دغدغهاش هدایت جوانان بود
به گزارش نوید شاهد سمنان، «شهید زمان رضاکاظمی» هشتم دیماه ۱۳۴۱ در شهرستان سمنان به دنیا آمد. پدرش فرج و مادرش هدهد نام داشت. تا پایان دوره کاردانی در رشته علوم و فنون نظامی درس خواند. به عنوان پاسدار در جبهه حضور یافت. هفدهم مرداد ۱۳۶۲ در مهران هنگام درگیری با نیروهای بعثی بر اثر اصابت ترکش به دست، شهید شد. مزار او در گلزار شهدای امامزاده یحیای زادگاهش قرار دارد. برادرش عسکری نیز به شهادت رسیده است.

پایبندی به حقالناس و بیتالمال
آماده شده بودم که بروم باشگاه کشتی. دیدم با موتور آمد. یک کم دیر شده بود. گفتم: «زمان! زحمت بکش من رو به باشگاه برسون، داره دیرم میشه.»
گفت: «موتور مال سپاهه؟ من اجازه ندارم غیر از کار سپاه استفاده کنم. الآن هم که آمدم برای کار سپاه بوده؛ حاضرم یک تاکسی بگیرم تا تو رو برسونه.»
(به نقل از برادر شهید، کربلایی حسن)
دغدغه هدایت جوانان
چند وقتی بود که از آشنایی و دوستی ما میگذشت. از مدرسه به خانه میآمدیم. بین راه به یکی از بچههای وابسته به حزب توده برخوردیم. شروع کرد با استدلال بحث کردن. هدفش این بود که او را از گمراهی نجات بدهد. گفتم: «حوصله داری با این جوجه کمونیستها بحث میکنی؛ مگه اینها حرف حساب سرشون میشه؟ اصلاً نمیخوان حرف منطق رو بشنون.»
در جوابم گفت: «آدم دلش میسوزه که گول زرق و برق این گروهها را میخورن. ما وظیفه داریم هم ارشاد کنیم و هم برخورد. هر چی باشه مسلمونزادهان و مال همین آب و خاکن. نباید بیتفاوت باشیم وگرنه همه رو به خودشون جذب میکنن.»
بعدها همین جوان برگشت و از یاران انقلاب شد.
(به نقل از دوست شهید، دکتر محمدتقی صفائیان)
اثر ماندگار کار فرهنگی
دکتر مرا که دید، سؤال کرد: «شما با شهید زمان چه نسبتی دارین؟»
گفتم: «برادرمه.»
گفت: «من مدیون این شهیدم. او با دایر کردن کلاس و بحث اعتقادی و کار فرهنگی دست ما رو گرفت و با انقلاب و اسلام آشنا کرد. اگرچه نمیتونم جبران لطف و محبتهاش رو بکنم ولی به یادش هر سال عید نوروز که میشه شاخه گلی میخرم و میرم سر مزارش.»
(به نقل ازبرادر شهید، حاج عباس رضاکاظمی)
تلاش برای نجات یک مجروح
بعد از عملیات محرم بود که با ما تماس گرفت و گفت: «داداش! یکی از دوستانم سخت مجروح شده و به بیمارستان اهواز منتقلش کردن. شما که مسجد میرین به مردم بگین برای شفاش دعا کنن!»
من هم بر حسب وظیفه این کار را کردم. وقتی از جبهه برگشت موضوع را سؤال کردم. گفت: «عملیات محرم یکی از دوستانم مجروح شد و خون زیادی از او رفته بود. وضعیت منطقه طوری نبود که به عقب انتقالش بِدَن. هوا سرد بود. پتویی پیدا کردم و سرش انداختم. محل و حدود جغرافیایی رو مد نظر داشتم. وقتی وضعیت منطقه آرومتر شد، با یکی از دوستان به سراغش رفتیم. دیگر رمق نداشت، اما زنده بود. با سختی او رو به اورژانس بردیم و از آنجا با آمبولانس به اهواز انتقال دادیم. بحمدالله با دعای مردم حالش خوب شد.»
(به نقل از برادر شهید، حاج عباس رضاکاظمی)
کمک به دوست نیازمند
در مغازه مشغول کار بودم. هروقت میخواست کمکم کند، لباسش را درمیآورد و بدون معطلی دست به کار میشد، ولی هروقت ماشین میخواست، مثل کسی که با رودربایستی چیزی بخواهد، میایستاد. گفتم: «کاری داری؟»
گفت: «اگه ماشین رو نمیخوای، یکی از دوستام میخواد اثاثکشی کنه، وضعش هم خوب نیست که بخواد کرایه بده.»
ماشین را بهش دادم و کارش که تمام شد، پول درآورد که با سوئیچ بدهد به من. گفت: «از خودم دارم میدم. آخه یک بار دوبار نیست که مزاحمت میشم. یک جوری باشه که دفعههای بعد هم روم بشه بیام ماشینت رو بگیرم.»
گفتم: «ماشین مال خودته. هرموقع کار داشتی، چه اینجا و چه خونه، بیا ببر!»
(به نقل از برادر شهید حاج رضا رضاکاظمی)
انتهای متن/