آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۲۸۸۳۴
۰۷:۳۵

۱۴۰۵/۰۶/۰۷

چادر سیاه مادر، خلعت آخرت یوسف شد؛ روایت مظلومیت شهید «یوسف داورپناه»

مادر شهید یوسف داورپناه، سال‌هاست خاطره تلخ اسارت و شهادت فرزندش به دست گروهک‌های ضدانقلاب را با خود حمل می‌کند؛ مادری که در پنجم شهریور ۱۳۶۲، نه‌تنها شاهد شهادت مظلومانه جگرگوشه‌اش بود، بلکه پیکر شهید را با دستان خود به خاک سپرد و چادر سیاهش را کفن آخرین سفر یوسف کرد.


به گزارش نوید شاهد کرمان، نام برخی مادران شهدا با روایت‌هایی گره خورده است که شنیدن آن پس از گذشت سال‌ها نیز آسان نیست؛ روایت مادرانی که داغ فرزند را نه در یک لحظه، بلکه در تمام سال‌های زندگی با خود حمل کرده‌اند. «فیروزه شجاعی»، مادر شهید «یوسف داورپناه»، یکی از این مادران است؛ مادری که پنجم شهریور سال ۱۳۶۲، در روستای اجدادی خود در منطقه کردستان، شاهد اسارت و شهادت فرزندش به دست عناصر ضدانقلاب بود.

شهید یوسف داورپناه ۱۵ تیرماه ۱۳۴۴ در کرمان چشم به جهان گشود. دوران ابتدایی را با موفقیت پشت سر گذاشت و تحصیلات خود را در رشته برق تا پایه سوم متوسطه ادامه داد. پس از پیروزی انقلاب اسلامی به عضویت سپاه پاسداران درآمد و با آغاز فعالیت گروهک‌های ضدانقلاب در غرب کشور، داوطلبانه راهی کردستان شد و در گروه ضربت سپاه پاسداران پیرانشهر به مقابله با عناصر ضدانقلاب پرداخت.

یوسف جوانی پرتلاش و مؤمن بود و بارها برای دفاع از انقلاب و مردم راهی مناطق عملیاتی شد. چندین بار مجروح شد، اما هر بار پس از بهبودی دوباره به میدان بازگشت. مادرش هنوز خاطره یکی از این مجروحیت‌ها را به روشنی به یاد دارد؛ زمانی که خبر بستری شدن یوسف در بیمارستان امام خمینی(ره) تبریز به او رسید.

مادر بی‌درنگ خود را به تبریز رساند. از دور فرزندش را دید که با وجود مجروحیت و تکیه بر عصا، در میان دیگر مجروحان حضور داشت و به آنان کمک می‌کرد. مادر با دیدن پسرش او را در آغوش گرفت و اشک ریخت؛ اما یوسف که همیشه به فکر دیگران بود، از مادر خواست آرام باشد و او را در آغوش نگیرد؛ چراکه ممکن بود مجروحانی که مادرانشان در کنارشان نبودند، با دیدن این صحنه دلتنگ شوند.

مرخصی‌ای که به آخرین دیدار تبدیل شد

پس از عملیات والفجر ۲، یوسف به دلیل رشادت‌هایش مورد توجه فرماندهان قرار گرفت و برای چند روز به مرخصی تشویقی رفت. مقصدش ارومیه بود تا مادر و خانواده را ببیند؛ اما وقتی به خانه رسید، متوجه شد پدر و مادرش برای برداشت محصول به روستای اجدادی‌شان در منطقه سقز رفته‌اند.

یوسف خود را به روستا رساند. مادر وقتی او را با لباس سپاه دید، دلش آشوب شد. خوب می‌دانست که منطقه محل فعالیت گروهک‌های ضدانقلاب است و حضور پسرش با لباس سپاه می‌تواند برای او خطرناک باشد. مادر از او خواست بیشتر مراقب خود باشد، اما یوسف با آرامش پاسخ داد. برای مادر مهمان عزیزش غذایی آماده کرد، اما خستگی راه اجازه نداد شام بخورد. از مادر خواست برای نماز صبح بیدارش کند. آن شب اما خواب به چشمان مادر نیامد.

اندکی پیش از اذان صبح، از شدت نگرانی از جا برخاست و به پشت‌بام رفت. در تاریکی شب، رفت‌وآمد افراد مشکوک و علامت‌دادن با چراغ قوه را دید. دلش خبر از حادثه‌ای شوم می‌داد.

«برای خدا نماز می‌خوانم»

یوسف برای نماز صبح بیدار شد و وضو گرفت. هنوز نماز خود را تمام نکرده بود که عناصر ضدانقلاب از دیوار وارد حیاط خانه شدند و خانواده را محاصره کردند.

یکی از آنان سلاحش را به سوی مادر گرفت و او را به دلیل ارتباط با سپاه مورد تهدید قرار داد. یوسف نماز را به پایان رساند و سپس از آنان خواست با مادرش کاری نداشته باشند.

از یوسف پرسیدند برای چه کسی نماز می‌خواند و او را به دلیل باورهایش مورد تمسخر قرار دادند. یوسف با صلابت پاسخ داد که نمازش را برای خدا می‌خواند.

وقتی قصد داشتند او را از خانه خارج کنند، یوسف از آنان خواست او را از مسیری ببرند که مردم روستا او را نبینند. وقتی ضدانقلاب دلیل این درخواست را ترس او عنوان کرد، یوسف پاسخ داد نمی‌خواهد زنان و مردم روستا با دیدن حضور مسلحانه آنان تصور کنند که ضدانقلاب بر منطقه مسلط شده است.

سرانجام یوسف را با خود بردند

مادر که حاضر نبود از سرنوشت فرزندش دست بکشد، برای نجات او تلاش کرد. حتی مقداری طلا با خود برداشت و به مقر ضدانقلاب رفت تا شاید بتواند با آن آزادی یوسف را فراهم کند. وقتی اجازه یافت لحظاتی او را ببیند، پیشنهاد کرد محل استقرار آنان را به نیروهای سپاه اطلاع دهد و طلاها را نیز برای آزادی او بدهد.

اما یوسف با درایت، مادر را از این کار بازداشت. می‌دانست نیروهای ضدانقلاب برای رزمندگان کمین گذاشته‌اند و هرگونه اقدام شتاب‌زده می‌تواند به شهادت تعداد بیشتری از جوانان منجر شود.

شهادت مظلومانه

عناصر ضدانقلاب از یوسف خواستند در مسجد حاضر شود و علیه امام خمینی(ره) سخن بگوید تا آزادش کنند. یوسف پذیرفت؛ اما وقتی در برابر مردم قرار گرفت، نه‌تنها حاضر به توهین به امام نشد، بلکه با صراحت از رهبر انقلاب و آرمان‌های انقلاب اسلامی دفاع کرد.

همین ایستادگی خشم آنان را بیشتر کرد. یوسف را دوباره با خود بردند و پس از شکنجه‌های فراوان به شهادت رساندند. صبح روز بعد، خبر شهادت یوسف به خانواده رسید. پدرش با شنیدن این خبر تاب نیاورد و جان سپرد. مادر اما برای تحویل پیکر فرزندش راهی مقر ضدانقلاب شد. آنچه در آنجا دید، یکی از تلخ‌ترین صحنه‌های زندگی‌اش بود؛ پیکر فرزندش در وضعیتی بسیار دردناک و آسیب‌دیده در برابرش قرار داشت. به مادر اجازه ندادند پیکر یوسف را از آن محل خارج کند و از او خواستند همان‌جا دفنش کند.

چادر سیاه، کفن یوسف شد

مادر ماند و پیکر فرزندش؛ زمینی که باید با دست‌های خودش برای آخرین آرامگاه یوسف می‌کند و اشک‌هایی که بی‌اختیار بر صورتش جاری می‌شد. نه کفنی داشت و نه شرایطی برای انجام مراسم معمول تدفین. چادر سیاهش را از سر برداشت و آن را بر پیکر فرزندش پیچید.چادر سیاه مادر، کفن آخرین سفر یوسف شد.

او با دست‌های خودش قبر را کند و پیکر فرزندش را در خاک گذاشت. مهر کربلایی را که همراه داشت خرد کرد و بر پیکر یوسف پاشید و با زمزمه «لا اله الا الله، الله اکبر و خمینی رهبر» فرزندش را به خاک سپرد. سال‌ها از آن روز گذشته است، اما برای فیروزه شجاعی، زمان نتوانسته است آن صبح تلخ را از خاطره‌اش پاک کند. او هنوز آن صحنه را به یاد دارد؛ مادری که در اوج مظلومیت، پیکر فرزند شهیدش را با دستان خود به خاک سپرد.

روایت زندگی و شهادت یوسف داورپناه، تنها روایت شهادت یک رزمنده نیست؛ روایت مادری است که در سخت‌ترین شرایط، استواری و صبر را معنا کرد و نام فرزندش را با خاطره‌ای تلخ اما پرافتخار در تاریخ دفاع از انقلاب و میهن ماندگار ساخت.

پنجم شهریور، سالروز شهادت شهید یوسف داورپناه، فرصتی است برای بازخوانی زندگی جوانی که آرامش و آینده خود را در مسیر دفاع از انقلاب گذاشت و مادری که سال‌هاست داغ یوسف را در سینه دارد؛ مادری که چادر سیاهش، آخرین خلعت فرزند شهیدش شد.

منابع: روزنامه همشهری/ دفاع پرس

انتهای پیام/


گزارش خطا

برچسب ها:
ارسال نظر
طراحی و تولید: ایران سامانه