سفری پرماجرا که بیبازگشت شد/ هنوز دل در گرو امید بازگشت علیرضا دارم

شهید «علیرضا خمر» در سال ۱۳۷۹ در روستای «توشن» شهرستان گرگان در خانوادهای متدین با اصالت سیستان و بلوچستان دیده به جهان گشود. او در دامن پرمهر مادرش «زهرا خمر» و سایه پدرش «عباس خمر» با عشق به ارزشهای اسلامی پرورش یافت.
وی پس از اخذ مدرک دیپلم، دوران خدمت سربازی را در نیروی انتظامی سپری کرد و سپس به دلیل علاقه فراوان به خدمت در نظام مقدس جمهوری اسلامی، به جمع دریادلان نیروی دریایی ارتش جمهوری اسلامی ایران پیوست. شهید خمر خدمت خود را در بندرعباس آغاز نمود و قرار بود پس از اتمام مأموریت ۵ ساله به زادگاهش بازگردد.
او در آخرین مأموریت خود، بر عرشه ناوشکن سرافراز «دنا» عازم رزمایش صلح هندوستان شد. سرانجام در ۱۳ اسفندماه ۱۴۰۴، ناو دنا هدف حمله خصمانه اژدرهای زیردریایی قرار گرفت و این جوان غیور به همراه جمعی از همرزمانش به فیض شهادت نائل آمد و جاویدالاثر شد. تا به امروز نشانی از پیکر مطهرش بازنگشته و مقبره یادبود این شهید والامقام در زادگاهش، روستای توشن گرگان، مأمن دلهای عاشقان فرهنگ ایثار و شهادت است.
قدم به خانهای میگذاریم که هر گوشهاش، نشان از استقامت دارد. نوید شاهد گلستان در این دیدار، پای صحبتهای پدر و مادری نشسته است که با وجود داغ دوری فرزند، با سری بلند از قهرمانیهای او میگویند؛ از شهید ناو استوار یکم «علیرضا خمر» که با لباس رزم بر تن، در دل اقیانوسها به ندای امنیت وطن لبیک گفت و نامش را در تاریخ ایثار ایران جاودانه ساخت.

نخستین لبخند زندگی و تکیهگاه محکم خانواده
«زهرا خمر» مادر شهید «علیرضا خمر» گفت: علیرضا اولین فرزند ما بود و علاوه بر او دو دختر دیگر به نامهای فائزه و فاطمه داریم، از همان بدو تولد وقتی فهمیدیم، فرزند اولمان پسر است، شوق و ذوق زیادی داشتیم با خودمان میگفتیم پسرمان بزرگ میشود و عصای دست و یاور ما خواهد شد، با ورودش به مدرسه دیدیم علاوه بر خوشخلقی، در درس و تحصیل هم بسیار موفق و بااستعداد است و توانست دیپلم خود را با موفقیت دریافت کند.
دلبستگی به کار و زندگی
او از همان دوران کودکی پا به پای ما در کارهای کشاورزی فعالیت میکرد و عاشق کار و تلاش بود علیرضا فرزند روستا بود و روحیه سرزندهای داشت. یادم هست از هفت سالگی سوارکاری با اسب را یاد گرفت و روی اسب مینشست، وقتی ما در زمینهای کشاورزی کار میکردیم، او با مهربانی برایمان آب و نان میآورد و در فصل برداشت محصولات دوشادوش ما زحمت میکشید.
وفاداری و کمک به پدر و مادر حتی در لباس خدمت
علیرضا با کار و خدمت کردن عشق میکرد، دلسوزی او برای خانواده آنقدر زیاد بود، که حتی بعد از ورودش به نیروی دریایی ارتش و اعزام به بندرعباس هر زمان که فصل کاشت یا برداشت محصول فرا میرسید، مرخصی میگرفت و به روستا میآمد تا من و پدرش احساس تنهایی نکنیم. همه همکاران و دوستانش در بندرعباس میدانستند که علیرضا در فصل کار کشاورزی برای یاری پدر و مادرش راهی زادگاهش میشود.
قلبی شیفته خدمت
علیرضا در ابتدا در کارخانه چوب مشغول به کار شد و بعد از گذشت دو ماه توانست رسمی شود و بیمه برایش رد میشد، اما آنقدر که عاشق نظام و خدمت در نیروی دریایی بود، از آن کار استعفا داد و وارد نیروی دریایی ارتش شد و راهی بندرعباس گردید. او روحیهای بسیار مستقل و باغیرت داشت، حتی وقتی به مرخصی میآمد، بیکار نمینشست با تراکتور آب میآورد و با جمعآوری و فروش شاخههای درخت کار میکرد تا هزینه رفتوآمد و کرایه برگشت به بندرعباس را خودش تأمین کند و از من و پدرش هیچ پولی نگیرد.
حتی یک نشانه هم از او برنگشت، اما چراغ امید هنوز روشن است
از روزی که آن حادثه تلخ در دل دریا رخ داد، از علیرضای من حتی یک نشانه، یک تکه لباس یا وسایل شخصیاش هم بازنگشته است. با این حال، من هنوز هم دل در گرو امید دارم و در اعماق قلبم چشمانتظار بازگشت پسرم هستم؛ مادری که فرزندش جاویدالاثر شده، هیچوقت امیدش خاموش نمیشود.
هنوز هم حضورش را در جایجای این خانه احساس میکنم؛ به همین خاطر یک یخچال در گوشه حیاط برای او گذاشتهام تا انگار خودش همین نزدیکیها باشد. هر غذایی که میپزم، هر میوه و نانی که به خانه میآید، قبل از هر کاری اول سهم علیرضا را با عشق جدا میکنم و داخل آن یخچال میگذارم. در هر وعده، بخشی از غذایش را به نیت و به نام فرزندم به فقرا و نیازمندان احسان میکنم و بقیهاش را برای خودش نگه میدارم تا بداند مادر هیچگاه او و جای خالیاش را فراموش نکرده است.
دلی که تاب ناحق شدن حق دیگران را نداشت
عباس خمر پدر شهید «علیرضا خمر» گفت: علیرضا پس از اخذ مدرک دیپلم عازم خدمت مقدس سربازی شد و دوران خدمتش را در نیروی انتظامی گذراند؛ اما همیشه میگفت: خدمت در این بخش با روحیاتش سازگار نیست. به من میگفت: «پدر جان، اگر خداینکرده برای فامیل، دوست یا آشنایی مسئلهای پیش بیاید و سر و کارشان به آگاهی یا کلانتری بیفتد، از من انتظار وساطت و پیگیری دارند؛ در حالی که من اهل پارتیبازی و پیگیری خارج از قانون نیستم و نمیخواهم بهخاطر رودربایستی، حقی از کسی ضایع شود یا در انجام وظیفه شرمنده شوم.» دلش تاب نمیآورد که مبادا ناخواسته پای روی حق بگذارد؛ به همین دلیل بعد از خدمت، مسیر متفاوتی را انتخاب کرد و با عشق و انگیزه به جمع دریادلان نیروی دریایی ارتش پیوست.
حساسیت علیرضا روی حقالناس واقعاً مثالزدنی و زبانزد بود. خاطرم هست محصول زمین کشاورزی ما باقلا بود و وقتی علیرضا برای فروش باقلاها به سر خیابان میرفت، برای هر مشتری حداقل نیم کیلو اضافهتر وزن میکرد و میریخت. هر وقت به او میگفتیم چرا اینقدر دستودلبازی میکنی، با آرامش و لبخند میگفت: «میخواهم خیالم راحت باشد و حتی ذرهای کمفروشی یا حقالناس به گردنم نماند.» تمام فکر و ذکرش این بود، که رزق و روزی ما کاملاً پاک، حلال و بیشائبه باشد.
سفری بیبازگشت به دل اقیانوس
مدت کوتاهی قبل از اعزام ناوشکن دنا، علیرضا برای مرخصی به گرگان آمده بود، اما فرصت دیدارش خیلی کوتاه بود و تنها چند روز کنار ما ماند. دلم از دیدارش سیر نشده بود؛ با حسرت به او گفتم: «باباجان، نمیشود مرخصیات را تمدید کنی و دستکم یک هفته دیگر بمانی؟ من هنوز دلتنگیام رفع نشده و تو را سیر ندیدهام.» علیرضا با همان لبخند آرامشبخش همیشگیاش رو به من کرد و گفت: «نه بابا، اصلاً راه ندارد؛ حتماً باید بروم، چون مأموریت مهم ناوشکن دنا در پیش است. اما خیالت راحت باشد، این دیگر آخرین مأموریت من در آبهای دوردست است؛ بعد از بازگشت از این سفر، دوره خدمت پنجسالهام در نیروی دریایی بندرعباس به پایان میرسد و به گرگان برمیگردم و تا ابد پیش شما میمانم.»، اما پسرم نمیدانست که سرنوشت چیز دیگری رقم زده و این سفر پرماجرا، سفری بیبازگشت تا بیکران آسمانها خواهد بود.
داغ سنگین پدری که رفیق شفیقش را از دست داد
علیرضا روحیهای فوقالعاده پرانرژی، شوخطبع و سرشار از نشاط داشت. در خانه محال بود بگذارد غبار غم یا ناراحتی روی چهره کسی بنشیند؛ هر وقت من یا مادرش ناراحت یا دلگیر بودیم، با بذلهگویی، طنازی و خندههای شیرینش حالوهوای خانه را عوض میکرد و لبخند را به لبهایمان بازمیگرداند. یک عادت شیرین هم داشت؛ هر بار که از مرخصی میآمد، از سر شوخی و ابراز محبت با من سرشاخ میشد و کشتی میگرفت. در همان آخرین مرخصی هم دستهایش را دور کمرم حلقه کرد و با هم کشتی گرفتیم؛ ناگهان وسط نفسزدنهایم با مهربانی دست روی شانهام گذاشت و گفت: «باباجان، حس میکنم دیگر داری پیر میشوی؛ هیچوقت وسط کشتی نفسنفس نمیزدی، اما این دفعه زود خسته شدی و به نفسنفس افتادی…» این کلمات و آن آغوش گرم، آخرین یادگاری بود که از جوان پهلوانم برای روزهای تنهاییام به جا ماند. رابطه من و علیرضا فراتر از یک پدر و پسر معمولی بود؛ ما واقعاً مثل دو تا رفیقِ شفیق و صمیمی کنار هم زندگی میکردیم.
گفتوگو از ایلواری