۱۵ ساله بود که رفت و پیکرش بعد از ۱۵ سال برگشت
به گزارش نوید شاهد اردبیل، بسیجی شهید محرم نوروزی فرزند قهرمان، پنجمین روز شهریور ۱۳۴۷ در روستای قصابه از توابع شهرستان مشگین شهر و در خانوادهای مذهبی، متدین و کشاورز پا به عرصه خاکی نهاد.

دوران کودکی
دوران خردسالی محرم، در روستای زادگاهش و تحت تربیت معنوی خانواده و حضور در جمع دوستان و بازیهای محلی (قئییش گوتوردو) سپری شد. از همان اوان زندگی، قرآن خواندن را از مادرش، عالمه نظری آموخت و آیات الهی را زمزمه کرد. پدرش کشاورز و کارگری زحمت کش و سادهای بود که شبانه روز برای تأمین معاش خانواده تلاش میکرد تا فرزندانش را با روزی حلال بزرگ کند.
پدر و مادرش از همان دوران خردسالی عشق به قرآن و اهل بیت و ائمه (ع) را در دل فرزندانشان به خصوص محرم پرورش دادند.
آغاز کار در خردسالی و کمک به تامین معاش خانواده
پس از سپری کردن دوران خردسالی و طفولیّت در دامان پر مهر و عطوفت خانواده، به دلیل نبود امکانات و تنگدستی خانواده نتوانست برای کسب علم و دانش راهی مدرسه شود، امّا این باعث نشد که محرم به تلاش و کوشش خود ادامه ندهد. با سن کمی که داشت دوشادوش دیگر اعضای خانواده برای تأمین معاش تلاش میکرد. از مادر میخواست تا آش دوغ درست کند تا در مغازه یکی از فامیلها بفروشد تا کمک خرجی برای خانواده باشد.
پخش اعلامیه امام (ره) و شرکت در تظاهراتهای انقلابی
دوران کودکی محرم با سالهای پایانی رژیم پهلوی مصادف بود. روستا حال و هوای دیگری داشت. محرم، مدام از پدر و مادر در مورد امام میپرسید تا بیشتر با شخصیت حضرت امام آشنا شود با صحبتهای پدر و مادر عشق به امام بیشتر در دلش جوانه میزد. گفتههای پدر و مادر را برای کودکان روستا تعریف میکرد و اعلامیّه و عکسهای حضرت امام را که توسط پدر و برادر بزرگترش به روستا آورده میشد در بین اهالی روستا پخش میکرد و گاهی نیز به همراه پدر و برادر برای شرکت در تظاهرات به شهر و روستاهای اطراف میرفت.
تشکیل پایگاه بسیج در روستا
کودکی مومن و خداشناس و مورد محبّت همه بود. کمک کار و یاور پدر و مادر بود و به همّت برادرش و دیگر دوستانش اولین بار پایگاه مقاومت در روستا را تشکیل دادند. مغازه شان را پایگاه مقاومت نمودند و در اکثر مراسم مذهبی و دینی حضور مستمر داشت. در کنار افراد مذهبی و انقلابی رشد یافت. به گونهای که علی رغم نرفتن به مدرسه، میتوانست بخواند و خواندن و نوشتن را در حین فعالیتهای انقلابی آموخت.
برادرش نقل میکند: در بیشتر مجالس دینی شرکت میکرد. به همه اطرافیان، عمل به دستورات امام را سفارش مینمود و نماز را نور چشم خود میدانست در مواقع سخت و دشوار، ما را به توکّل و صبر فرا میخواند و دلداری میداد و حلّ مشکلات را با توسّل به ابی عبدالله الحسین (ع) توصیه مینمود عشق او به اسلام و علمای اسلام از جمله علاقه وافر او به حضرت امام و شهید بهشتی زبانزد خاصّ و عام بود.
اولین اعزام و حضور در کردستان
شوق رفتن به جبهه چنان وی را سرمست و مجذوب کرده بود که پدر هر شرطی را برای رفتنش به جبهه میگذاشت با جان و دل انجام میداد. طوری که تمام آجرهای ساختمان را در عرض یک روز جا با جا کرد تا موافقت پدر را برای رفتن به جبهه بگیرد. بلاخره پدر و مادرش را مجاب کرد که با رفتن او به جبهه، علی رغم سن کم اش موافقت نمایند. وی عاشقانه به جبهههای نبرد از طریق بسیج سپاه پاسداران و لشکر ۳۱ عاشورا شتافت و شش ماه در جبهه حضور داشت.
مادرش میگوید: بسیار نوع دوست و ایثار گر بود. یک بار به مرخصی آمد و دیدم که فقط یک پیراهن به تن دارد! وقتی علتش را پرسیدم گفت: تمام لباسهایم را به همرزمانم در کردستان دادم تا احساس سرما نکنند. مادر دعا کن که پیروز شویم که عملیاتی بزرگ در پیش داریم.
آخرین اعزام و خبر مفقودی
سیام اسفند ۱۳۶۲ خبر شهادتش را آوردند. خبری از پیکرش نبود. گفتند: مفقودالاثر شده است. در جزیره مجنون و در عملیات خیبر در درگیری با نیروهای بعثی مفقود شده بود. خیلی سخت بود. ۱۵ سال برای بزرگ شدنش زحمت کشیده بودیم. از شش سالگی به جای رفتن به مدرسه، کارگری کرده بود و با سن کم اش، بیشتر از نصف عمرش را در خدمت خانواده بود و حالا میگفتند: مفقود شده و حتی پیکرش هم نمیآید.
حضور در عملیات خیبر در پانزده سالگی و تشییع پیکر بعد از پانزده سال
به مدت ۱۵ سال چشم به راه آمدنش ماندیم. چه عدد پرمفهومی است این عدد، که ۱۵ سال پدر و مادر برای بزرگ کردن فرزندشان زحمت کشیده بودند و به مدت ۱۵ سال هم غم دوری فرزند، پدر و مادر را از پا در آورد و سالها در فراقش اشک ریختند. به گونهای که پدر بزرگوارش در حسرت دیدن پیکر پسر از دنیا رفت.
سوم اردیبهشت ۱۳۷۷، پیکرش توسط کمیته مفقودین کشف شد و پس از تشییعی باشکوه در زادگاهش، گلزار شهدای ۱۴ معصوم در روستای قصّابه از توابع مشکین شهر به خاک سپرده شد.
انتهای پیام/