آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۲۹۱۷۱
۱۰:۵۹

۱۴۰۵/۰۶/۱۰
گفت‌و‌گو با همسر شهید جنگ تحمیلی سوم؛

از زیر قرآن بدرقه‌اش کردم؛ نمی‌دانستم آخرین خداحافظی است

بهجت سبحانی، همسر شهید حاج محمدهادی ثقفی، از نزدیک به ۳۰ سال زندگی مشترک با مردی می‌گوید که ایمان، خانواده‌دوستی، عشق به قرآن و ارادت به اهل‌بیت (ع) بخش جدایی‌ناپذیر زندگی‌اش بود؛ مردی که سال‌ها آرزوی شهادت را در دل داشت و در آخرین صبح زندگی، همسرش او را از زیر قرآن بدرقه کرد، بی‌آنکه بداند این بدرقه، آخرین خداحافظی‌شان خواهد بود.


 

از زیر قرآن بدرقه‌اش کردم؛ نمی‌دانستم آخرین خداحافظی است

به گزارش نوید شاهد کردستان، شهید محمد هادی ثقفی در دهم تیرماه ۱۳۵۰ در شهرستان بیجاردیده به جهان گشود. وی پس از سال‌ها مجاهدت و خدمت، در یازدهم اسفندماه سال ۱۴۰۴ در جریان حمله رژیم آمریکایی ـ صهیونیستی به درجه رفیع شهادت نائل آمد و به خیل شهدای سرافراز اسلام پیوست.

پیکر مطهر این شهید والامقام پس از تشییع باشکوه، در شهرستان بیجار به خاک سپرده شد تا آرامگاه وی میعادگاهی برای عاشقان فرهنگ ایثار و شهادت باشد.

بهجت سبحانی، همسر شهید حاج محمدهادی ثقفی، در گفت‌و‌گو با نوید شاهد کردستان از نزدیک به ۳۰ سال زندگی مشترک با مردی می‌گوید که ایمان، خانواده‌دوستی، عشق به قرآن و ارادت به اهل‌بیت (ع) بخش جدایی‌ناپذیر زندگی‌اش بود؛ مردی که سال‌ها آرزوی شهادت را در دل داشت و در آخرین صبح زندگی، همسرش او را از زیر قرآن بدرقه کرد، بی‌آنکه بداند این بدرقه، آخرین خداحافظی‌شان خواهد بود.

یک زندگی، سه یادگار؛ روایت سال‌های همراهی

من بهجت سبحانی هستم؛ همسر شهید حاج محمدهادی ثقفی.

من در سن ۲۰ سالگی و در تاریخ ۲۲ بهمن ۱۳۷۳ با شهید ازدواج کردم و مراسم خوب و ساده‌ای داشتیم. حاصل این زندگی مشترکمان سه فرزند است؛ دو پسر و یک دختر.

پسر بزرگم در سال ۱۳۷۵ در بیجار به دنیا آمد و در آن زمان همسرم سربازمعلم بود. بعد از یک سال به تهران رفتیم و نزدیک دو سال در آنجا زندگی کردیم و سپس به سنندج آمدیم و از آن موقع در سنندج زندگی کردیم. پسر بزرگ‌ترم ازدواج کرده و یک دختر هم دارد.

پسر کوچکم در سنندج و در سال ۱۳۷۸ به دنیا آمد و سپس برای تحصیل در دانشگاه به شهر همدان رفت و بعد از پایان آن، برای انجام خدمت سربازی به کرمانشاه رفت.

دخترم زهرا هم در سال ۱۳۹۳ به دنیا آمد. همیشه گفته‌اند که دختر‌ها بابایی هستند و او هم مانند همه دختر‌های دیگر بابایی بود. در دوران مدرسه‌اش، پدرش او را به مدرسه می‌رساند و تا آنجا با هم سوره‌های کوچک قرآن را می‌خواندند.

همراه پدرش به بازار می‌رفتند و او برایش گل‌سر و کش‌مو و... می‌خرید. هر روز صبح که برای مدرسه می‌خواست زهرا را بیدار کند، آن‌قدر او را با نوازش صدا می‌کرد تا بیدار شود و هر روز نان تازه می‌خرید و می‌گفت: «زهرا نان تازه دوست دارد.»

زهرا هر وقت پدرش به مأموریت می‌رفت، خیلی دلتنگش می‌شد؛ خلاصه علاقه زیادی بینشان بود.

 

مردی که همه دوستش داشتند؛ اخلاقی که ماندگار شد

 

همسر من ویژگی‌های خوب زیادی داشت، اهل قرآن و نماز بود، نماز اول وقت را خیلی دوست داشت و خیلی انسان محترم، خوش‌اخلاق و بااعتباری بود؛ همه او را دوست داشتند و به چشم بزرگ‌تر خود او را می‌دیدند.

هر بچه‌ای که قرآن می‌خواند و یا سوره‌ای را حفظ بود و یا هر کاری که ارتباطی به قرآن داشت، حتماً به او هدیه می‌داد و می‌خواست او را برای ادامه این کارش تشویق کند.

اهل مسجد و هیئت بود و در مراسمات مختلف در هیئت کمک می‌کرد و در آخر مراسمات هم غذا پخش می‌کرد و این کار را خیلی دوست داشت.

در آخر هم اگر غذای اضافه باقی می‌ماند، آنها را در ماشین می‌گذاشت و به رفتگران و نگهبانان و... می‌داد.

الان که این را می‌نویسم گریه‌ام می‌گیرد. هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم بخواهم خاطرات همسرم را بنویسم؛ چون خاطرات همسران شهید را زیاد می‌خواندم و خود را شریک غمشان می‌دیدم و برایشان گریه می‌کردم.

 

مردی برای خانواده، خدا و مردم؛ تصویری از یک شهید

 

من اگر بخواهم همسرم را به کسی معرفی کنم، می‌گویم مردی خانواده‌دوست، صبور، شجاع و بسیار باایمان بود که در تمام لحظات زندگی‌اش خدا را در نظر می‌گرفت و رضایت او را بالاتر از هر چیزی قرار می‌داد.

اهل قرآن، نماز و هیئت بود، بسیار به نان حلال توجه داشت و تا جایی که می‌توانست سعی می‌کرد گره‌ای از مشکلات زندگی دیگران باز کند و در این زمینه هیچ کوتاهی‌ای نمی‌کرد.

بسیار فرد کاری‌ای بود و کارش را بسیار دوست داشت و بسیار به آن اهمیت می‌داد.

 

پدرِ رفیق؛ همسری مهربان و همراه

 

برخوردش با اطرافیان خیلی خوب بود؛ همه او را خیلی دوست داشتند و وقتی که شهید شد، همه می‌گفتند که لیاقتش شهادت بود و اگر شهید نمی‌شد ما تعجب می‌کردیم.

برای من همسر خیلی خوبی بود، مهربان و دلسوز بود و در کار‌های خانه بسیار کمک می‌کرد. الان که نیست غم بزرگی بر روی قلبم سنگینی می‌کند.

با بچه‌هایش شبیه یک رفیق بود؛ کنارشان می‌نشست و با هم حرف می‌زدند، می‌خندیدند، بازی می‌کردند و به گردش می‌رفتند.

ولی بیشتر از همه ما، حضرت آقا را دوست داشتند و علاقه زیادی به ایشان داشتند و هر وقت ایشان سخنرانی داشتند، به‌خصوص سخنرانی‌های لحظه تحویل سال را، با دقت گوش می‌کردند.


سوره واقعه و چای عصرانه؛ عادت‌هایی که خاطره شدند

 

آخر شب حتماً قرآن می‌خواندند، به‌خصوص سوره واقعه را سعی می‌کردند هر شب بخوانند. الان که آخر شب می‌شود، وقتی یاد قرآن خواندنش می‌افتم، خیلی دلم می‌گیرد.

عصر‌ها خیلی دوست داشت چای بخورد. دور هم می‌نشستیم، حرف می‌زدیم و چای می‌خوردیم.

از غیبت بسیار بدش می‌آمد و هرجا کسی در حال غیبت بود، سریع موضوع بحث را عوض می‌کرد.

 

مردی با وضو؛ دلباخته قرآن و امام حسین (ع)

 

همسرم خیلی امام‌حسینی بود و بسیار اهل نماز و قرآن بود و سعی می‌کرد همیشه وضو داشته باشد.

پیاده‌روی اربعین را خیلی دوست داشت و سعی می‌کرد که برود، ولی متأسفانه در چند سال اخیر به دلیل جراحی‌ای که انجام داده بودند، نتوانسته بودند بروند. تا این سال آخر که جواب‌های آزمایش‌هایش خوب بود و می‌گفت: «امسال اگر قسمت شود حتماً در اربعین شرکت می‌کنم.»

خانم‌های بعضی از همکارانش که برای اربعین رفته بودند، زنگ می‌زدند و می‌گفتند که ما حاجی را در نجف و کربلا دیدیم؛ شک ندارم که امسال رفته است، چون خیلی دوست داشت.

همسرم اهل نماز اول وقت و قرآن بود و نماز جمعه را هر وقت می‌توانست شرکت می‌کرد.

علاقه زیادی به اماکن زیارتی داشت و هر وقت فرصت می‌کردیم برای زیارت به امامزاده هاجره خاتون سنندج می‌رفتیم.

 

نماز اول وقت؛ آخرین وصیت یک پدر

 

همیشه به من و بچه‌ها می‌گفت: «نماز اول وقتتان را فراموش نکنید و هیچ‌وقت غیبت نکنید!»

از غیبت خیلی بدش می‌آمد. می‌گفت تا جایی که می‌توانید به فقرا و کسانی که از شما کمک می‌خواهند، کمک کنید.

شب آخر با پسر کوچکم در مورد شهادت رهبر و آینده نظام حرف می‌زدند. به پسرم می‌گفت درست است که حضرت آقا شهید شدند ولی خداوند این نظام را حفظ می‌کند و ان‌شاءالله شخصی مناسب و بهتر رهبری و امامت این نظام را در دست می‌گیرد تا پرچم را به دست صاحب اصلی یعنی امام زمان (عج) برساند.

 

آرزویی که همیشه در دل داشت؛ شهادت

 

همیشه از علاقه‌اش به شهادت حرف می‌زد و می‌گفت دوست دارم شهید شوم؛ من هم می‌گفتم نگو تو را به خدا، من و بچه‌ها چه کار کنیم؟

می‌خندید و می‌گفت: «ناراحت نباش، شهادت لیاقت می‌خواهد مگر همه شهید می‌شوند؟ ما را چه به شهادت؟»

چند ماه قبل قسمت شده بود به مکه رفته بودیم. در آنجا دخترم ازش پرسید: «بابا، خانه خدا را دیدی چه دعایی کردی؟»

گفت: «اول ظهور امام زمان (عج) و بعد شهادت!»
دخترم خیلی دلتنگش می‌شود ولی می‌گوید بابا خودش دوست داشت شهید شود.

 

خداحافظی آخر؛ بی‌خبر از فردا

 

دو روز قبل از شهادتش، ما برای سحر بیدار شده بودیم که خبر شهادت امام از تلویزیون اعلام شد. من در آشپزخانه بودم، دیدم آقامون با صدای بلند گریه می‌کند. دویدم که ببینم چه شده که متوجه شدم حضرت آقا شهید شدند. لحظه بسیار تلخ، غم‌انگیز و سختی بود.

آن روز و فردایش تا شب سرکار بودند و آخر شب‌ها می‌آمدند. آخرین شب که به خانه آمدند، عروس و نوه‌ام هم به خانه ما آمده بودند و صبحش قرار بود پسر کوچکم برای سربازی به کرمانشاه برود و آقامون هم می‌خواست او را به ماشین‌های مسیر کرمانشاه برساند.

صبح پایین رفتم و از زیر قرآن ردشان کردم، صدقه گذاشتم و آب دنبالشان ریختم و این آخرین خداحافظی ما بود...

لحظه‌ای که او را به خاک می‌سپردیم، ریشه‌های قلبم را حس می‌کردیم که از هم جدا می‌شوند. خیلی زود ما را تنها گذاشت؛ زندگی‌مان نصفه و نیمه ماند. دوست داشت برای پسر کوچکش زن بگیرد و دخترش را در لباس عروس ببیند.

خدا لعنتشان کند که از گوشه دیگری از دنیا آمدند و زندگی‌مان را خراب کردند.

او به آرزویش و عاقبت‌به‌خیر شد؛ ان‌شاءالله برای ما هم دعا کند و دستمان را بگیرد تا ما هم مانند او عاقبت‌به‌خیر شویم.

 

سه ساعت انتظار؛ لحظه‌ای که دنیا فرو ریخت

 

به من خبر دادند که حاجی دستش زخمی شده است و در بیمارستان مشغول عمل جراحی است. من هم خودم را به بیمارستان رساندم و پشت در اتاق عمل صلوات می‌فرستادم که دیدم پسرم از کرمانشاه برگشت.

پسر بزرگم فکر می‌کرد که او هنوز در سنندج است و به او زنگ می‌زند که حال پدرش را بپرسد و او هم متوجه می‌شود که سنندج را زده‌اند و زنگ می‌زند و پرس‌وجو می‌کند و همه چیز را می‌فهمد و برمی‌گردد.

بعد از سه ساعت که عمل طول کشید، خبر شهادتش را به ما دادند و پسر بزرگم هم به سنندج آمد.

در آن لحظات انگار دنیا روی سرم خراب شده بود. اصلاً فکرش را نمی‌کردم که دیگر هادی کنار ما نباشد.

 

«شهادتت مبارک»؛ حرف‌های یک همسر دلتنگ

 

«عزیزم، شهادتت مبارک!»

آن حج قشنگی که رفتی و دعایی کردی و عاقبت‌به‌خیرت کرد را برای ما هم دعا کن که ما هم مثل خودت عاقبت‌به‌خیر شویم.

دعایت پشت سر من و بچه‌هایت باشد؛ دعایت پشت سر من و بچه‌هایت باشد؛ در آن دنیا دست ما را هم بگیر که دست تو باز است.

بار‌ها به خوابمان آمدی و گفتی زنده‌ام و کنارتان هستم. من به این امید که کنارمان هستی زنده‌ام، هیچ موقع ما را تنها نگذار.

من بدون تو نمی‌توانم زندگی کنم، نمی‌توانم به بچه و زندگی‌مان سر و سامان بدهم. تنها دلخوشی من این است که در کنار هم در آن دنیا، اگر لیاقتش را داشته باشم، زندگی نصفه و نیمه‌مان را باز هم کنار هم زندگی کنیم.


صبر خانواده‌های شهدا؛ راهی برای ادامه دادن

 

احترام و محبتی که من و همسرم به هم داشتیم همیشه در قلب من زنده است. اینها هستند که هیچ موقع از بین نمی‌روند.

من به عشق دوست داشتنمان سرپا هستم و زندگی می‌کنم و خدا را شکر می‌کنم و سجده شکر به جا می‌آورم که همسری خوب به من داد و این تقریباً ۳۰ سال از عمرم را کنار مردی بزرگ زندگی کردم که واقعاً لایق شهادت بود.

دعای من همیشه سر نماز عاقبت‌به‌خیری است، که همسرم خیلی خوب عاقبت‌به‌خیر شد؛ ان‌شاءالله که با امام حسین (ع) محشور باشد و در آن دنیا دست ما را هم بگیرد.

ما خانواده‌های شهدا باید خیلی صبور باشیم تا چشم دشمن کور شود.

 

تهیه و گفتگو:آرمین حبیبی


گزارش خطا

ارسال نظر
تازه‌ها
طراحی و تولید: ایران سامانه