از «کتوشلوار آبی» تا «تنهاییهای شهر»
به گزارش نوید شاهد کرمان، شهید احمد امینی رنجبر، يكم شهريور 1342، در روستاي لاهيجان از توابع شهرستان رفسنجان متولد شد. تا دوم متوسطه درسخواند. پاسدار بود، با سمت فرمانده گردان ويژه خطشكن و غواص لشكر 41 ثارالله به جبهه اعزام شد. بيستويكم بهمن 1364، در اروندرود بر اثر اصابتتركشبه سر، شهيد شد. مزار وي در زادگاهش واقع است. برادرشحسين نيز به شهادت رسيد.در ادامه خاطراتی پیرامون شهید احمد امینی به نقل از حاج محمود امینی، برادر شهید می پردازیم.

همیشه در حال وضو گرفتن هستی
(در دوران مدرسه در شهر) آستینهایش را بالا میزد. به شوخی میگفتم: «همه اش که در حال وضو گرفتن هستی…» در مدرسه هم که بودیم، از بچههای ضعیف دفاع میکرد. سال ۱۳۵۹ مصادف شد با شروع جنگ؛ سال چهارم دبیرستان بودیم و بچهها همه به فکر امتحان نهایی، اما ذهن احمد جای دیگری بود.
بد غذا میپخت
در شهر خودمان پختوپز میکردیم. همان اول مهر آمده بودیم؛ یکیدو بار احمد غذا پخت. یکبار برنجش سوخت و اتاق را دود گرفت! غذا بد میپخت، دل به کار آشپزی نمیداد و نمیشد غذایش را خورد. بعد از آن خودم غذا میپختم و وظیفه احمد خوردن و شستن ظرفها بود. اتاق را با هم جارو میکردیم. توی آن مدت دلش زیاد پیِ درس نبود، سال دوم و سوم در درس ریاضی تجدید آورد.
ما به آب میگفتیم «او» و به خواب میگفتیم «خو»
ما بچه روستا بودیم، تیپ لباس پوشیدنمان فرق داشت و لهجه داشتیم. ما به آب میگفتیم «او» و به خواب میگفتیم «خو». هرچه سعی میکردیم ته لهجه روستاییمان را پنهان کنیم، نمیتوانستیم. لباس ساده میپوشیدیم، کفشهایمان پلاستیکی بود. آنها تلویزیون دیده بودند و موهایشان بلند بود، ما موهایمان را از ته میتراشیدیم. قیافهمان را میدیدند، میخندیدند و مسخره میکردند. روزهای اول مدرسه برایمان بسیار پرماجرا آغاز شد.
باد سیاه آسمان
احمد در دوران دبستان، دانشآموز شلوغ، پرتحرک و پرانرژی بود. کلاس دوم بودیم که آن ماجرا اتفاق افتاد؛ آن روز باد سیاه آمد، آسمان و زمین شده بود عین قیر، چشم چشم را نمیدید. تا میخواستی قدم برداری، چشمت پر از شن میشد. معلممان گفت: «نروید، بمانید تا بیایند دنبالتان.» هوا تاریک شد، پدر و مادرمان همه جا را دنبالمان گشته بودند. داماد خالهمان آمد و دستمان را گرفت؛ باد آنچنان شدید بود که ما را از زمین بلند میکرد و اگر قدرت او نبود، پرت میشدیم.
از نخودچی کشمش تا کتوشلوار آبی
من و احمد روز اول شهریور سال ۱۳۴۲ به دنیا آمدیم. قبل از مدرسه، پدرمان صبحها بیدارمان میکرد و با هم به نماز میایستادیم؛ جایزه تعیین میکرد و نخودچی کشمش توی جیبمان میریخت. روز اول مهر ۱۳۴۹ خوب یادم است؛ کتوشلوار آبی که پدر خریده بود پوشیدیم. دست هم را گرفتیم و راه افتادیم. رفتیم دبستان دولتی رجبی لاهیجان؛ برایم همه چیز غریب بود. ناظم ما را نشاند نیمکت اول کلاس. این اولین و آخرین سالی بود که در نیمکت اول نشستیم، سالهای بعد عقبنشینی کردیم تا در نیمکت آخر مستقر شدیم!
انتهای یپام/