان از برنامه زندگی او حذف نمی‌شد. این روحیه مذهبی در سال‌های بعد نیز همراهش ماند. همسر شهید، وقتی از روزهای زندگی مشترکشان سخن می‌گوید، بر همین ویژگی تأکید دارد؛ اینکه شهید در مسائل روزمره زندگی نیز تلاش می‌کرد مطابق احکام شرعی عمل کند و برای تصمیم‌های خود به رساله امام خمینی(ره) مراجعه می‌کرد.

او درباره همسرش گفته است: «فردی متعهد و بسیار باایمان بود. من هرگز به یاد ندارم که ایشان در ریزترین مسائل روزمره خود نیز بدون مراجعه به رساله امام خمینی(ره) کاری را انجام دهند.»

وجود رساله امام خمینی(ره) در خانه آنها نیز برای همسر شهید خاطره‌ای ماندگار است؛ به‌خصوص اینکه این موضوع مربوط به سال‌هایی بود که داشتن و مطالعه چنین رساله‌ای برای بسیاری از افراد با محدودیت و خطر همراه بود.

همسر شهید روایت کرده است: «از همان روزهای اول ازدواج، رساله امام خمینی(ره) در منزل ما وجود داشت؛ در صورتی که آن روزها کسی جرئت نداشت چنین کاری کند. اما شهید اصلاً نمی‌ترسید و با قاطعیت و به دور از هرگونه ترس و هراسی، کارهایش را بر اساس همان رساله انجام می‌داد.»

این بخش از زندگی شهید، تصویری از یک اعتقاد درونی ارائه می‌دهد؛ اعتقادی که تنها به عبادت‌های شخصی محدود نبود و در رفتار و تصمیم‌های او نیز خود را نشان می‌داد.

بازگشت به خدمت در روزهای پس از انقلاب

پس از پیروزی انقلاب اسلامی، وحید دستجردی در اسفندماه ۱۳۵۷ بار دیگر به خدمت فراخوانده شد. در شرایطی که کشور با تحولات گسترده سیاسی و اجتماعی و همچنین تهدیدهای امنیتی روبه‌رو بود، او مسئولیت‌های مختلفی را بر عهده گرفت. ریاست شهربانی اصفهان، سرپرستی اداره بازرسی، مسئولیت اداره مبارزه با مواد مخدر و معاونت انتظامی از جمله مسئولیت‌هایی بود که در این دوره بر عهده داشت.

او در هر یک از این جایگاه‌ها از تجربه چند دهه فعالیت انتظامی خود استفاده کرد. سرانجام در ۲۴ اسفندماه ۱۳۵۹ به ریاست شهربانی کل کشور منصوب شد؛ مسئولیتی مهم در دوره‌ای که جمهوری اسلامی با مجموعه‌ای از تهدیدها و ناامنی‌ها مواجه بود.

او در این جایگاه، مسئولیت بخش مهمی از نظم و امنیت کشور را بر عهده داشت و جلسات و برنامه‌های مختلفی را در همین چارچوب دنبال می‌کرد. یکی از همین برنامه‌ها، جلسه هفتگی «تأمین» بود؛ جلسه‌ای که یکشنبه‌ها در ساختمان نخست‌وزیری برگزار می‌شد و فرماندهان نظامی و انتظامی یا نمایندگان آنها در آن حضور می‌یافتند و گزارشی از فعالیت‌های هفتگی خود ارائه می‌کردند. وحید دستجردی نیز به عنوان رئیس شهربانی کل کشور در این جلسات حضور داشت. یکشنبه هشتم شهریورماه ۱۳۶۰، آخرین بار بود که برای حضور در این جلسه از خانه خارج شد.

صبح هشتم شهریور

صبح هشتم شهریور، وحید دستجردی مانند روزهای دیگر خانه را ترک کرد. همسرش در خانه مانده بود و بخشی از امور منزل را پیگیری می‌کرد. تعمیرات خانه هنوز به پایان نرسیده بود و قرار بود مهندسی برای اتمام کار به منزل مراجعه کند. حدود ساعت دو بعدازظهر، تلفن خانه به صدا درآمد. شهید دستجردی پشت خط بود.

از روند تعمیرات پرسید. همسرش توضیح داد که کار تمام شده و قرار است مهندس بعدازظهر نزد او برود. در ادامه، همسر شهید از حضور پدر و مادرش در تهران خبر داد؛ آنها از اصفهان آمده بودند و در منزل برادرش بودند. گفت که می‌خواهد برای دیدن آنها به خانه برادرش برود. شهید گفت برایش ماشین می‌فرستد. همه چیز عادی بود. همسر شهید آماده شد و راننده آمد و او را به خانه برادرش رساند. خانه برادر در نزدیکی ساختمان نخست‌وزیری بود. اما چند دقیقه بعد، فضای اطراف خانه تغییر کرد. دود از نزدیکی ساختمان نخست‌وزیری بلند شده بود و نیروهای پلیس منطقه را تحت کنترل داشتند. همسر شهید از خودرو پیاده شد و وارد خانه برادرش شد. در حال بالا رفتن از پله‌ها بود که برادرش گفت صدای مهیبی از ساختمان نخست‌وزیری شنیده است. هنوز جمله‌اش تمام نشده بود که همسر شهید با شنیدن این حرف، به‌شدت نگران شد.

او بعدها روایت کرد: «من دو دستی بر سرم کوبیدم و بی‌حال شدم.»

با هر زحمتی بود خودش را جمع کرد و با منزل تماس گرفت. خبری نبود. با محل کار شهید تماس گرفت. به او گفتند اتفاق مهمی نیست و اگر خبری باشد، اطلاع خواهند داد. اما دقایقی بعد، تماس دیگری برقرار شد.

این بار گفتند: «به بیمارستان سوانح بروید.» همین جمله کافی بود تا همسر شهید متوجه شود وضعیت همسرش وخیم است.

بیمارستان؛ مردی میان مرگ و زندگی

همسر شهید در حالی که گریه می‌کرد خود را به خیابان رساند. به یک تاکسی رسید. راننده وقتی حال او را دید، مسافران دیگر را پیاده کرد و او را به بیمارستان رساند. وقتی وارد بیمارستان شد، وحید دستجردی را دید که تمام بدنش باندپیچی شده بود. سوختگی‌ها شدید بود.46 درصد از بدن شهید دچار سوختگی شده بود. بخش قابل توجهی از سوختگی‌ها در سمت راست بدن، پهلو، پشت، کمر و بازوی راست او قرار داشت. سقوط از طبقه سوم نیز موجب شکستگی در چند ناحیه بدنش شده بود. اما شاید سخت‌ترین بخش ماجرا برای خانواده، دیدن مردی بود که تا ساعاتی پیش با او صحبت کرده بودند و حالا در وضعیت بسیار وخیمی روی تخت بیمارستان قرار داشت. همسر شهید آن شب را یکی از سخت‌ترین شب‌های زندگی خود می‌داند. شهید در کما بود و از شدت درد فریاد می‌زد.

او بعدها گفت: «آن شب بسیار سخت گذشت. همسرم در کما بود و فریادهای مهیبی از درد می‌زد. هرگز آن شب را نتوانستم فراموش کنم.» اما صبح روز بعد، اتفاقی افتاد که برای خانواده و اطرافیان شهید به خاطره‌ای ماندگار تبدیل شد.

نخستین دغدغه پس از بازگشت هوشیاری

حدود ساعت هشت صبح، وحید دستجردی به هوش آمد. اما هنوز کاملاً هوشیار نبود و زمان را به درستی تشخیص نمی‌داد.

از همسرش پرسید: «شما کی به بیمارستان آمدید؟» همسرش پاسخ داد همان زمانی که او را به بیمارستان منتقل کرده بودند. شهید تصور می‌کرد هنوز همان بعدازظهر روز انفجار است. کمی بعد، وقتی هوشیاری‌اش بیشتر شد، متوجه شد صبح شده است. بدنش به‌شدت مجروح بود؛ اما نخستین چیزی که به آن توجه کرد، نماز بود. دستش را روی پتو کشید، تیمم کرد و نماز صبح را خواند. در همان شرایط سخت جسمی، عبادت برای او همچنان بخشی از زندگی بود؛ گویی انفجار و سوختگی و شکستگی نیز نتوانسته بود نظم اعتقادی او را از میان ببرد. اما بعد از نماز، سؤال دیگری داشت. سراغ رجایی و باهنر را گرفت. می‌خواست بداند چه بر سر آنها آمده است. وقتی متوجه شهادت رئیس‌جمهور و نخست‌وزیر شد، به‌شدت منقلب شد و تا چند ساعت با کسی صحبت نکرد. او هنوز از نظر جسمی در وضعیت نامناسبی بود، اما ذهنش به همان اتاق انفجار بازگشته بود؛ به لحظه‌ای که میان آتش و دود، برای نجات خود تلاش می‌کرد و ناگهان یاد یارانش افتاده بود.

«یادم افتاد که کنار باهنر نشسته بودم»

وقتی حال شهید کمی بهتر شد، ماجرای انفجار را برای همسرش روایت کرد. گفت در حال ارائه گزارش هفتگی شهربانی بوده که ناگهان انفجار رخ داده است. شدت انفجار به اندازه‌ای بود که او همراه صندلی‌اش به گوشه‌ای پرتاب شد. وقتی چشم باز کرد، چشم‌هایش را خون پوشانده بود. سقف ساختمان در حال سوختن بود و قطعات پلاستیکی شعله‌ور از سقف پایین می‌ریختند. خودش را به سمت پنجره بالکن رساند.

افرادی که پایین ساختمان ایستاده بودند، او را دیدند و فریاد زدند: «بپرید پایین، ما شما را می‌گیریم.»

او در آن لحظه آماده شده بود خودش را پایین بیندازد. اما ناگهان چیزی به خاطرش آمد. یادش افتاد که کنار شهید باهنر نشسته بود. همسر شهید از قول او روایت می‌کند که اعضای جلسه دور یک میز بیضی نشسته بودند. وحید دستجردی سمت راست میز قرار داشت، شهید باهنر کنار او نشسته بود و شهید رجایی نیز در کنار باهنر حضور داشت. همین تصویر باعث شد شهید از نجات خودش منصرف شود. برگشت. به سمت اتاق رفت تا شاید بتواند رجایی و باهنر را پیدا کند و نجات دهد. اما هرچه گشت، اثری از آنها نیافت. دود و آتش همه جا را فرا گرفته بود. دیگر امکان ماندن وجود نداشت.
به سمت بالکن برگشت و از پنجره بیرون پرید. این بار در راه‌پله سقوط کرد و در اثر همین سقوط، لگن، مچ دست و دنده‌هایش شکست. اما زنده ماند.
زنده ماند تا شش روز دیگر با جراحات و سوختگی‌های شدید مبارزه کند.

روایت یک شاهد عینی

محمدمهدی کتیبه، از شاهدان عینی حادثه هشتم شهریور، نیز بعدها درباره وضعیت وحید دستجردی در لحظات پس از انفجار روایت کرد که او در کنار شهید باهنر نشسته بود و پس از انفجار، به دلیل شدت سوختگی خود را به بالکن رسانده و از آنجا به پایین افتاده است.
این روایت، تصویری از لحظات آشفته پس از انفجار ارائه می‌دهد؛ ساختمانی که در آتش و دود فرو رفته بود و افرادی که برای نجات جان مجروحان تلاش می‌کردند. وحید دستجردی نیز یکی از مجروحان اصلی حادثه بود. او از همان روز، مبارزه‌ای شش‌روزه را آغاز کرد؛ مبارزه‌ای که خانواده امیدوار بودند پایانش بازگشت او به خانه باشد. اما سرنوشت، پایان دیگری برایش رقم زده بود.

شش روز مقاومت

چهار روز نخست را در بیمارستان سوانح گذراند. سوختگی شدید و شکستگی‌های متعدد، وضعیت جسمی او را بسیار دشوار کرده بود. پزشکان برای نجات جانش تلاش می‌کردند و خانواده نیز چشم به بهبود او داشتند. روز پنجشنبه، بعدازظهر، شهید به بیمارستان قلب شهید رجایی منتقل شد. تلاش تیم پزشکی ادامه یافت. اما شدت جراحات، شرایط را روزبه‌روز سخت‌تر می‌کرد. تا اینکه سحرگاه شنبه چهاردهم شهریورماه فرا رسید. ساعت چهار صبح، قلب وحید دستجردی از تپش ایستاد.

امیر سرتیپ هوشنگ وحید دستجردی، رئیس وقت شهربانی کل کشور، در ۵۴ سالگی، بر اثر شدت جراحات و سوختگی‌های ناشی از انفجار دفتر نخست‌وزیری به شهادت رسید.

شش روز پس از آن انفجار، او دیگر در میان خانواده نبود.

اما به جمع همان یارانی پیوست که در لحظه انفجار، حتی با وجود سوختگی و خطر مرگ، برای نجاتشان به عقب برگشته بود.

مردی که مسئولیت را تا آخرین لحظه رها نکرد

در روایت زندگی وحید دستجردی، دو ویژگی بیش از هر چیز برجسته است؛ ایمان و مسئولیت. او سال‌ها در ساختار انتظامی کشور خدمت کرد. پس از انقلاب، در شرایطی که کشور به نیروهای باتجربه نیاز داشت، بازنشستگی را کنار گذاشت و دوباره به خدمت بازگشت. ریاست شهربانی اصفهان، سرپرستی اداره بازرسی، مسئولیت اداره مبارزه با مواد مخدر، معاونت انتظامی و در نهایت ریاست شهربانی کل کشور، بخشی از مسیر خدمتی او پس از انقلاب بود.

اما شاید مهم‌ترین تصویر از مسئولیت‌پذیری او را باید در همان لحظه انفجار جست‌وجو کرد. وقتی آتش همه جا را فرا گرفته بود، او می‌توانست فقط به نجات خودش فکر کند. افرادی که پایین ساختمان بودند، راه نجات را به او نشان داده بودند. اما برگشت. چون به یاد آورد دو نفر از مسئولان اصلی کشور در همان ساختمان حضور دارند. این تصمیم، شاید تنها چند ثانیه طول کشیده باشد؛ اما همین چند ثانیه، بخش مهمی از شخصیت او را آشکار می‌کند.

پیام امام خمینی(ره) برای شهادت وحید دستجردی

شهادت وحید دستجردی در شرایطی رخ داد که کشور هنوز در سوگ شهادت محمدعلی رجایی و محمدجواد باهنر بود. در همان روزها، آیت‌الله شیخ علی قدوسی، دادستان کل انقلاب اسلامی نیز در حادثه‌ای دیگر به شهادت رسید. حضرت امام خمینی(ره) به مناسبت شهادت آیت‌الله قدوسی و سرهنگ وحید دستجردی، پیامی صادر کردند.

در بخشی از این پیام آمده است:

«اینجانب، شهادت دادستان کل انقلاب (شهید قدوسی) و سرهنگ وحید دستجردی که در رأس شهربانی و قوای انتظامی در حال انجام وظیفه بودند و به این تحفه الهی نایل شدند را به ملت ایران، به حوزه علمیه قم و قوای مسلح تبریک و تسلیت عرض می‌کنم و از خدای متعال، رحمت برای آنان و صبر و شکیبایی برای خانواده محترمشان خواستارم.»

نام وحید دستجردی از آن پس در شمار شهدای انقلاب اسلامی قرار گرفت؛ مردی که آخرین مأموریتش، حضور در جلسه‌ای کاری بود و آخرین روزهای زندگی‌اش در بیمارستان گذشت.

پیکر او در بهشت زهرای تهران به خاک سپرده شد.

آخرین تصویر؛ نماز در میان زخم‌ها

از زندگی شهید وحید دستجردی، خاطرات بسیاری برای خانواده و نزدیکانش باقی مانده است؛ از حضور در مسجد در سال‌های نوجوانی و پایبندی به نماز و مسائل شرعی گرفته تا سال‌های طولانی خدمت در شهربانی و مسئولیت‌های پس از انقلاب. اما شاید یکی از ماندگارترین تصاویر زندگی او همان صبح پس از انفجار باشد. مردی با 46 درصد سوختگی، چندین شکستگی و بدنی که از شدت جراحات توان حرکت نداشت، تازه از کما بیرون آمده بود. هنوز به‌درستی نمی‌دانست چه اتفاقی افتاده است. اما وقتی فهمید صبح شده، دستش را روی پتو کشید، تیمم کرد و نماز صبح خواند. بعد سراغ رجایی و باهنر را گرفت. وقتی فهمید آنها به شهادت رسیده‌اند، سکوت کرد. این چند لحظه، شاید خلاصه‌ای از تمام آن چیزی باشد که خانواده از شخصیت او روایت کرده‌اند؛ مردی که ایمان برایش تنها یک واژه نبود و مسئولیت نیز فقط عنوان یک شغل محسوب نمی‌شد. او ایمان را در زندگی روزمره‌اش دنبال کرده بود و مسئولیت را تا آخرین لحظه کنار نگذاشت.

«یادم افتاد کنار باهنر نشسته بودم»

چهاردهم شهریور که می‌رسد، می‌توان زندگی شهید وحید دستجردی را از ابتدا تا انتها مرور کرد؛ تولد در اصفهان، سال‌های تحصیل، ورود به شهربانی، سه دهه خدمت، بازنشستگی، بازگشت به خدمت پس از انقلاب، پذیرش مسئولیت‌های مختلف و در نهایت ریاست شهربانی کل کشور.
اما شاید برای به یاد آوردن او، لازم نباشد همه این سال‌ها را در ذهن مرور کنیم.

گاهی یک جمله می‌تواند خلاصه یک زندگی باشد: «یادم افتاد که کنار باهنر نشسته بودم.» همین جمله، روایت مردی است که در اوج حادثه، خودش را تنها ندید. در میان آتش، به یارانش فکر کرد. برگشت. آنها را نیافت. و در نهایت خودش را از ساختمان پایین انداخت.

شش روز بعد، در بیمارستان، پس از تحمل سوختگی‌های شدید و شکستگی‌های متعدد، به شهادت رسید.

امیر سرتیپ هوشنگ وحید دستجردی رفت، اما آن چند ثانیه در هشتم شهریورماه همچنان باقی مانده است؛ چند ثانیه‌ای که نشان می‌دهد گاهی شخصیت واقعی انسان نه در روزهای آرام زندگی، که در بحرانی‌ترین لحظات آشکار می‌شود.

چهاردهم شهریورماه، سالروز شهادت مردی است که بیش از سه دهه از عمر خود را در خدمت گذراند، پس از انقلاب دوباره لباس خدمت پوشید و سرانجام در یکی از سخت‌ترین روزهای تاریخ انقلاب، در حالی که می‌توانست تنها به نجات جان خود فکر کند، به یاد یارانش افتاد. او از میان شعله‌ها برگشت؛ و شش روز بعد، برای همیشه به یاران شهیدش پیوست.

انتهای پیام/ 

 


گزارش خطا

ارسال نظر
تازه‌ها
طراحی و تولید: ایران سامانه