مادری چشمبهراه در معراج شهدا و فرزندی در سیاهچال بعث
به گزارش نوید شاهد فارس، ابراهیم اسکندرینیا در بخش نخست این گفتوگو، از سه جنگ تحمیلی علیه ایران و تهدیدهایی گفت که در سالهای مختلف، امنیت کشور را نشانه گرفته بودند. در بخش دوم، به سراغ خاطرات شخصی او میرویم؛ از تولد و دوران تحصیل تا روزهایی که راهی جبهه شد و در جریان دفاع از میهن، به اسارت نیروهای بعثی درآمد. بخش دوم گفتوگو با جانباز و آزاده ابراهیم اسکندرینیا را در نوید شاهد فارس بخوانید.
بیشتر بخوانید: اسارت جسم، هرگز به معنای اسارت روح نبود

کودکی در دستان پینهبستهی پدر
ابراهیم اسکندرینیا هستم. شروع زندگیام با فصل بهار گره خورد؛ بیست و پنجم فروردین ۱۳۴۶. در خانوادهای ساده و مذهبی بزرگ شدم. پدرم کارگری ساده بود که دستان پینهبستهاش، شناسنامهی پرمشقت زندگیاش محسوب میشد. همیشه آن دستها را رو به آسمان میدیدم، در حالی که ذکر خداوند بر لبانش جاری بود؛ دستهایی که به خاطرِ بارِ سنگینِ خاطرات تلخ روزگار، بیاندازه دوستشان داشتم. صدای ضخیم و مردانهاش یکی از بزرگترین دلبستگیهای عمرم بود؛ مردی که با وجود بضاعت اندک مالی، قلبی مهربان داشت و دلی امیدوار.
از کار سخت تا نیمکت مدرسه
دوران طفولیتِ من در سال ۱۳۵۲، با تغییری بزرگ به پایان رسید. آن سال، پدر دستم را در دستانش گرفت و به بازار برد؛ مرا به دست دوستی سپرد که صاحب مغازهی لباسفروشی بود. تمام آن تابستان را به کار کردن مشغول بودم. تنها ششساله بودم، اما شرایط نامساعد مالی، باری را بر دوشهای کوچکم گذاشت که سنوسالم را خیلی زودتر از موعد بزرگ کرد. پدر از این وضعیت رضایت نداشت؛ وقتی به چشمان خستهاش خیره میشدم، غصهی پنهان در نگاهش را همچون کتابی باز میخواندم، اما چاره چه بود؟ جز ساختن و سوختن، راهی باقی نمانده بود.
پایانِ آن تابستان، مزدِ سه ماه تلاشم را نه با پول، بلکه با یک دست لباس، کیف و کفش دریافت کردم. پدر همان لباسها را تنم کرد و مرا به دبستان «امیرکبیر» برد تا برای تحصیل ثبتنامم کند. در کلاس اول، همکلاسیهایی را میدیدم که شرایطی مشابه من داشتند؛ اگرچه غصهی قلبم را میفشرد، اما هرگز ناراضی نبودم و نگاهم همیشه رو به لطف خدا بود.
روزها در پی هم میدویدند و چرخ زندگی میچرخید؛ تابستانها را به کار در بازار میگذراندم و به محض رسیدن پاییز، روانهی مدرسه میشدم. پاییز را با تمام وجود دوست داشتم؛ چراکه مرا از هیاهوی بیرحم خیابانها دور میکرد و به آغوش آرامِ مدرسه میسپرد. دوران ابتدایی که تمام شد، پا به مدرسهی راهنمایی «مهدیه» در خیابان منوچهری گذاشتم و همان سالها بود که فعالیتهای انقلابیمان را در مسجد «حاجی باقر» واقع در تکیه نوابِ سر دزک آغاز کردیم.

در هیاهوی انقلاب و طوفان جنگ
با طلوع خورشید انقلاب، دشمنان این مرز و بوم عروسک خیمهشببازیشان، صدام، را عَلَم کردند تا به خیال خام خود ایران عزیز را نابود کنند. نوجوانی بیش نبودم که غیرت و شور دفاع به جانم افتاد؛ لباس رزم به تن کردم و مخفیانه به همراه دوستانم راهی جبهه شدم. پاییز سال ۱۳۶۲ بود که پایم برای اولین بار به خاک جبههها باز شد. همان روزها بود که ترکش داغی بر زانویم نشست و مجروح شدم. ناچار برای درمان به شیراز برگشتم؛ مدتی در شیراز ماندم، اما دلم تاب نیاورد، دوباره هوای جبهه به سرم زد و راهی شدم. در طول حضورم در مناطق نبرد، سه بار زخم گلوله و ترکش بر تنم نشست.
سال ۱۳۶۵ این بار در کسوت سرباز ارتش، دوباره راهی جبهههای غرب کشور شدم. در ارتفاعات «کهنهریگ» همان ارتفاعات ۴۰۲ که به دره مرگ معروف بود در خط پدافندی مستقر بودیم که هدف گلوله اسپیجی آرپیجی ۱۱ قرار گرفتم و بار دیگر مجروح شدم. در طول این دوران، در عملیاتهای غرورآفرین کربلای ۴، کربلای ۵ و کربلای ۶ نیز حضور داشتم و در کنار همرزمانم ایستادم.
غروب خونین تیر ۶۷ و مخابره «کد ۶۰»
۳۱ تیرماه سال ۱۳۶۷ بود. قطعنامه امضا شده بود و همه گمان میکردیم جنگ به پایان رسیده است. گرد هم نشسته بودیم و با بچهها گرم صحبت بودیم که ناگهان غرش شلیکها و صدای تیراندازی مرا به خود آورد؛ بله، دشمن بعثی عملیاتی تازه را آغاز کرده بود. حدود ۲۸ روز میشد که مسئولیت بیسیمچی را به من سپرده بودند. هوا رو به غروب میرفت، حوالی ساعت ۶ یا ۷ عصر بود که همه چیز مثل گردوغبار به هم ریخت و خاک و دود همهجا را گرفت.
زیر آتش سنگین کالیبر ۱۵ نشسته بودم و خواستم حرکتی کنم که باران خمپاره ۶۰ باریدن گرفت؛ بعثیها میدانی از آتش درست کرده بودند و بیوقفه خمپاره ۶۰ میزدند. دستم روی شاسی بیسیم رفت و کد ۶۰ «همان کد اعلام اسارت» را پشت خط مخابره کردم. خواستم به عقب برگردم که دوباره خمپاره ۶۰ دیگری در نزدیکیم فرود آمد، ترکش خوردم و درون کانالی سقوط کردم. در آن لحظات پرالتهاب، پیش از آنکه به چنگ نیروهای بعثی بیفتیم، دفترچههایی را که همراهمان بود سریع زیر خاک دفن کردیم تا هیچ سندی به دستشان نیفتد.
ساعاتی بعد اسیر شدیم و ما را به اردوگاه ۱۶ تکریت منتقل کردند. حدود ۲ تا ۳ روز در آنجا بودیم و پس از آن، ما را به اردوگاه ۱۸ بعقوبه فرستادند. ما جزء مفقودین بودیم؛ در اردوگاه مفقودین نه نامی از ما ثبت شده بود و نه نشانی از کنوانسیون ژنو و صلیب سرخ وجود داشت. بعثیها در اصل نمیخواستند ما زنده بمانیم؛ چنان ضربات سنگین و کینهتوزانهای با تمام قدرت بر پیکرمان وارد میکردند که در آن دوزخ، حتی فکر زنده ماندن هم از ذهنمان نمیگذشت.

خبر تلخ شهادت و جستوجوی بیحاصل در معراج شهدا
خبر شهادتم در خانواده پیچید؛ خبری تلخ و سنگین که همه را در بهت و اندوه فرو برد. برادرم سالها بعد از آن روزها روایت میکرد و میگفت: «وقتی خبر شهادتت را شنیدم، بلافاصله خودم را به جبهه رساندم؛ اما چیزی عایدم نشد و نتوانستم نشانی از تو پیدا کنم. برای پیگیری سراغ سرگرد طلائیه رفتم. او به من گفت: “ابراهیم در یکی از عملیاتها در کنار من بود. او کشتهشدن در کارش نیست؛ یا زخمی شده یا به اسارت درآمده است. حتماً برمیگردد. ”
مدتی گذشت و خبری از تو نشد. مادر در انتظار بازگشت تو روزها را به سختی سپری میکرد و دلش نمیپذیرفت که دیگر بازنمیگردی. زمستان بود و هوا سرد. همراه مادرم به تهران رفتیم تا شاید ردی از تو پیدا کنیم. در معراج شهدا، میان پیکرها و نشانههایی که از شهدا باقی مانده بود، به دنبال پیکرت گشتیم. حتی کانتینری را دیدیم که پر از خون بود؛ اما هیچ اثری از تو نیافتیم. ناامید و خسته، با چشمانی اشکبار و دلی پر از امید به شیراز بازگشتم؛ امیدی که میگفت شاید روزی دوباره به خانه برگردی و چشممان به دیدارت روشن شود.»
مادر و پدر، از آن دسته آدمهایی هستند که هیچگاه رفتن فرزندشان را باور نمیکنند. حتی اگر سالها از نبودنش بگذرد، باز هم در گوشهای از دلشان چشمانتظار بازگشت او میمانند. مادر من نیز همینگونه بودند؛ دلشان نمیخواست باور کنند که دیگر بازنمیگردم و خبر شهادتم حقیقت دارد.

پرواز عباس در آتش «دره مرگ» و داغ چشمانتظاری مادر
در جبهه دوستی داشتم به نام عباس. مدتی به دلیل اصابت سنگ به چشمهایش در مرخصی به سر میبرد؛ اما پس از آن دوباره خودش را به جبهه غرب رساند. شهید عباس زارع در درهای که به «دره مرگ» معروف بود، در برابر چشمانم بر اثر اصابت ترکش راکت بالگرد به شهادت رسید؛ اما پیکر پاکش هیچگاه به عقب بازنگشت. شهید عباس زارع متولد اول تیرماه سال ۱۳۴۶ بود و در ۲۶ شهریورماه سال ۱۳۶۶ به شهادت رسید.
دره مرگ، واقعاً برازنده نامش بود. در آنجا تقریباً هر روز یک یا دو شهید داشتیم. شرایط بهگونهای بود که در طول روز حتی نمیتوانستند برایمان غذا بیاورند؛ چون منطقه در تیررس دشمن قرار داشت و بعثیها آن مکان را زیر آتش میگرفتند. برای همین، شبها که هوا تاریک میشد، با چراغهای خاموش برایمان غذا میآوردند؛ بیآنکه نوری روشن کنند یا صدایی از خود برجای بگذارند، تا مبادا دشمن متوجه حضورشان شود.
وقتی به شیراز بازگشتم، یکی از سنگینترین بارهای عالم بر دوشم بود: رساندن خبر شهادت عباس به خانوادهاش. به سراغشان رفتم، اما مادر عباس رفتن پسرش را نپذیرفت. او سالها در مرثیهی انتظار نشست و با همان چشمهای نگران به دیدار حق شتافت؛ و حالا هم برادر این شهید بزرگوار، همچنان چشمانتظارِ خبری از برادرش مانده است.
ادامه دارد...