فرماندهای در سنگرِ علم و ایمان
به گزارش نوید شاهد لرستان، در روزگاری که مرزهای نبرد از میدانهای جنگ به آزمایشگاهها و مراکز علمی گسترش یافته است، شهادت دانشمندانی که سلاحشان دانش و سپرشان ایمان است، داغی بر دل میهن میگذارد. در گفتگو با برادر شهید دکتر «علی فولادوند» به دنبال کشف آن چیزی هستیم که پشت چهرهی آرام یک دکتر فیزیک پنهان شده بود؛ همان روحیهای که او را در میان تلاطمهای علمی و امنیتی، ثبات قدم داشت. دانشمند دفاعی گمنامی که سالها در سکوت برای اقتدار ایران کوشید و سرانجام در یک حملهی تروریستی، همراه با دختر و تیم حفاظتیاش به شهادت رسید.

به عنوان برادر شهید، اگر ممکن است روایتتان را از زندگی و ماجرای ترور دکتر فولادوند آغاز کنید. ایشان چگونه در مسیر شهادت قرار گرفتند؟
برادر شهید: برادرم دکتر علی فولادوند، سالها دور از هیاهوی رسانهای زندگی کرد و پروژههای مهم دفاعی را مدیریت کرد. دشمن دو بار برای حذف او اقدام کرد. اولین بار در سحرگاه ۲۳ خرداد، همزمان با حملاتی که علیه جمعی از فرماندهان و دانشمندان کشور انجام شد، او هدف سوءقصد قرار گرفت. در آن حمله متأسفانه همسرش به شهادت رسید و خودش بهشدت مجروح شد، بهطوریکه چند انگشت پایش را از دست داد. پس از آن حادثه، به دلیل ملاحظات امنیتی، زندگی او به شدت تغییر کرد و مدام برای حفظ امنیتش جابهجا میشد، اما این تدابیر مانع دشمن نشد. در نهایت، در حمله تروریستی دوم که منزل مسکونیاش در بروجرد با دو موشک هدف قرار گرفت، او به همراه دخترش و تیم حفاظت به شهادت رسید.
اگر بخواهید از ریشههای معنوی و آن آرامش درونی ایشان بگویید، چه چیزی در ذهن شما نقش میبندد؟
برادر شهید: اگر بخواهم از ریشه قدرت ایشان بگویم، باید از پیوند عمیق او با اهل بیت (ع) شروع کنم. علی آقا، برخلاف بسیاری از متخصصان که تمام فکرشان در معادلات و فرمولهاست، قلبی بسیار معنوی داشت. او برای هر تصمیم بزرگی، ابتدا به سراغ پناهگاه اصلیاش میرفت. آخرین سفر او هم به مشهد مقدس بود. بارها میگفت: «هر زمان که در تصمیمگیریهای حیاتی، مسیر برایم تاریک شد، به مشهد میروم.» او معتقد بود پس از توسل و در میان فضای نورانی حرم، پاسخها و راهحلها برایش روشن میشود. این همان جادویی بود که به دانش او، جهت و معنا میبخشید.
مسیر علمی ایشان از کجا شروع شد و چگونه از الشتر به جایگاه دکترای فیزیک رسیدند؟
برادر شهید: مسیر او مسیر تلاش و پشتکار بود. او متولد شهر الشتر بود و تمام دوران تحصیلات مقدماتی و متوسطهاش را در همان دیار سپری کرد. اما از همان دوران، نگاهش به فراتر از مرزهای شهر بود. او با هدف دستیابی به دانش برتر، راهی تهران شد. آنجا بود که با جدیت تمام، در مسیر تحصیل در مقطع عالی گام برداشت تا در نهایت به درجه دکترای فیزیک دست یابد. او میخواست ثابت کند که دانش، ابزاری است که باید در خدمت سربازی وطن باشد. در این میان، پیوند خانوادگی او نیز با همسر عزیزش، خانم معصومه پیرهادی که اهل بروجرد بودند، بخشی از این مسیر پر فراز و نشیب زندگیاش بود.
روز قبل از شهادت، آخرین دیداری که با ایشان داشتید را برای ما بازگو کنید. آن روز در چهره ایشان چه میدیدید؟
برادر شهید: آن روز، ۱۰ روز مانده به رفتن همیشگیاش، او را دیدم. تصویری که از آن روز در ذهنم حک شده، تصویری از یک مرد روزهدار بود؛ مردی که در عین سختیها، آرامش و صلابتی عجیب در چهره داشت. اما جالب بود که آن صلابت، با یک اندوه عمیق در هم آمیخته بود. تنها چیزی که قلبش را میآزرد، از دست رفتن و شهادت همکارانش بود. او از این موضوع بسیار متأثر بود؛ انگار که تمام رنجهای خودش در برابر رنجِ از دست دادن همرزمانش، ناچیز بود.
در میان تمام اینها، نسبت عاطفی ایشان با خانواده، بهویژه مادرشان، چگونه بود؟
برادر شهید: علی آقا وابستگی عاطفی بسیار عمیقی به مادرمان داشت. این عشق، در سختترین لحظات هم نشان داده میشد. میدانید، بعد از آن ترور اول که بسیار دردناک بود و منجر به شهادت همسر عزیزش شد، وقتی به ملاقاتش رفتم، اصلاً انتظار نداشتم که او نگران خودش باشد. اما او فقط و فقط یک دغدغه داشت: «لطفاً به مادر نگویید اتفاقی برای من افتاده است.» او میخواست آرامش مادر را حفظ کند، حتی اگر خودش در میان خون و زخم بود. این ایثار، نشاندهنده عمق شخصیت انسانی او بود.
از ماجرای فرزند ایشان در حادثهی دوم شنیدهایم؛ آیا تنها پسرشان از این حادثه جان سالم به در برد؟
برادر شهید: بله، تنها پسرش به شکل معجزهآسایی زنده ماند. شدت انفجار او را چندین متر پرتاب کرده بود. با وجود آسیبهای جسمی شدید، بعد از حدود یک هفته هوشیاریاش برگشت و بهبود یافت، اما متأسفانه از نظر روحی داغدار این فاجعه است.
دکتر فولادوند در چه حوزههایی فعالیت میکردند و چه سوابقی داشتند؟
برادر شهید: او سالها مسئولیت تحقیق و توسعه در حوزه پدافند هستهای وزارت دفاع را بر عهده داشت و مدیریت پروژههای مهم دفاعی را دنبال میکرد. در بنیاد ملی نخبگان و نخبگان نیروهای مسلح نیز فعال بود و از پایهگذاران برخی مراکز پژوهشی در دانشگاههای صنعتی تهران محسوب میشد. بخش مهمی از وقتش را هم صرف تربیت نسل جدید پژوهشگران دفاعی میکرد.

وسایل بجا مانده از شهید در محل شهادت
شهید فولادوند در مسیر علمی خود تحت تأثیر چه شخصیتهایی بودند؟
برادر شهید: او از شاگردان شهید مجید شهریاری بود و پایاننامهاش را با راهنمایی ایشان به پایان رساند. همچنین بیش از دو دهه در کنار شهید محسن فخریزاده فعالیت کرد و عملاً در مکتب مدیریتی، علمی و اخلاقی او رشد یافت.
نگاه ایشان به مدیریت و تعامل با جوانان چگونه بود؟
برادر شهید: ویژگی بارز او این بود که هیچگاه به دنبال دیده شدن نبود. اعتقاد داشت پیشرفت کشور حاصل کار جمعی است. به جوانان اعتماد ویژه داشت و میگفت اگر روزی من نباشم، باید کسانی باشند که راه را ادامه دهند؛ به همین دلیل از سپردن مسئولیت به نیروهای جوان استقبال میکرد و آینده کشور را در گرو اعتماد به این نسل میدانست.
چگونه خبر شهادت همسرش را با او در میان گذاشتید؟
برادر شهید: پس از حمله اول، حدود دو ماه و نیم به او نگفتیم که همسرش شهید شده است. وقتی حقیقت را فهمید، خیلی بغض کرد؛ نه فقط به خاطر از دست دادن همسرش، بلکه بیشتر از اینکه دشمن برای رسیدن به او، همسرش را هدف قرار داده بود، غصه میخورد.
آیا ایشان به شهادت فکر میکردند؟
برادر شهید: بله، بهخصوص بعد از شهادت شهید فخریزاده، بارها با حسرت از شهادت سخن میگفت. حتی بعد از مجروح شدن در حمله اول میگفت: «حکمت خدا بوده که زنده بمانم؛ شاید برای اینکه پشتیبان بچهها باشم.» اما در دلش همیشه آرزوی شهادت داشت.
آیا شما و خانواده از جزئیات مأموریتهای حساس ایشان اطلاع داشتید؟
برادر شهید: خیر؛ نه خانواده ما، نه خانواده همسرش و نه حتی بسیاری از همشهریانش نمیدانستند او دقیقاً چه مسئولیتهایی دارد. فقط میدانستیم کار مهمی دارد و به خاطر حساسیت مأموریتهایش، تیم حفاظت همراه اوست. تازه بعد از شهادتش بود که بسیاری فهمیدند این فرزند سرزمین، سالها بیصدا برای اقتدار ایران تلاش کرده است. امیدوارم نسل جوان بیشازپیش با ابعاد شخصیتی و علمی او آشنا شود.

