آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۲۸۶۹۹
۱۰:۰۰

۱۴۰۵/۰۶/۰۱
خاطره خودنوشت شهید حجت اله باقری قسمت «۱۵»

روایت یک شب درگیری در مهاباد

شهید حجت‌اله باقری در دفترچه خاطرات خود می‌نویسد: «من هم به همراه یکی از برادران با نارنجک تفنگی به سمت دشمن شلیک می‌کردیم. مدرسه‌ای نزدیک پایگاه ما بود که آن نامردان پشت آن سنگر گرفته بودند؛ من همان‌جا تک‌وتن‌ها پشت سنگر نشسته بودم و چند تیر به سمتشان می‌انداختم...» قسمت پانزدهم خاطره این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.


روایت یک شب درگیری در مهاباد

به گزارش نوید شاهد فارس، شهید حجت‌اله باقری چهارم خردادماه ۱۳۴۶ در روستای «رودبال» از توابع شهرستان فیروزآباد چشم به جهان گشود. هفت ساله بود که راهی مدرسه شد. تحصیلات خود را تا اول راهنمایی گذراند. او نوجوان بود که با روحیه‌ای بسیجی لباس رزم بر تن کرد و به‌عنوان تک‌تیرانداز راهی جبهه‌های حق علیه باطل شد. ابتدای سال ۱۳۶۴ ازدواج کرد و تشکیل خانواده داد. وی سرانجام بیستم تیرماه ۱۳۶۴ در پاسگاه مرزی «بیات» دهلران در حالی که مردانه در برابر دشمن ایستاده بود، بر اثر اصابت ترکش به دست و پا به قافله شهدا پیوست. پیکر پاکش در گلزار شهدای زادگاهش به خاک سپرده شد.

متن خاطره:

در تاریخ ۱۹ دی ۱۳۶۲ در مهاباد بودیم. ماجرا از ۲۱ دی ۱۳۶۲ شروع شد؛ آن روز بعدازظهر خواب بودم که یکی از برادران آمد، صدایم زد و گفت: «برادر بلند شو که شاید درگیر شویم.» ساعت ۳:۳۰ بود که آماده شدیم؛ کمی کشمش هم آورده بودیم و می‌خوردیم. ساعت به ۴:۳۰ که رسید، عملیات آغاز شد. من به پشت سنگر رفتم. نیروهای تأمین ما هنوز در شهر بودند و به خاطر آتش سنگین دشمن نمی‌توانستند به پایگاه برگردند. خدا خیلی کمک کرد که آن برادران توانستند دوباره به پایگاه برسند. دشمن محکم مقاومت می‌کرد. برادر محمدی، از نیروهای ما، در کوچه کمین نشسته بود. یکی از افراد کومله که داشت به سمت پایگاه «خالد براقی» تیراندازی می‌کرد، توسط ایشان هدف قرار گرفت و ۵ تیر به او خورد. یک نفر دیگر هم آمده بود و در حیاط تیراندازی می‌کرد که او را هم زدند؛ به یاری خداوند بزرگ، برادران سالم به پایگاه برگشتند.

من هم به همراه یکی از برادران با نارنجک تفنگی به سمت دشمن شلیک می‌کردیم. مدرسه‌ای نزدیک پایگاه ما بود که آن نامردان پشت آن سنگر گرفته بودند؛ من همان‌جا تک‌ و تنها پشت سنگر نشسته بودم و چند تیر به سمتشان می‌انداختم. درگیری هنوز ادامه دارد. حالا هم که این را می‌نویسم، ساعت ۲:۲۰ بامداد است. تازه از نگهبانی پایین آمدم؛ دشمن هنوز با یکی از پایگاه‌های ما که خیلی به ما نزدیک است، درگیر است.

الان هم برادر بهزادی و برادر محمدی نگهبان هستند تا ببینیم فردا چه می‌شود. صبح ساعت ۷:۳۰ برای بازدید رفتیم. به خانه‌ای که رسیدیم، بلوکی زیر پایمان گذاشتیم و از آن پایین رفتیم. یکی از برادران گفت: «خون در این خانه ریخته شده.» وقتی وارد شدیم، زنی جلو آمد و گفت: «ما یک زخمی داریم.»

 برادران قبلاً به او شلیک کرده بودند. او را بیرون آوردیم و دیدیم چند تیر به پایش خورده است. زن می‌گفت که آمده شير برای پسرش بياورد، اما دروغ می‌گفت؛ چون زمانی که از خانه بیرون می‌آمده، کلاشینکف در دست داشته است. حالا ساعت ۹ صبح است و هنوز دارند تیراندازی می‌کنند؛ فکر می‌کنم کنار یک مدرسه باشد. والسلام.»

ادامه دارد...


گزارش خطا

ارسال نظر
تازه‌ها
طراحی و تولید: ایران سامانه