روایت نوجوانِ ۱۷ ساله در مسلخِ استخبارات
بیستوسوم اسفندماه سال ۱۳۶۳ بود، همان روزی که گویی زمان برایمان در «عملیات بدر» متوقف شد. این عملیات، یک حرکت ایذایی بود، ما نه به قصدِ فتحِ خاک و سرزمین، بلکه با مأموریتی استراتژیک برای انهدام جاده «بصره - الاماره» وارد میدان شده بودیم.
محمد علی بصری آزاده و جانباز هشت سال دفاع مقدس در گفتوگو با نوید شاهد بوشهر از دل اسارت اینگونه روایت میکند: ببینید قدرتِ رزمی رزمندگان ما را، در حالی که آن عملیات اصلاً گسترده نبود، ما در برابر حدود ۳۰۰ اسیر ایرانی، موفق شدیم ۳ هزار و ۲۰۰ نفر از نیروهای دشمن را به اسارت بگیریم.
اما این عملیات برای من، آغازِ یک تقدیرِ دیگر بود. من در آن زمان تنها پسرکی ۱۷ ساله و مجروح بودم که در محاصرهی دشمن گرفتار شدم. دنیایی که از بیست و سوم اسفند ۶۳ آغاز شد و تا چهارم شهریور ۱۳۶۹، بیش از پنج سال به طول انجامید.
وقتی فامیلیام در بازجویی، کار دستم داد
آزاده سرافراز بصری ادامه میدهد: روزهای ابتدایی اسارت، روزهایِ هول و هراس بود. در بازجوییهای اولیه، مدام از هویتمان میپرسیدند. نام پدر، پدربزرگ و نام خانوادگیام را پرسیدند. تا گفتم فامیلیام «بصری» است، ستوان بعثی پرید جلو و با نگاهی مشکوک گفت: «یعنی تو اهل بصرهای؟»
خدا خواست و به یاد آوردم که در بوشهر روستایی به نام «بصری» داریم. گفتم اهل روستای بصری در بوشهر هستم. این اسم، بارها و بارها در بازجوییها برایم دردسرساز شد، آنها احساس میکردند یک جاسوس از دلِ بصره عراق هستم و به همین خاطر، بازجوییهای من با کتک و خشونتِ بیشتری همراه بود.
استخبارات؛ جایی که نفسها تنگ شد
او میگوید: سپس ما را به استخبارات عراق منتقل کردند، جایی که معنای واقعیِ «فشار» را لمس کردیم. ما را در دو اتاق ۱۶ متری حبس کردند، در هر اتاق حدود ۸۰ نفر، شرایط طاقتفرسا بود، جای نشستن هم نبود، در حالی که تمام بچهها از ناحیه دست و پا مجروح بودند و گاهی مجبور میشدند روی پای هم بنشینند.
عملیات بدر حدود یک هفته طول کشید و اسرا به تدریج به ما اضافه میشدند. بچههایی که مجروحیتهای سنگین داشتند را به بیمارستان بردند، اما امثال ما که تنها یکی دو ترکش یا تیر خورده بودیم، راهی بیمارستان نشدیم. سرانجام در ۲۹ فروردینماه، ما را به سمت اردوگاه «رمادیه» حرکت دادند، همان جایی که روزگارِ ما در پسِ دیوارهای بلند اردوگاههای رمادیه و تکریت گذشت و تبدیل به مکتبی شد که در آن آموختیم چگونه در برابر تهدیدات، استوار بمانیم و حتی یک بار هم در برابر دشمن، خم به ابرو نیاوریم. آنچه در کتاب «زمستان میگذرد» نگاشتهام، تنها گوشهای از این کوه یخِ مقاومت است.
روایت دیدارِ جان
هنوز شور و هیجانِ بازگشت به وطن در خاطرم زنده است. پادگان «لشکرک» و آن دو روز قرنطینه، پیش درآمدی بود بر شیرینترین دیدارِ زندگیمان. صبحِ روز بعد از زیارتِ مرقدِ مطهرِ امامِ عزیز، راهی حسینیهی امام خمینی شدیم. آن فضا، آکنده از عطرِ شور و شعور بود.
در میانِ آن خیلِ جمعیت و شلوغی، اتفاقی رقم خورد که هنوز گرمایش در دلم باقی است. نام پنج نفر از آزادگان را خواندند، من هم میان آنها بودم. وقتی جلو رفتیم، متوجه شدم همهمان طلبه هستیم. برادرِ پاسداری، چهار پلاستیکِ مشکی رنگ آورد، عبا و عمامه بود. پیامِ حضرت آقا کوتاه، اما سرشار از معنا بود: «طلبهها لباس بپوشند و صف اول بنشینند.»
آن روز، تماشایِ آن قابِ حماسی، نشستن پایِ سخنانِ سراسر شورِ امامِ عزیزمان و پوشیدنِ لباسِ روحانیت در میانِ یاران، همان پاداشی بود که تلخیِ سالهایِ اسارت را از یادمان برد. ما برگشتیم تا بگوییم اگر در بندِ دشمن، اسیرِ سیمخاردارها بودیم، امروز در میهنِ خویش، آزادگانِ راهِ امام و انقلابیم.
امروز بیش از هر چیز به یک حقیقت فکر میکنم، ما همیشه پشتیبانِ این نظام بودهایم. ما در اسارت، شکنجه را تحمل کردیم، نه برایِ خود، که برای حفظِ آرمانهایِ بلندِ خمینیِ کبیر.
امروز نیز، همان گونه که دیروزِمان را در محاصرهی دشمن نباختیم، فردایمان را نیز محکمتر از قبل پایِ دستاوردهایِ این نظامِ مقدس خواهیم ایستاد. این مسیر، هنوز ادامه دارد.



خبرنگار: سارا طاهری