آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۲۸۲۸۵
۱۰:۱۸

۱۴۰۵/۰۵/۳۱
گفت و گو با همسر شهید«مهران زیلابی»

شهادت، زخمی که بر دل یکتا ماند؛ روایت همسر شهید مهران از دلتنگی دخترش

همسر شهید «مهران زیلابی» از پیوند عمیق شهید با دخترش برایمان روایت می‌کند: «شهادت مهران زخمی عمیق بر دل یکتا بر جای گذاشت دختری که پدر برایش همبازی، رفیق و پناهی امن بود و حالا با شنیدن نام او مکث می‌کند، بازی‌ اش را نیمه‌تمام می‌گذارد و در حسرت آغوش پدر روزهایش را سپری می‌کند.»


شهید مهران زیلابی در بیست و دوم خرداد ماه ۱۳۶۲ در شهرستان مسجدسلیمان دیده به جهان گشود. پدرش فرامرز و مادرش خدیجه نام داشت. در سال ۱۳۸۶ در کشت و صنعت نیشکر مشغول به کار شد و پس از آن موفق به اخذ مدرک کارشناسی مهندسی کنترل ابزار دقیق شد. در هجدهم اسفندماه ۱۴۰۴ بر اثر حمله موشکی رژیم صهیونیستی به شرکت کشت و صنعت نیشکر در خرمشهر به فیض عظیم شهادت نائل آمد و به یاران شهیدش پیوست. پیکر مطهر این شهید والامقام پس از تشییع باشکوه در گلزار شهدای اهواز آرام گرفت.

شهادت، زخمی که بر دل یکتا ماند؛ روایت همسر شهید مهران از دلتنگی دخترش

وقتی از «شهید» می‌گوییم، خیلی‌ها تنها صلابت و ایستادگی‌ اش را می‌بینند اما شهید پیش از آنکه مدافع باشد «پدر» بود. همان پدری که وقتی از محل کارش بازمی‌گشت، خستگی‌اش را پشت در خانه جا می‌گذاشت تا آغوشش سهم  فرزندانش شود.

حالا که جای خالی‌ اش در خانه پر نمی‌شود آن‌ چه بیش از همه خودنمایی می‌کند، سکوت معنادار «یکتا»ست. دختران، انگار که بند قلبشان به پدر گره خورده است یکتا، در همان نگاه‌های منتظرش به پنجره، و در همان عروسک‌هایی که کنار عکس پدر می‌چیند، قصه‌ای از یک چشم‌ به‌ راهی ابدی را روایت می‌کند او شهید را در لباس رزم نمی‌بیند؛ او پدر را در هیبت همان مردی می‌بیند که هر روز باید از در وارد شود دستش را بگیرد و قول بدهد که دیگر جایی نرود.

و یزدان... یزدان که شاید درک پیچیده‌ی نبودن را در کلمات نیاورد اما در رفتارهایش، در جستجوهایش و میان عکس‌های قدیمی دنبال سایه‌ای است که روزگاری پناهگاهش بود کودکان شهدا، وارثان یک غیبت بزرگ هستند آن‌ها یاد گرفته‌اند که به ستاره‌ها سلام کنند چون شنیده‌اند که پدر حالا در آسمان‌هاست. 

یکتا و یزدان هر شب که می‌خوابند، مطمئن هستند که پدر در خواب به دیدارشان می‌آید این کودکان شهید، نه با مرگ که با تداوم حضور بزرگ می‌شوند آن‌ها می‌دانند پدرشان برای امنیت این خاک رفته است، اما دل کوچکشان، سهمی از این امنیت نمی‌خواهد، آن‌ها فقط می‌خواهند دست گرم پدر را بگیرند و این بزرگترین حماسه‌ی این روزهای ماست: صبوری در عین انتظار.

هر بار که یکتا نام پدر را صدا می‌زند یا یزدان بی‌هوا می‌گوید بابا کجاست؟ دیوارهای خانه شهادت می‌دهند که عشق پدر و فرزند مرز میان زمین و آسمان را شکسته است آن‌ها چشم‌ به‌ راهند؛ نه با گله که با افتخار به نامی که تا ابد بر تارک این سرزمین می‌درخشد.

در همین راستا نوید شاهد خوزستان، گفت و گو با «لیلی شرفی» همسر شهید مدافع وطن مهران زیلابی را برای علاقمندان منتشر می کند.

شهادت، زخمی که بر دل یکتا ماند؛ روایت همسر شهید مهران از دلتنگی دخترش

پیوند مقدس؛ از همسایگی تا تقدیر الهی

ما در یک خیابان ساکن بودیم، خانواده هایمان همدیگر را به خوبی می‌شناختند و با هم سلام علیک گرم داشتند، اما پس از مدتی ما از آن خیابان نقل مکان کردیم.

پس از مدتی یکی از همکارانم که از قضا همسرش همکار مهران بود ما را به همدیگر معرفی کرد و از آنجایی که آشنایی قبلی از مهران و خانواده اش داشتیم نظر من مثبت و خانواده‌ام نیز به این وصلت رضایت کامل داشتند.

زمان شناس زندگی و پناه خانواده

ما تقریبا یه دوره‌ی نامزدی طولانی مدت داشتیم که در این دوره ویژگی‌های در رفتار و اخلاق مهران می‌دیدم که برایم خیلی تازگی داشت که هر کسی این ویژگی‌ها را نداشت.

مهران همیشه پیگیر من بود، پیگیری از سر مهر نه از روی تکلیف دقتش به اندازه‌ای بود که از لحظه لحظه‌ی زندگی ما خبر داشت هیچ وقت پیش نیامد که به مهران اعتراض کنم چرا فلان جا که بودم سراغم را نگرفتی.

الان که از سر دلتنگی پیام‌های که میان من و مهران رد و بدل شده است را نگاه می‌کنم متوجه می‌شوم آنقدر من و مهران با هم در ارتباط بودیم که وقتی نبود می‌دانست بچه‌ها الان خواب‌اند، چه چیز خورده‌اند، من الان چه می‌کنم و قرار است به کجا بروم وقتی سر کار هم بود از دور حواسش به ما بود در کل مهران آدمی نبود که از زندگی اش پرت باشد، همیشه در دل زندگی بود.

بخاطر همین احساس می‌کنم بعد از مهران جوری زمین خوردم که بلند شدن واقعا برایم دشوار است، حضورش در زندگیم پررنگ بود هیچوقت نشده نبود که به او بگویم: «چرا زنگ نزدی؟» همیشه با هم در تماس بودیم سر کار، بیرون، مسافرت هرچند بی ما جایی نمی‌رفت ولی به ندرت آن هم اگر مجالس و مراسمی اقتضا می‌کرد، اما باز هم مرتب پیگیر بود که چه نیاز دارید؟ چه خبر است؟

مهران زمان شناس بود و خوب می‌دانست الان باید کجای زندگی باشد بلافاصله در همان‌جا حاضر می‌شد وظیفه‌اش را می‌شناخت و به درستی و تمام ادا می‌کرد او نه تنها همسر که تکیه‌گاهی بود که سایه اش هیچ وقت از سر خانواده‌اش هم کم نمی‌شد.

شهادت، زخمی که بر دل یکتا ماند؛ روایت همسر شهید مهران از دلتنگی دخترش

آغاز زندگی با سادگی؛ از ماه عسل بیست‌روزه تا تولد یکتا و یزدان

ما زندگیمان را با سادگی آغاز کردیم و جشن عروسی نگرفتیم، در اولین روز سال ۱۳۹۷ شب عید نوروز بود به سمت شیراز راهی ماه عسل شدیم چنان برایمان دلچسب و شیرین بود که از شیراز راهی شهرکرد شدیم حدود ۲۰ روز در ماه عسلمان بودیم.

پس از اینکه از ماه عسل برگشتیم زندگیمان را در طبقه بالای خانه‌ی پدر همسرم شروع کردیم هنوز ۱۰ ماه از آغاز زندگیمان نگذشته بود که خداوند در اواخر همان سال دخترمان یکتا را به ما هدیه داد و یزدان هم ۱۸ ماه در دی ۱۴۰۳ به دنیا آمد.

شهادت، زخمی که بر دل یکتا ماند؛ روایت همسر شهید مهران از دلتنگی دخترش

مهران؛ پدری که دنیای یکتا را با محبت ساخت

رابطه‌ی مهران و یکتا از آن دسته رابطه‌هایی بود که آدم با دیدنش معنای واقعی محبت را بهتر می‌فهمید، من خیلی چیز‌ها را از رابطه آنها یاد گرفتم همیشه با خودم می‌گفتم خدایا شکر که دخترم پدری به این خوبی دارد که هیچوقت کمبود محبتی در خود احساس نکند.

وقتی یکتا خواب بود مهران با همان دقت و مهربانی خاص پتویش را مرتب می‌کرد، بالشتش را درست می‌گذاشت او را می‌بوسید و با همان نگاه پرمحبتش به او را نگاه می‌کرد حتی وقت‌هایی که مهران حاضر می‌شد و می‌خواست به سرکار برود چند دقیقه‌ای کنار یکتا می‌ایستاد با او حرف می‌زد از او خداحافظی میکرد بعد از می‌رفت.

مهران همیشه خواب منظمی داشت به موقع می‌خوابید و به موقع بیدار می‌شد، اما با وجود این نظم اگر یکتا نیمه شب سراغش می‌آمد و او را از خواب بیدار می‌کرد، هیچ گاه ناراحت نمی‌شد هیچ وقت نمی‌گفت چرا بیدارم کردی با حوصله جوابش را می‌داد با او حرف می‌زد و دلش را به گرمای حضور پدر آرام می‌کرد.

برای یکتا مهران فقط پدر نبود همبازی، رفیق و تکیه‌گاه بود بیشتر وقت‌ها مهران او را به بیرون می‌برد کنار ساحل کارون می‌نشاند، فروشگاه گردی و بازار گردی می‌برد، در خانه هم با او کشتی می‌گرفت، وسطی بازی می‌کرد و با اسباب بازی هایش بازی می‌کرند در کل وقت یکتا با مهران پر بود، آن قدر پر که حالا نبودش برای او بسیار سخت و سنگین شده است.

بعد از رفتن مهران یکتا تا مدتی از خانه دور میکرد شب‌ها مرتب در خانه‌ی فامیل میماند او خیلی اذیت شده بود و من هم هر طوری که می‌خواستم، نمی‌توانستم این دل بستگی عمیق را از او بگیرم می‌دانستم شب ماندن بیرون از خانه برایش هم برای روحیه اش و هم برای آینده‌اش خوب نیست به سختی و زحمت توانستم او را به سمت کلاس و برنامه‌های منظم‌تر ببرم تا کمی از فشار نبود پدرش کم شود.

نبود مهران یکتا را به شدت آسیب پذیر کرده است هر وقت نام مهران را به زبان می‌آوریم انگار زخمی در دلش تازه می‌شود گاهی که می‌گویم مهران متوجه می‌شوم که یکتا مکث می‌کند، اگر در حال حرف زدن باشد حرفش نیمه تمام می‌ماند، اگر در حال بازی باشد بازی اش را رها می‌کند یا اگر در حال نوشتنش باشد نوشتن را متوقف می‌کند انگار دست روی زخم دلش گذاشته باشم.

شهادت، زخمی که بر دل یکتا ماند؛ روایت همسر شهید مهران از دلتنگی دخترش

سکوت مهران از سختی‌های کار؛ مردی که رنجش را به خانه نمی‌آورد

مهران در کشت و صنعت نیشکر خرمشهر، در قسمت حراست فعالیت می‌کرد، اما هیچ‌وقت از جزئیات کارش زیاد حرف نمی‌زد، گاهی که همکارانش را میدیم خانواده هایشان مسائلی را از کار همسرانشان برایم تعریف می‌کردنند، اما مهران هیچ وقت چیزی از کارش و سختی هایش نمی‌گفت.

بعضی وقت‌ها به او می‌گفتم: «مهران جان در محل کار مکانی هم برای استراحت داری که قدری استراحت کنی؟» او فقط می‌گفت: «نه» و با همین یک کلمه سکوت می‌کرد و بیشتر از این توضیح نمی‌داد کم و بیش تنها چیزی که می‌گفت این بود که: «دیروز با همکارم ناهار خوردیم» و بس نه چیز دیگری نمی‌گفت که من بتوانم از محل کارش تصویری بسازم.

شبی عادی، وداعی ابدی

آخرین باری که مهران دیدم همان شب قبل از شهادتش بود شبی عادی مثل خیلی از شب‌های دیگر نزدیک‌های ساعت دوازده و نیم وقتی می‌خواست بخوابد مثل همیشه گفت: «پاهایم را کمی ماساژ بده.» من هم رفتم و پاهایش را ماساژ دادم سپس گفت: «یزدان را هم بیاور پیشم کمی با من بازی کند» یزدان هم آمد و با او بازی کرد فضای خانه کاملاً معمولی بود.

 مثل همیشه به هم شب بخیر گفتیم خیلی ساده گفتم: «چراغ‌های اتاق را خاموش می‌کنم تو فعلا بخواب تا من برم برای فردا نهار غذایت را آماده کنم که همراهیت ببری» سپس تا حوالی ساعت سه بیدار بودم غذایش را برایش آماده کردم و آن را بسته بندی کردم و روی کابینت گذاشتم. 

صبح که بیدار شد مثل همیشه خداحافظی کرد بچه‌ها را در بوسید به من گفت که مواظب خودت و بچه‌ها باش آن روز گوشی‌ام دست دخترم بود و شارژش خالی شده بود وقتی حوالی دو و نیم، سه عصر گوشی‌ام را شارژ کردم، دیدم برایم نوشته بود: «خوابید یا بیدارید؟» حدود ساعت ساعت دوازده یک تماس از او داشتم، اما گوشیم آن موقع طبقه پایین و پیش دخترم بود و من متوجه نشدم.

شهادت، زخمی که بر دل یکتا ماند؛ روایت همسر شهید مهران از دلتنگی دخترش

خبر شهادت 

حوالی ساعت پنج بود برادر شوهرم با مادرش تماس گرفت و گفت کشت و صنعت را زدند من بلافاصله به مهران زنگ زدم، اما تلفنش خاموش بود اصلاً حتی به ذهنم هم نمی‌رسید که اتفاقی برای مهران افتاده باشد با خودم گفتم شاید به خاطر حادثه آنتن‌ها مختل شده و تلفن‌ها از دسترس خارج شده‌اند، چون مهران هیچ وقت گوشی اش را خاموش نمی‌کرد و نمی‌گذاشت شارژ آن تمام شود.

مادر شوهرم با یکی از دوستان مهران که همکارش هم بود تماس گرفت و از او خواست خبری از مهران بگیرد ولی چند دقیقه بعد هرچه با او تماس گرفت جوابش را نمی‌داد کم‌کم دلمان شور افتاد به جانم حس کردم اتفاقی افتاده است.

برادر شوهرم دوباره تماس گرفت و گفت: «شنیده‌ام هر کسی در نیشکر زخمی شده یا حادثه‌ای برایش رخ داده به بیمارستان بقایی منتقلش کردند» سریع آماده شدیم و به بیمارستان بقایی رفتیم، اما به ما گفتند اینجا خبری نیست سری به بیمارستان گلستان بزنید با عجله به بیمارستان گلستان رفتیم آنجا هم خبری به ما ندادند در بین بیمارستان‌ها رفت و آمد می‌کردیم بی آنکه کسی پاسخ روشنی بدهد.

دوباره به بیمارستان بقایی برگشتیم هیچ‌کس چیزی نمی‌گفت تا اینکه در نهایت، یکی گفت: «برگردید بروید، همه چیز تمام شده است.» آن لحظه دیگر هیچ چیز را درست نمی‌فهمیدم نه میتوانستم گریه کنم و نه می‌توانستم آرام بمانم فقط احساس می‌کردم قلبم به‌شدت می‌تپد فشارم به ۲۴ رسیده بود دست و پایم یخ کرده بود و نمی‌توانستم حرف بزنم یا حتی فریاد بزنم.

وقتی که حال بد مرا دیدند سریع مرا به بیمارستان رساندند و برایم سرم و آرام بخش تزریق کردند، اما من همچنان در شوک بودم انگار همه چیز در یک لحظه متوقف شده بود و من هنوز باور نداشتم که مهران دیگر جواب تلفنش را نمی‌دهد.

آخرین دیدار؛ التماس برای بازگشت 

آن شب وقتی مرا به خانه برگرداندند هنوز در میانه‌ی ناباوری دست و پا می‌زدم دلم آرام نمی‌گرفت به اطرافیان می‌گفتم: «باید مرا به سردخانه ببرید تا مهرانم را ببینم مگر می‌شود کسی صبح با لبخند و سلامت از خانه بیرون برود و حالا بگویید دیگر نیست؟ من باید مهران را ببینم، باید مطمئن بشوم.» همه می‌گفتند عزاداری کن، گریه کن، فریاد بزن تا سبک شوی؛ اما من نمی‌توانستم وقتی هنوز در عمق وجودم این فاجعه را باور نکرده بودم چطور گریه می‌کردم؟ چطور فریاد می‌زدم؟ انگار تمام وجودم یخ زده بود و در یک انکار عمیق فرو رفته بودم.

بالاخره راضی شدند که مرا به بیمارستان ببرند تا مهران را ببینم، وقتی پیکر بی جانش را دیدم انگار دنیا برای لحظه‌ای ایستاد کنارش نشستم و دستم را آرام روی صورتش کشیدم با او حرف زدم و ملتمسانه می‌گفتم: «مهران! توروخدا برگرد نه به خاطر من، به خاطر بچه‌ها یکتا و یزدان چشم انتظارت هستند.» با تمام وجودم دعا می‌کردم آن قدر به صورتش فشار می‌آوردم و دست می‌کشیدم که شاید بدنش گرم شود که شاید چشمانش را باز کند همه چیز تمام شده بود مهران چشمانش را بسته بود و می‌خواستم فقط خودم را گول بزنم دیگر همه چیز تمام شد و من بزرگترین تکیه گاهم را و پدر بچه‌هایم را از دست داده‌ام.

یکتا و حسرت آغوش پدرانه

دخترم یکتا گاهی رابطه‌ی دیگران را با پدرانشان می‌بیند بار‌ها شده که با معصومیت تمام می‌پرسد: «مامان دیدی فلانی چطور پرید بغل باباش؟» در آن لحظه انگار دنیا روی سرم خراب می‌شود نمی‌دانم چه بگویم؟ چگونه برای یک کودک توضیح دهم که چرا او نباید این لحظات را تجربه کند؟ چه جوابی برای این پرسش جگرسوز دارم؟ بیشتر وقت‌ها در برابر نگاه‌های پرسشگرش خودم را به نفهمی می‌زنم و وانمود می‌کنم که متوجه منظورش نشده‌ام یا بحث را عوض می‌کنم این تنها راه من برای فرار از آن حقیقت تلخ است.

شهادت؛ داغی که بر آینده فرزندان می‌ماند

من تا قبل از این اتفاق وقتی می‌شنیدم کسی شهید شده شاید عمق این فاجعه را آن طور که باید درک نمی‌کردم، اما امروز خوب می‌دانم؛ شهادت تنها پرکشیدن یک عزیز نیست، شهادت یعنی خانواده‌ای که خاکستر می‌شود یعنی زخمی که بر روان و آینده‌ی این بچه‌ها تا ابد حک شده است هرچقدر هم که بزرگ شوند، به هر کجا که برسند و هرچقدر هم که در ظاهر شاد باشند، اما یک جای خالی در تنهایی‌ها یشان هست که هیچ چیز آن را پر نمی‌کند فقدان مهر پدری داغی است که هرگز سرد نمی‌شود.

انتهای پیام/


گزارش خطا

ارسال نظر
طراحی و تولید: ایران سامانه