پسرم پهلوانِ پرتلاش بود

به گزارش خبرنگار نوید شاهد؛ شهید پاسدار ابوالفضل دهنوی، متولد ۱۶ اردیبهشت ۱۳۸۵ در شیراز و پرورش یافته شهرستان مبارکه اصفهان، از جمله جوانترین و شاخصترین نیروهای مسلح و امدادی کشور محسوب میشود که در دوران معاصر، ترکیبی نادر از تعهد نظامی، روحیه امدادگری و عشق خدمت به همنوع را در وجود خود جمع کرده بود. وی دانشآموخته رشته الکترونیک در دوره فنی وحرفهای و سپس فارغالتحصیل دانشکده افسری نیروی زمینی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در دانشگاه امام حسین (ع) با رسته تخصصی موشکی بود و در مقطع شهادت، افسر محصل، درجه نظامی ستوان سومی را اخذ کرده بود.
این شهید والامقام، علاوه بر مسئولیتهای نظامی خود، بهعنوان داوطلب فعال جمعیت هلالاحمر، امدادگر، آتشنشان داوطلب و خادم افتخاری حرم مطهر امام حسین (ع) نیز فعالیت چشمگیری داشت. وی همچنین در رشتههای ورزشی ووشو و بوکس فعالیت میکرد و از جمله معدود نیروهایی بود که همزمان با لباس سپاه، در عرصه امداد و نجات و خدمات بشردوستانه نیز حضور مؤثر داشت. لازم به ذکر است که این شهید بزرگوار، سرپرستی دو یتیم را از طریق طرح اکرام ایتام کمیته امداد امام خمینی (ره) بر عهده گرفته بود.
با شروع جنگ تحمیلی سوم و اعطای درجه افسری، شهید دهنوی بهعنوان افسر نگهبان در پادگان امام علی (ع) مقر یدکی گردان ۱۰۹ امام حسین (ع) در شهرستان مبارکه اصفهان، مشغول به انجام مأموریتهای محوله بود. سرانجام در صبحگاه روز ۱۵ فروردین ماه ۱۴۰۵، در حالی که به درخواست همکارش در هلالاحمر، شیفت امدادی خود را با وی جابجا کرده بود و در محل پادگان حضور داشت، بر اثر حمله هوایی و اصابت راکت پهپاد رژیم صهیونیستی به درجه رفیع شهادت نائل آمد.
زاهدانه زیست تا عاشقانه شهید شود
حسن دهنوی، پدر شهید، در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده بود، از فرزندش چنین گفت: سه فرزند داریم و ابوالفضل بزرگترین فرزند ما بود. او برای خواهر و برادرش، هم پدر بود و هم برادر. تمام عمرش را وقف خدمت به مردم کرد؛ از همان کودکی عشق به پزشکی و امدادگری در دلش بود. ابوالفضل پسری بسیار مهربان، شجاع و پهلوان بود. اگر از خانه بیرون میرفت و خانمی را میدید که بار سنگینی به دست دارد، بدون اینکه او را بشناسد، حتماً کمکش میکرد. زاهد بود؛ یعنی هر آنچه را برای خود نمیپسندید، برای دیگران هم نمیپسندید. خیلی با نجابت و چشم پاک بود؛ در جمع هلالاحمر که هم خانم و هم آقا حضور داشتند، هیچگاه کسی از رفتارش ناراضی نبود. خودم به او گفتم که مسیر پاسداری را انتخاب کند؛ چون علاقه زیادی به سربازی در راه امام زمان (عج) و یادگیری علوم نظامی داشت.

ابوالفضل پشتکار قوی داشت
ابوالفضل از همان دوران راهنمایی، عجیب به رشته پزشکی و کارهای امدادی علاقه داشت. وقتی وارد دبیرستان شد، میخواست برود رشته تجربی، اما ظرفیت مدرسه در آن رشته پر شده بود. مجبور شدیم یک سال رشته انسانی را انتخاب کند. بعد از گذشت یک سال، خودش پیگیر شد و با تلاش زیاد، تغییر رشته داد. اما اینبار نه به سمت تجربی، که به سمت رشته فنی حرفهای رفت و الکترونیک را انتخاب کرد. در دبیرستان علم و صنعت مبارکه اصفهان، دیپلم برق گرفت. بعد از گرفتن دیپلم، یک روز پیش من آمد و گفت: بابا، میخواهم در آزمون دانشکده افسری سپاه شرکت کنم. من که خودم از رزمندههای دفاع مقدس ۸ ساله بودم و با این فضا آشنا هستم، خیلی خوشحال شدم و تشویقش کردم. اما یک مشکل بزرگ وجود داشت؛ دانشگاه افسری امام حسین (ع) فقط از رشتههای نظری دانشجو میپذیرفت و دیپلم برق، فنی بود. اما ابوالفضل تسلیم نشد. درست ۴۰ روز مانده به آزمون، به کمک معلمها و تخصصی شروع کرد به خواندن دروس ریاضی فیزیک؛ از اول دبیرستان تا پیش دانشگاهی. شب و روز نداشت؛ آنقدر درس خواند که در همان فرصت کوتاه، توانست خودش را به سطح قبولی برساند. نتیجه را که اعلام کردند، قبول شده بود.
سال ۱۴۰۳ بود که راهی تهران شد و در دانشکده افسری امام حسین (ع) مشغول به تحصیل گردید. رشته تخصصی اش را هم موشکی انتخاب کرد؛ چون همیشه به علوم نظامی و دفاع از کشور علاقه داشت. حدود یک سال در تهران بود و دورههای آموزشی و نظامی را با موفقیت پشت سر گذاشت.
مهرماه سال ۱۴۰۴ دوره دانشگاهی اش تمام شد. اما آموزشهایش ادامه داشت؛ برای گذراندن دورههای تخصصیتر به دانشگاه امیرالمومنین (ع) اصفهان اعزام شد. به خاطر شرایط ویژه کشور و گذراندن دوران جنگ ۱۲ روزه، درجه ستوان سومی در جنگ تحمیلی سوم به او اعطا شد و رسماً به عنوان افسر نگهبان در پادگان امام علی (ع) مبارکه اصفهان، زیرمجموعه گردان ۱۰۹ امام حسین (ع)، مشغول به خدمت شد.
باورش برای خیلیها سخت بود که یک جوان ۲۰ ساله، این همه مسیر را در مدت کوتاهی طی کند؛ از انسانی به فنی، از فنی به دانشگاه افسری، از دانشجو به افسر. اما ابوالفضل نشان داد که اگر اراده باشد، هیچ راهی غیرممکن نیست. او پشتکار قوی داشت و همیشه میگفت: میخواهم برای این کشور مفید باشم. واقعاً هم بود تا آخرین لحظهای که نفس کشید.
ابوالفضل از آن دسته جوانانی بود که هر مسئولیتی به او میدادند، به نحو احسن و بدون کوچکترین اعتراضی انجام میداد. حتی اگر ما به او میگفتیم کاری را انجام نده، با ادب تمام میپذیرفت. از ویژگیهای بارز این شهید، پاکی چشم و نجابت رفتاری او بود؛ یکی از همکارانش گفته بود: ابوالفضل وقتی به ما نگاه میکرد، احترام و ادب را در چشمانش میخواندی؛ او همچنین در کارهای خیریه، پیشقدم بود و دوست داشت با دسترنج خود، به دیگران کمک کند.

دوران امدادگری
ابوالفضل در تمام مأموریتهای امدادی خود، به اصول هفتگانه صلیب سرخ و هلالاحمر پایبند بود و بهویژه اصل بیطرفی را بهطور کامل رعایت میکرد. یازدهم فروردین ماه ۱۴۰۵، یعنی تنها چهار روز پیش از شهادت، شب هنگام برای یک مأموریت امدادی به یکی از کارخانههای صنعتی اطراف مبارکه اصفهان اعزام میشود که هدف حمله هوایی قرار گرفته بود. در آنجا با صحنههای تأثیرگذار مواجه میشود؛ یک کبوتر که بال و پرهایش سوخته بود و خانواده و آشیانه خود را از دست داده بود، از ناحیه سینه و پا بشدت آسیب دیده بود. همراهانش میخواستند کبوتر را از درد خلاص کنند، اما ابوالفضل مانع آنها شد و کبوتر را با خود به خانه برد تا از او نگهداری کند.
ابوالفضل از ۱۶ سالگی به جمعیت هلالاحمر پیوست و به عنوان داوطلب در این مجموعه به فعالیت پرداخت. عشق به پزشکی و امدادگری، انگیزه اصلی حضور او در هلالاحمر بود. او تمام دورههای آموزشی این جمعیت را با موفقیت گذراند تا درجه بالاتری کسب کند و بتواند در پایگاههای امداد و نجات جادهای حضور مؤثرتری داشته باشد. ابوالفضل در مأموریتهای نماز جمعه و تصادفات جادهای، حضور فعال داشت. یکبار یک موتورسیکلت ساده و خراب را با تلاش خود، به موتورسیکلت عملیاتی و امدادی برای هلالاحمر تبدیل کرد تا در عملیاتهای امداد و نجات شهری، کاربرد بیشتری داشته باشد.
علیرضا غلامیان، همکار نزدیک ابوالفضل، نیز در خصوص حضور فعال او در هلالاحمر گفته است: حدود سه یا چهار سال با شهید دهنوی همکاری داشتم. او بسیار پرشور و پرانرژی بود. هر کاری لازم بود انجام میداد؛ از مأموریتهای امدادی گرفته تا کارهای فنی و تعمیرات. هیچوقت نمیگفت این کار به من مربوط نیست و هر کار و کمکی که از دستش برمیآید، دریغ نمیکرد. او تمام دورههای آموزشی این جمعیت را با موفقیت گذراند و توانست درجه «امدادگر یکم» را کسب کند تا در پایگاههای امداد و نجات جادهای حضور مؤثرتری داشته باشد.
فعالیتهای جهادگرانه و سرپرستی ایتام
ابوالفضل، عشق به اهل بیت (ع) را در وجود خود میپروراند و این ارادت را تنها به گفتار محدود نمیکرد؛ وی خادم افتخاری حرم مطهر امام حسین (ع) نیز بود. او با مجموعه سخاء الحسین فعالیت میکرد و عضو افتخاری حرم امام حسین (ع) بود. قرار بود امسال به عنوان خادم افتخاری در این مسیر قدم بردارد که شهادتش، این نیت پاک را به وصال معبود تبدیل کرد.
بعد از شهادت ابوالفضل، متوجه شدیم که او به صورت مخفیانه، دو یتیم را تحت سرپرستی خود قرار داده بود؛ یکی در استان خراسان جنوبی (بیرجند) و دیگری در شهر اصفهان. هیچ وقت این کار را بروز نمیداد و با فروتنی تمام، هزینههای این کودکان را تأمین میکرد. انگار میخواست این کار خیر، فقط برای خدا باشد و کسی از آن خبردار نشود. ما به نیت ابوالفضل و برای اینکه راهش ادامه پیدا کند، سرپرستی پنج یتیم دیگر را در استان اصفهان بر عهده گرفتیم. دوست داشتیم نامش زنده بماند و بداند که کار خیری که آغاز کرده بود، با برکت و استمرار همراه شده است. ابوالفضل همچنین به عنوان آتش نشان داوطلب نیز فعالیت داشت و در کنار آن، در رشتههای ورزشی ووشو و بوکس تواناییهای بالایی از خود نشان داده بود. او معتقد بود که یک جوان ایرانی باید هم از نظر جسمی قوی باشد، هم از نظر روحی آماده دفاع از مظلومان و خدمت به همنوعان. همیشه میگفت که من برای خدمت به مردم و دفاع از کشور آفریده شدهام. هر کاری که از دستم بربیاید، برای کمک به دیگران انجام میدهم. پسرم نمونهای کامل از یک جوان مؤمن، انقلابی و خدمتگزار بود که در عین سن کم، توانست تأثیری عمیق بر اطرافیان خود و حتی فراتر از آن، بر جامعه بگذارد. او با عمل خود ثابت کرد که برای خدمت به مردم و دفاع از آرمانها، نیازی به سن و سال بالا نیست؛ بلکه عشق و اراده، بزرگترین سرمایه برای حرکت در این مسیر است.
کاش یک بار دیگر می دیدمش
نکته قابل توجه در زندگی این شهید بزرگوار، عشق وافر او به شهادت بود. مادر شهید نقل میکند که یک روز از او پرسیده بود: «چرا میخواهی شهید شوی؟» و ابوالفضل در پاسخ گفته بود: «همه ما و من یک روزی باید از دنیا کوچ کنیم؛ حالا یک روز یا چند ماهه دیگر یا نهایت چند سال دیگر. آخر باید رفت. پس چرا من تا پاک هستم شهید نشوم؟ شهید برزخ ندارد و مستقیم میرود پیش ارباب خودش حضرت اباعبدالله الحسین (ع). من هم دوست دارم شهید شوم که مستقیم بروم پیش امام حسین (ع).» این عشق به شهادت، او را در تمام لحظات زندگی همراهی میکرد و یکی از کارهایی که هر روز به آن مقید بود، این بود که هر صبح که از خواب بیدار میشد، ابتدا به حضرت فاطمه زهرا (س) سلام میداد و برای تعجیل در ظهور امام زمان (عج) دعا میکرد؛ موضوعی که در وصیتنامه اش نیز به آن اشاره کرده است.
پدر شهید ادامه میدهد: ابوالفضل تنها چند روز قبل از شهادت، به همراه دو نفر از دوستانش به زیارت امام رضا (ع) مشرف شده بود. در آن روز شهادت، جمع آنها هشت نفره بود و در میان آن هفت نفر، ابوالفضل به عنوان نفر هشتم حضور داشت. در لحظه اصابت راکت پهپاد در صبحگاه ۱۵ فروردین، او ایستاده بود و ترکشها از ناحیه سر، دست، پا و پهلو به او اصابت کرد. این ایستادگی در لحظه شهادت، بی ارتباط با علاقه او به اشعار حماسی نبود؛ او به این شعر علاقه خاصی داشت: «قسم به وعده شیرین و میمت یرنی / که ایستاده بمیرم به احترام علی» و همچنین روز شنبه شهید شد، در حالی که عاشق این شعر بود: «می رسد روزی رب العالمین / شنبهها از سفره أم البنین.» همچنین روایت شده است که پس از تفأل به دیوان حافظ، غزل ۱۵۶ برای او ظاهر شده بود که نشان از مقام والای او در پیشگاه الهی داشت. او به لقب «حامل اللواء» علاقه خاصی داشت و یکی از آرزوهایش این بود که پس از شهادت، در زمان ظهور حضرت صاحب الزمان (عج) رجعت کند و پرچمدار و حامل لواء حضرت باشد.
روز ۱۵ فروردین ۱۴۰۵، در حالی که جنگ رمضان در جریان بود و حملات هوایی رژیم صهیونیستی به مناطق مختلف کشور شدت گرفته بود، ابوالفضل در پادگان امام علی (ع) مبارکه اصفهان مقر یدکی گردان ۱۰۹ امام حسین (ع) به عنوان افسر نگهبان حضور داشت. اصل نوبت شیفت امدادی ابوالفضل در هلالاحمر، روزهای ۱۶ و ۱۷ فروردین بود. اما یکی از همکارانش که از شهری دیگر به مبارکه آمده بود، درخواست جابجایی کرد. ابوالفضل با مهربانی پذیرفت و شیفت ۱۴ و ۱۵ فروردین را بر عهده گرفت. شاید اگر این جابجایی رخ نمیداد، او در پادگان نبود.
صبح روز ۱۵ فروردین، ساعت حدود ۶:۳۸، در حالی که به همراه فرمانده گردان و تعدادی از نیروهای بسیجی مشغول صرف صبحانه بودند، محل استقرارشان هدف حمله پهپادی رژیم صهیونیستی قرار گرفت. بر اثر اصابت راکت پهپاد، به شهادت رسید. ما روز چهاردهم فروردین از شیراز به اصفهان برگشتیم. شب را خوابیدیم و صبح پانزدهم از خواب بیدار شدم. احساس سنگینی عجیبی داشتم؛ میل به صبحانه نداشتم. گوشی را برداشتم و به ابوالفضل زنگ زدم، اما جواب نداد. به موبایل و صفحه مجازی گردان ۱۰۹ نگاه کردم و پیامهای تسلیت دیدم؛ همانجا مطمئن شدم که پسرم شهید شده است.
آخرین دیدار من با او، روز اول فروردین بود و مادرش، آخرین بار روز سوم فروردین دید. داغ ابوالفضل بر دلمان ماند و خیلی سخت است که دیگر نمیتوانیم او را ببینیم.
پدر شهید در پایان با چشمانی اشکبار گفت: پسرم، یک جوان مهربان، شجاع و پهلوان بود. دوست داشتنی، خادم مردم ایران و خادم وطن. با تمام این درد و فراق، به خودم میبالم که فرزندی مثل ابوالفضل داشتم. او نه فقط برای من، که برای همه ایران عزیز بود. رفت تا بماند.
انتهای پیام/ آرش سلیمی فر