آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۲۸۷۲۳
۱۰:۰۰

۱۴۰۵/۰۶/۰۵
خاطره خودنوشت شهید حجت اله باقری قسمت «۱۷»

شهادت رزمنده ای از فیروزآباد در شلمچه

شهید حجت‌اله باقری در دفترچه خاطرات خود می‌نویسد: «خدر خط بودیم و من برای مزدوران بعثی که مشغول خنثی‌سازی مین بودند، تیراندازی می‌کردم. همان روز در منطقه شلمچه بودیم و خاک زیاد بود؛ یکی از برادران اهل فیروزآباد فارس در آن منطقه بر اثر برخورد خمپاره به شهادت رسید...» متن کامل قسمت هفدهم خاطره خودنوشت این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.


پناهگاه‌های ایمان: وقتی ترکش‌ها به سنگر می‌خوردند

به گزارش نوید شاهد فارس، شهید حجت‌اله باقری چهارم خردادماه ۱۳۴۶ در روستای «رودبال» از توابع شهرستان فیروزآباد چشم به جهان گشود. هفت ساله بود که راهی مدرسه شد. تحصیلات خود را تا اول راهنمایی گذراند. او نوجوان بود که با روحیه‌ای بسیجی لباس رزم بر تن کرد و به‌عنوان تک‌تیرانداز راهی جبهه‌های حق علیه باطل شد. ابتدای سال ۱۳۶۴ ازدواج کرد و تشکیل خانواده داد. وی سرانجام بیستم تیرماه ۱۳۶۴ در پاسگاه مرزی «بیات» دهلران در حالی که مردانه در برابر دشمن ایستاده بود، بر اثر اصابت ترکش به دست و پا، به قافله شهدا پیوست. پیکر پاکش در گلزار شهدای زادگاهش به خاک سپرده شد.

متن خاطره:

در خط بودیم و من برای مزدوران بعثی که مشغول خنثی‌سازی مین بودند، تیراندازی می‌کردم. همان روز در منطقه شلمچه بودیم و خاک زیاد بود؛ یکی از برادران اهل فیروزآباد فارس در آن منطقه بر اثر برخورد خمپاره به شهادت رسید.

روزی با بچه‌های جهرم و فسا به خط رفتیم؛ آنجا را زیر آتش خمپاره گرفتند. ما سوار ماشین بودیم و حدود ۵۰ خمپاره به سمت ما شلیک شد، اما خدا حفظ کرد که هیچ‌کس آسیبی نبیند؛ جز یکی از بچه‌های فسا که کنار من نشسته بود؛ ترکش بزرگی به پشت سرش خورد و با درد به من گفت: «نگاه کن!» و آن ترکش بسیار بزرگ بود.

در مورد مسیر راه آهن خرمشهر به اهواز باید بگویم که مزدوران بعثی چنان این مسیر را تخریب کردند که دیگر هیچ اثری از آن باقی نمانده بود؛ تمام ریل‌ها را از جا کند و به اطراف انداخته بودند.

حالا برادران جهاد سازندگی مشغول بازسازی آن هستند و ستون‌های برق نیز در آنجا دیده می‌شوند که در حال برق‌کشی هستند. ما چرا باید به جاده‌های تخریب شده برگردیم؟ جاده‌ها خودشان بازسازی شده‌اند و فقط مقداری شن‌ریزی شده که اکنون به دست رزمندگان اسلام است. در منطقه «لااقوم» بودیم؛ شب‌ها توپ‌های دوربرد مزدوران عراقی به آنجا می‌رسید، اما به خدا قسم با وجود آن همه تانک و خودرو که در آنجا بود، هیچ آسیبی به ما نمی‌رسید. ما در سنگرها مستقر بودیم، ترکش‌ها جلوی پایمان می‌خورد اما به آسیبی نمی‌زد.

یک شب ساعت ۲ بامداد، خمپاره‌ای از بالای سنگر گذشت اما به ما برخورد نکرد. تنها بودم که «هدایت کشاورز» آمد و پرسید: «خمپاره کجا خورد؟». گفتم نمی‌دانم. اما فردا که بررسی کردیم، دیدیم خمپاره ۲۰ متر در زمین فرو رفته است، ولی هیچ آسیبی به ما نرسیده بود. در خط بودیم که با چند نفر از بچه‌ها حرکت می‌کردیم؛ همان‌طور که می‌رفتیم، راه برای ماشین ما بسته شده بود و یک ساعت نتوانستیم از آن منطقه خارج شویم.»

ادامه دارد...


گزارش خطا

ارسال نظر
طراحی و تولید: ایران سامانه