آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۲۸۵۶۰
۱۴:۱۷

۱۴۰۵/۰۶/۰۲
برگی از خاطرات سردار شهید اسماعیل شاکری؛

«می‌خواستم غرور خودم را بشکنم»؛ روایتی از تواضع یک سردار شهید

همسر سردار شهید اسماعیل شاکری در روایتی از منش و سیره اخلاقی این شهید والامقام، از عذرخواهی صمیمانه او پس از اختلافی کاری سخن می‌گوید؛ شهیدی که شکستن غرور خود را راهی برای حفظ عزت و آرامش دیگران می‌دانست.


به گزارش نوید شاهد قم، شهید سردار اسماعیل شاکری، در ۱۲ آذر ۱۳۵۷ در خانواده‌ای متدین و زحمتکش چشم به جهان گشود. او فرزند اول خانواده بود و از همان آغاز تولد، والدین برای سلامتی و زندگی‌اش نذر و دعا می‌کردند. وی زندگی خود را به خدمت خالصانه تا درجه سرداری گذراند.

«می‌خواستم غرور خودم را بشکنم»؛ روایتی از تواضع یک سردار شهید

در صبحگاه ۲۷ خرداد ۱۴۰۴، هنگامی که پس از بمباران دشمن، در میان نیروهایش با روحیه‌ای استوار به رفع موانع و ادامه فعالیت‌ها می‌پرداخت، خودروی او در پادگان هدف حمله پهپاد رژیم صهیونیستی قرار گرفت و آسمانی شد.

 پیکر مطهرش با شکوهی بی‌نظیر در قم، از مصلای نماز جمعه تا حرم حضرت معصومه(س) تشییع گردید و بنا به تقدیر الهی، در جوار مسجد مقدس جمکران، میعادگاه عاشقان و منتظران، آرام گرفت؛ همان جایی که سال‌ها با خدمت خالصانه و نذر و عشق به اهل‌بیت(ع) پیوند خورده بود.

در ادامه برگی از خاطرات سردار را از زبان همسرش می‌خوانید.

یادم هست روزی از همان روزهای معمولی، آقااسماعیل به خانه آمد؛ اما آن روز، دیگر آن اسماعیل همیشگی نبود. گویی غمی بر شانه‌هایش سنگینی می‌کرد و سکوتی که انسان را نگران می‌ساخت، وجودش را فرا گرفته بود؛ از آن سکوت‌هایی که می‌دانی در پس آن، طوفانی بزرگ در دل برپاست.

من که می‌دانستم او هیچ‌گاه مسائل و مشکلات کاری‌اش را با من در میان نمی‌گذارد، با دلی نگران پرسیدم: «چه شده است؟ چرا امروز این‌قدر در خودت فرو رفته‌ای؟»

نگاهش به گونه‌ای بود که گویی به دنیایی دیگر می‌اندیشید. شرطی گذاشت و گفت: «به یک شرط برایت تعریف می‌کنم؛ اما باید در این کار با من همراه شوی.»

من نیز بدون درنگ و با تمام وجود گفتم: «هر چه تو بگویی، من همراهت هستم.»

سپس شروع به تعریف ماجرا کرد؛ از دل‌نگرانی ساده اما عمیقی که ذهنش را به خود مشغول کرده بود. گفت: «امروز در محل کار، با یکی از همکارانم بر سر مسئله‌ای اختلاف پیدا کردیم؛ اما چیزی که روحم را آزار می‌دهد این است که احساس می‌کنم با او تند برخورد کرده‌ام و نگرانم که از من رنجیده باشد.»

او مردی بود که با مهربانی به دنیا نگاه می‌کرد و نمی‌توانست تحمل کند که دل کسی را شکسته باشد. از سوی دیگر، می‌دانست همسر آن دوست به‌تازگی زایمان کرده و دختری به دنیا آورده است. با همان لحن مهربان و در عین حال قاطعش گفت: «بلند شو، بیا به خانه‌شان برویم. من می‌روم و از او عذرخواهی می‌کنم و تو هم به مناسبت تولد آن نوزاد، همراه من می‌آیی.»

گفتم: «بگذار فردا در محل کار این مسئله را حل کنی. فکر کردم چه اتفاق مهمی افتاده است؛ این مسائل که در محیط کار پیش می‌آید.»

اما پاسخی داد که دیگر چیزی برای گفتن نداشتم: «شاید تا فردا زنده نباشم.»

«می‌خواستم غرور خودم را بشکنم»؛ روایتی از تواضع یک سردار شهید

با یک تماس کوتاه، خبر دادیم که به دیدنشان می‌رویم. جعبه‌ای شیرینی نیز تهیه کردیم و راهی خانه‌شان شدیم. وقتی به آنجا رسیدیم، من تنها تماشا می‌کردم؛ تماشا می‌کردم که چگونه مردی بزرگ، با نهایت تواضع و فروتنی، از دوست خود عذرخواهی می‌کند.

می‌دیدم که چگونه تلاش می‌کرد گره کوچکی را که شاید در دل دوستش ایجاد شده بود، با مهربانی باز کند. همان لحظه بود که دریافتم شکوه آقااسماعیل در قدرت‌نمایی نیست، بلکه در همین فروتنی بی‌نظیر اوست.

وقتی به خانه بازگشتیم و در آرامش نشستیم، نتوانستم شگفتی خود را پنهان کنم. با تعجب پرسیدم: «آقااسماعیل، چرا آن‌قدر زیاد عذرخواهی کردی؟»

نگاهش را به من دوخت؛ نگاهی که گویی تمام معنای زندگی را در خود جای داده بود. با آرامشی عمیق و کلامی تکان‌دهنده گفت:

«چون احساس کردم غرورش را شکسته‌ام؛ می‌خواستم با این کار، غرور خودم را بشکنم.»

آن‌جا بود که فهمیدم با چه انسانی زندگی می‌کنم. من با مردی زندگی می‌کردم که بزرگ‌ترین پیروزی‌اش، شکستن غرور خویش بود تا آرامش قلب دیگران برقرار شود. آن روز فهمیدم بزرگی واقعی، در همان لحظه‌ای است که انسان از خود می‌گذرد تا به دیگران عزت ببخشد.


گزارش خطا

ارسال نظر
تازه‌ها
طراحی و تولید: ایران سامانه