۱۱ سال چشم انتظاری برای سکاندار عملیات کربلای ۳
به گزارش نوید شاهد بوشهر؛ زهرا قائدی مادر شهید حسین احمدی میگوید: ما در اوایل ازدواجمان در تنگستان زندگی میکردیم. بعد از مدتی به بوشهر آمدیم و در محلهی شکری سکونت داشتیم، در ابتدا مستأجر بودیم، ولی پس از گذشت چند سال منزلی برای سکونت تهیه کردیم.
حسین، فرزند اول ما، از همان دوران کودکی بسیار عاقل و فهمیده بود. وقتی ما اندک پولی برای خرجش به او میدادیم، با قناعت، مقدار بیشتری از آن را به ما برمیگرداند و اینگونه از همان دوران کودکی به سادگی و قناعت روی آورد.

وی در سن ۹ سالگی قرآن را ختم کرد و در همین زمان نیز شروع به خواندن نماز کرد. ۱۲ سال بیشتر نداشت که روزه گرفت و هیچگاه نماز و روزهی خود را ترک نمیکرد. حتی در سال ۱۳۶۵ که ایشان ۲۵ روز از ماه رمضان را در جبههها حضور داشتند و نتوانستند روزه بگیرند، بسیار غمگین و محزون بودند و به من میگفتند که پس از بازگشت از جبهه با هم روزه میگیریم که متأسفانه دیگر بازنگشت. همان سال حسین یک سکه طلا از بانک جایزه گرفت که ما آن را به شخصی دادیم و گفتیم این ۲۵ روز را برای پسرم روزه بگیرد تا روح ایشان آرام گردد.
او از همان دوران نوجوانی به مسجد میرفت و دوستان خود را نیز تشویق به این امر میکرد و به اتفاق آنان در مسجد حضور مییافت. ایشان تا سال سوم راهنمایی به تحصیل ادامه داد و با شروع انقلاب، به خاطر شرکت کردن در فعالیتهای انقلابی، درس و مدرسه را رها کرد. در آن هنگام ۱۴ ساله بود و همراه برادر کوچکش، مجید، به مبارزه علیه رژیم شاه میپرداخت. آنها با ساختن سنگر و فراهم کردن وسایل و امکانات، خود را برای مبارزه آماده میکردند و با کمک دوستان و یاران خود به تظاهرات و مبارزه ادامه میدادند تا بالاخره به لطف خدا مبارزات آنان در سال ۱۳۵۷ به ثمر نشست و انقلاب اسلامی به پیروزی رسید.
در سال ۱۳۵۹ با آغاز جنگ تحمیلی، فوراً حسین با پدرش به جبهههای جنگ اعزام و مسؤول حفاظت از خاک این ملت و مردم شدند. در این میان من که تقریباً تنها بودم، شبهای سختی را گذراندم و هر شب برای رزمندگان اسلام، بهخصوص پسر و همسرم، و برای پیروزی آنها دعا میکردم.
با وجود اینکه تنها بودم، اما اصلاً ناراحت نبودم که چرا همسرم و پسرم در جبهه حضور دارند، چون میدانستم که این یک وظیفهی شرعی است و بنا به دستور امام، مردان غیور ما باید از خاک ایران اسلامی حفاظت کنند.
خلاصه در این ۸ سال جنگ تحمیلی، حسین و همسرم مدام در جبهههای جنگ مبارزه میکردند و کمتر به مرخصی میآمدند. حتی زمانی هم که به خانه میآمدند، پس از دو یا سه روز دوباره برمیگشتند. گاهی اوقات مجید هم که ۱۴ سال بیشتر نداشت، به همراه برادر و پدرش به مناطق جنگی میرفت و در چندین عملیات، از جمله عملیات رمضان، همسر و دو پسرم حضور داشتند.
در زمان جنگ، حسین هر وقت به مرخصی میآمد با من در مورد شهادت حرف میزد و کسی را شهید فرض میکرد که هیچ آثاری از او باقی نمانده باشد و در آخر نیز همان شد که میگفت. پسرم حسین و چند تن از دوستانش به نامهای: شهید مجید بشکوه، شهید رسول قادریان، شهید کبگانی، شهید مصطفی شمسا و شهید احمدنیا به فیض شهادت نائل شدند. حتی پیکر مطهر حسین پس از ۱۰ سال که جنگ پایان یافته بود، به دست ما رسید.
یادم میآید حسین در زمان جنگ حدود ۱۰ روز مرخصی داشت که ۷ روز آن را به سفر مشهد اختصاص داد و در آنجا به زیارت امام رضا (ع) پرداخت. پس از بازگشت از مشهد، حسین بسیار خوشحال بود و بسیار تغییر کرده بود. حالات اخلاقی و درونیاش بسیار عجیب شده بود و مدام میگفت: «مادر، خواب خوبی دیدهام.» یکبار گفت که مصطفی شمسا را که به تازگی شهید شده بود، در خواب دیده که وارد سنگرش شده و به او میگوید: «حسین، بیا به سنگر من.»
بعد دستش را گرفت و به سنگر خود برد. وقتی خوابش را برایم تعریف کرد، من گفتم: «انشاءالله خیر است.» ایشان همان موقع خوابش را تعبیر کرده بود و میدانست که میخواهد شهید شود. به محض برگشتن از مشهد، در همان ۲ روز باقیمانده از همه خداحافظی کرد، حتی نزد مرتضی برادران که در جبهه همسنگرش بود نیز رفت و با او خداحافظی کرد. حدود ساعت یک شب بود که به خانه آمد. من به وی گفتم: بعد از این همه مدت به مرخصی آمدی، ولی هیچ در خانه نبودی.
اول شهریور بود که حسین قصد رفتن به جبهه را داشت. با من خداحافظی کرد و گفت: «مادر، من خودم میروم. نیاز به بدرقه کردن شما نیست.»
معمولاً حسین را تا بسیج همراهی میکردم، ولی آن روز با ایشان نرفتم. این ایام مصادف با ماه محرم بود. در همان روزها بود که خبر قبولی ایشان و اخذ مدرک دیپلمش به گوش ما رسیده بود. لازم به ذکر است که وی گاهی اوقات در جبهه به درس خواندن مشغول بود و در ایام امتحانات به خانه برمیگشت و در امتحانات شرکت میکرد تا بالاخره دیپلم خود را گرفت.
آن روز همینطور که حسین منزل را ترک میکرد، از او پرسیدم: حسین جان، چه موقع از جبهه برمیگردی؟
او در جواب گفت: احتمالاً ۱۵ شهریور ماه برخواهم گشت.
من آن روز برای اولین بار در طول دوران جنگ، قصد داشتم مانع رفتن او شوم. به او گفتم: این ۱۵ روز را در خانه بمان و بعد از آن برو.
ولی گوش او به این حرفها بدهکار نبود و گفت: مادر، اصل کار همین ۱۵ روز است؛ و با گفتن این جمله از من خداحافظی کرد و رفت و پس از ۷ روز خبر شهادت ایشان را برای ما آوردند. شب شهادت حضرت علیاکبر بود که حاج غلامرضا ماهینی و علی وطنخواه به منزل آمدند و خبر را به ما دادند.
من در این چند روز که حسین ما را ترک کرده بود، حال و روز خوبی نداشتم. گویا به من الهام شده بود که اتفاقی برای ایشان خواهد افتاد. حتی چند تن از دوستان و آشنایان نیز از حال من باخبر شده بودند. در این روزها همسرم که کارمند بهداری بود، از جبهه بازگشته بود و به مأموریت رفته بود.
من در مسجد مشغول عزاداری بودم که پسرعموی حسین نزد من آمد و به من گفت که دوستانش به او خبر دادهاند امروز ماشین سپاه چند بار به منزل ما آمده و درِ خانه را زده، ولی کسی خانه نبوده است. از من پرسید: «مگر خبری هست؟ اتفاقی برای حسین افتاده؟»
آن شب وقتی همسرم از مأموریت برگشت، موضوع را با وی در میان گذاشتم. فردای آن روز قاسم، پسرعموی حسین، با ماشین سپاه به خانهی ما آمد و پس از احوالپرسی به من گفت: عمو از مأموریت برنگشته؟
گفتم: چرا، دیشب برگشته.
قاسم عمویش را صدا زد و گفت: عمو، بیا برویم، شاید خبری از حسین به دست آوردیم. چند نفر از بچهها به من گفتهاند که حسین زخمی شده است.
خلاصه آن روز قاسم و چند نفر از دوستانش به اتفاق همسرم به بسیج رفتند. بعد از نیم ساعت همسرم به منزل برگشت و من از او خواستم جریان را برایم تعریف کند و بگوید که چه بر سر پسرم آمده است. او هر بار موضوع را عوض میکرد. پس از اصرار و خواهش فراوان من، شروع به حرف زدن کرد و پس از کمی مقدمهچینی به من گفت که پسرم به شهادت رسیده است.
من در ابتدا بسیار ناراحت شدم و باور نکردم که پسر عزیزم را از دست دادهام. فوراً گفتم: دروغ است. چه کسی میگوید که حسین من شهید است!
و بیاختیار گریه کردم. پدر بچهها گفت که دوستانش، از جمله حاج غلامرضا ماهینی و بقیه، صحنهی شهادت حسین را از نزدیک دیدهاند، پس نمیتواند دروغ باشد.
بعد از چند روز حاج غلامرضا به منزل ما آمد و ما را دلداری داد. من اصرار کردم که چگونگی شهید شدن فرزندم را برایم تعریف کند و او گفت:
«در عملیات کربلای ۳ بود که ما ساعت ۳ شب توسط قایق به محل عملیات اسکلهی الامیه اعزام شدیم. حسین فرمان قایق را در دست داشت و راهنمای بقیهی قایقها بود. مهمات و بقیهی وسایل داخل قایق او بود. من نیز در کنار حسین نشسته بودم که یکباره عراقیها از حضور ما آگاه شدند و شروع به تیراندازی و پرتاب موشک کردند. یک موشک به قایق ما خورد. من زخمی و به درون آب پرتاب شدم. چند تن از دوستان مرا از آب درآوردند و به عقب بازگرداندند و گفتند که حسین شهید شده است. بچهها هر کاری کردند که بتوانند جسد ایشان را پیدا کنند، نتوانستند. حتی پس از دو یا سه روز چند نفر برای پیدا کردن قایق و همچنین جسد حسین رفته بودند، ولی متأسفانه نتوانستند خبری به دست آورند.»
بعد از شنیدن خبر شهید شدن پسرم حال بسیار بدی پیدا کردم. دلم میخواست او را برای یک لحظه ببینم، ولی دیگر فایدهای نداشت. فردای آن روز ما بدون اینکه جسد وی را دیده باشیم، مراسم تشییع جنازهی پسرم را برگزار کردیم و قبری برایش در نظر گرفتیم. در قسمتی از وصیتنامهی حسین آیهای نوشته شده و به من گفته است که هر وقت قصد خواندن زیارت عاشورا را داشتم، اول این آیه را بخوانم: «ولا تحسبن الذین...».
بالاخره پس از گذشت ۱۱ سال، یک روز من در مراسم عزاداری بودم که خبر آوردند پیکر حسین پیدا شده است.