آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۲۸۲۱۰
۱۶:۴۹

۱۴۰۵/۰۵/۳۰

روایتی از دو سال اسارت و عطش

«غضنفر جعفری» از روز‌های سختِ «مفقودالاثر بودن» در اردوگاه‌های عراق می‌گوید، از عطشی که به یاد اهل بیت (ع) تاب آورد.


به گزارش نوید شاهد بوشهر؛ «آب در چند قدمی ما روی زمین می‌ریخت، اما جرعه‌ای نصیبمان نمی‌شد.»

خاطره‌ای از آزاده سرافراز، غضنفر جعفری

عملیات مرصاد، تیرماه ۱۳۶۷ برای من این تاریخ آغاز یک سفر طولانی بود، سفری که نه در نقشه‌ها ثبت شده بود و نه نامی از آن در لیست اسرا وجود داشت. من و بسیاری از همرزمانم در آن روز‌های سخت به اسارت نیرو‌های بعثی درآمدیم، اما برای دنیای بیرون، ما «مفقود» بودیم. دو سال و اندی، در سکوتِ مطلقِ اردوگاه‌های عراق، دور از وطن و بی‌خبر از خانواده، تنها چیزی که ما را زنده نگه می‌داشت، یاد و نام وطن و اعتقاداتمان بود.

روایتی از دو سال اسارت و عطش

 

روز‌های اسارت در اردوگاه‌های عراق، یادآور روایت‌های عطش کربلاست. عراقی‌ها شکنجه‌های روحی و جسمی عجیبی داشتند. گاهی ما را در محاصره تانکر‌های بزرگ آب جمع می‌کردند، آبی که حتی صدای باز شدن شیرهایش، تنمان را می‌لرزاند. تماشا می‌کردیم که چطور آب با بی‌رحمی بر روی زمین هدر می‌رفت و خاک را خیس می‌کرد، اما ذره‌ای از آن به لب‌های تشنه ما نمی‌رسید. در آن لحظات، تنها تصویر اهل بیت امام حسین (ع) بود که به ما قوتِ تحمل می‌داد. به خاطر ناموس و خاک میهنمان، هر چه سخت می‌گرفتند، لب فرو می‌بستیم و دندان بر جگر می‌گذاشتیم.

سرانجام در ۳۱ شهریور ۱۳۶۹، حصار‌های اسارت فروریخت و طعم آزادی را چشیدیم. لحظه‌ای که خبر آزادی را شنیدیم، سنگینی غمی بزرگ بر دلمان نشست، اماممان، پدر معنویمان، دیگر در میان ما نبود. به جای دیدار با او، سفرمان را از قرنطینه‌ی ۴۸ ساعته در تهران، به سمت دیار خود، بوشهر، آغاز کردیم.

وقتی به خاک خود رسیدیم، گویی زندگی دوباره آغاز شد. اولین کسی که در هلال احمر بوشهر به دیدارم آمد و در آغوشم گرفت، آقای جمشیدی، از بستگانمان بود. بعد از آن بود که هیاهوی دیدار خانواده و بازگشت به «اهرم» آغاز شد. آن روزها، وقتی به میان مردم برگشتم، تنها چیزی که در دلم موج می‌زد، حسِ بازگشت به خانه بود، خانه‌ای که شاید دو سال بود در هیچ کجا نامی از زنده بودنِ فرزندش نبرده بود.


گزارش خطا

برچسب ها:
ارسال نظر
طراحی و تولید: ایران سامانه