از خادمی امام رضا (ع) تا پرواز در آسمانِ ایران/ عرفان جوانمردی، تازه دامادی که به قافله شهدای هوافضا پیوست
به گزارش نوید شاهد البرز، در میان روستاهای سرسبز جاده چالوس، روستای «درده» همیشه به مردانِ غیور و رزمندگان دیروزش شناخته میشد. جانبازان و ایثارگرانِ بسیاری در این روستا زندگی میکردند، اما در تقویمِ افتخارات این دیار، یک صفحه خالی مانده بود؛ صفحهای که منتظرِ یک عروج ملکوتی بود. و اینگونه بود که «عرفان جوانمردی» در بیست و ششم اردیبهشتماه سال ۱۳۷۸، در دامنِ خانوادهای مومن و فرهنگی دیده به جهان گشود تا شاید او همان کسی باشد که این سکوتِ تاریخی را میشکند.
تربیت در خانه عشق و علم
عرفان در خانهای بزرگ شد که ریشههایش در اخلاق و علم استوار بود. پدری کارمند و مادری فرهنگی، محیطی را برایش فراهم کردند که از همان دوران کودکی، بذرِ ادب و نجابت را در وجودش کاشتند. دوستان و اهالی روستا، عرفان را با متانت و آرامشش میشناختند. او جوانی نبود که در هیاهوی دنیا گم شود؛ نگاهش همواره به افقهای دورتری دوخته شده بود. همان افقهایی که او را به سمت خدمت در هوافضای سپاه پاسداران کشاند.
خدمت در زمین و آسمان
تخصصِ عرفان در هوافضای سپاه، تنها یک شغل نبود، بلکه نوعی عبادت بود. او خود را سربازِ حریمِ امنیتِ وطن میدانست. اما عرفان تنها به آسمانِ خاکیِ وطن نمیاندیشید؛ او دل در گرو آسمانِ معنوی نیز داشت. خادمی در آستان قدس رضوی، تکهای از پازلِ شخصیتی او بود که نشان میداد عرفانِ جوان، چگونه میانِ علمِ نظامی و سیر و سلوکِ عرفانی تعادل برقرار کرده است. او میدانست که برای پرواز، باید دل از زمین برید.
آرزویی که تکرار میشد
نکتهای که بسیاری از اهالی روستا درباره عرفان نقل میکنند، آرزویِ غریبی بود که همیشه بر زبان داشت. وقتی در جمعِ جانبازان و ایثارگرانِ روستای درده مینشست، با حسرتی عاشقانه میگفت: «این روستا شهید ندارد. دعا کنید اولین شهیدش من باشم.»
این جمله، شاید در ابتدا برای اطرافیان تنها یک حرف ساده به نظر میرسید، اما برای عرفان، یک “عهد” بود. او در دنیای خودش، شهید شدن را نه یک پایان، که یک آغازِ باشکوه میدید. او خود را برای این عهد آماده کرده بود؛ با اخلاق، با خدمت، و با قلبی که برای مردمش میتپید.
آغازِ زندگی، در مسیرِ شهادت
عجیب است که خداوند بهترینهایش را در حساسترین لحظات فرا میخواند. عرفان که تنها چهار ماه از پیوندِ آسمانیاش در زندگی مشترک میگذشت، در اوجِ امیدها و آرزوهای جوانی، با چشمانِ باز راهِ خود را انتخاب کرده بود. همسرش، خانوادهاش، و تمامِ کسانی که او را میشناختند، میدانستند که عرفان، “رفتن” را جورِ دیگری معنا میکند. او با وجودِ تمامِ دلبستگیهای دنیوی، از طعمِ شیرینِ زندگی نگذشت، بلکه آن را فدایِ “امنیتِ” مردم کرد.
یازدهم اسفند؛ عروج به مقصود
روز یازدهم اسفندماه ۱۴۰۴، روزی بود که پروندهی زمینیِ عرفان بسته شد تا کتابِ آسمانیاش گشوده شود. در حالی که او مشغول انجام وظیفه در سنگرِ هوافضای سپاه بود، دستانِ ناپاکِ دشمنِ صهیونیستی-آمریکایی با اصابت موشک، فصلی خونین را رقم زد.
او در حالی به شهادت رسید که نه تنها به وظیفه جهادیاش عمل کرده بود، بلکه به آرزوی دیرینهاش نیز رسیده بود. او اولین شهیدِ روستای درده شد؛ همانطور که همیشه از خدا خواسته بود.
میراثِ ماندگار
امروز، روستای درده، دیگر تنها روستای جانبازان نیست؛ حالا درده، شناسنامهای دارد که نامِ «عرفان جوانمردی» بر تارکِ آن میدرخشد. او رفت تا به جوانانِ امروز نشان دهد که شهادت، میراثِ کهنهشدهی نسلهای گذشته نیست، بلکه گلی است که در هر عصر و زمانی، به دستِ خالصانِ روزگار شکوفه میدهد.
عرفان با شهادتش، به تمامِ اهالی درده و تمامِ جوانانِ البرز درس داد که “خواستن” اگر با “اخلاص” گره بخورد، حتماً به “شدن” میانجامد. او اکنون در میانِ ما نیست، اما لبخندِ نجیبش در قابِ عکسهای روستا، همیشه یادآورِ این است که: “شهیدان نمردهاند، بلکه شاهدانِ زندهی تاریخاند.”
روحش شاد و یادش در آسمانِ درده و قلبِ البرز، جاودانه باد.
انتهای پیام/