معلمی در بند؛ چگونه کتاب و سواد، اسارت را به کلاس درس تبدیل کرد
به گزارش نوید شاهد البرز، در تقویم پرافتخار دفاع مقدس، امروز ۲۶ مرداد یادآور بازگشت مردانی است که سالهای سخت اسارت را با صبر، ایمان و استقامت پشت سر گذاشتند و نام «آزاده» را برای همیشه در تاریخ این سرزمین ماندگار کردند. آزاده جانباز محمود کوهفلاح یکی از همان روایتگران صبور آن روزهاست؛ مردی که از جبهههای غرب کشور تا اردوگاه رمادیه ۱۰، رنج اسارت را با عزت و پایداری تحمل کرد. آنچه در ادامه میخوانید، روایت او از سالهای جنگ، اسارت و بازگشت به میهن اسلامی است؛ روایتی زنده از ایستادگی نسلی که برای دفاع از وطن، از همه داشتههای خود گذشت.
کودکی در سایه سختیها
من محمود کوهفلاح هستم، متولد سال ۱۳۴۴. زندگی من از همان سالهای کودکی، با سختی و فقر و کار و تلاش گره خورد. من فرزند سوم خانواده بودم و هنوز در سنین کودکی، فقدان پدر را تجربه کردم. همین فقدان، مسیر زندگی ما را بهکلی تغییر داد. وقتی پدر از دنیا رفت، دیگر ادامه تحصیل برای من مثل خیلی از بچههای دیگر ممکن نبود. در آن شرایط، چارهای جز این نبود که زودتر وارد زندگی واقعی شوم و سهمی در اداره خانه داشته باشم.
تحصیلات من تا پنجم ابتدایی بیشتر ادامه پیدا نکرد. نه از این بابت که درس را دوست نداشتم، بلکه به این دلیل که مشکلات زندگی و فشار معیشت، اجازه نداد راه مدرسه را ادامه بدهم. آن روزها خیلی از بچهها مثل من بودند؛ بچههایی که بهجای پشت نیمکت نشستن، باید زودتر قد میکشیدند و بار زندگی را به دوش میگرفتند.
بعدها هم که از جنگ و اسارت برگشتم، باز هم مشکلات جسمی و ناراحتیهای عصبی و استرس قلبی مانع از آن شد که بتوانم مسیر تحصیل را دنبال کنم. اما اینها هیچوقت باعث نشد احساس کنم کمارزشتر از دیگرانم. من هم مثل دیگر فرزندان این سرزمین، راه خودم را با کار، رنج و صبوری ساختهام.
از کار و زندگی تا اعزام به جبهه
سالهای جوانی من، سالهای تلاش برای گذران زندگی بود. من از ساوجبلاغ و کرج اعزام شدم و سالها کار کردم تا بعدها به بازنشستگی با ۳۵ سال سابقه رسیدم. اما پیش از آنکه در مسیر کار و زندگی قرار بگیرم، جنگی بزرگ در میهنم آغاز شد؛ جنگی که هیچ جوان غیرتمندی نمیتوانست نسبت به آن بیتفاوت بماند.
وقتی آتش جنگ به کشور رسید، احساس کردم که وظیفه دارم سهم خودم را ادا کنم. آن زمان مثل خیلی از جوانان دیگر، به جبهه رفتم؛ نه برای نام، نه برای مقام، بلکه برای دفاع از خاک و مردم و باورهایم. من از آن نسل بودم که جنگ را از پشت تریبون و رادیو نشنید، بلکه با گوشت و پوست و استخوان لمس کرد.
اعزام از پادگان چهلدختر و حضور در مناطق عملیاتی
پس از اعزام، مدتی در پادگان چهلدختر بودم و از آنجا به لشکر ۶۴ ارومیه، تیپ یک پیرانشهر منتقل شدم. فضای جبهه، فضای خاصی بود؛ هم صمیمیت داشت، هم اضطراب. هم رفاقت بود، هم وداعهای مکرر. هر روز با نام تازهای از شهادت و مجروحیت روبهرو میشدیم، اما چیزی که ما را سر پا نگه میداشت، ایمان و احساس تکلیف بود.
مدتی در منطقه ۱۸، حاجیعمران و کلهقندی حضور داشتم و بعد به هشنویه و لولان منتقل شدم. در همان مناطق بود که سختی جنگ را بیشتر و عمیقتر حس کردم. جنگ در آنجا فقط صدای گلوله نبود؛ سرمای کوهستان، کمبود امکانات، خطر کمین، و حضور دشمن، هر لحظه ما را در وضعیت آمادهباش نگه میداشت.
در طول این دوره، در عملیات قادر و نیز در تک دشمن در پیرانشهر حضور داشتم. هر مأموریت، بخشی از تاریخ پررنج و پرافتخار ماست. آن روزها فقط به این فکر میکردیم که باید جلوی پیشروی دشمن گرفته شود و اجازه ندهیم خاک کشور به دست بیگانه بیفتد.
مجروحیت پیش از اسارت
پیش از آنکه به اسارت درآیم، مجروح هم شده بودم. یک دستم شکسته بود و ترکش پشت پایم هم خورده بود. این جراحتها برای من فقط درد جسمی نبودند؛ نشانههایی بودند از میدان نبرد، از روزهایی که جان و تن آدم در معرض خطر دائم قرار دارد.
با وجود این جراحات، همچنان در منطقه مانده بودم و وظیفه خودم را انجام میدادم. در جبهه، خیلی وقتها کسی فرصت نداشت به زخم خودش فکر کند. همهچیز در لحظه رقم میخورد؛ باید بایستی، بجنگی، کمک کنی و اگر لازم شد، جان بدهی. من هم در همان فضا بودم، با همان روحیه و همان احساس مسئولیت.
شب اسارت در هشنویه
تاریخ اسارت من دوم شهریور 1365، است؛ روزی که هیچوقت از ذهنم پاک نمیشود. اسارت در منطقه هشنویه/لولان اتفاق افتاد. آن شب و آن روز، هنوز هم در خاطرم مثل صحنهای زنده جریان دارد. از ساعت یک نیمهشب درگیری آغاز شد و تا ساعت ده صبح ادامه پیدا کرد. ما مقاومت کردیم، اما شرایط منطقه بهگونهای بود که دشمن از قبل برای محاصره ما برنامهریزی کرده بود.
وقتی گارد رژیم بعث عراق وارد شد، عملاً ما در محاصره قرار گرفتیم. در آن لحظات، آسمان پر از هلیکوپتر بود؛ خودم میگویم حدود ۲۰۰ هلیکوپتر بالای سرمان بود. حجم آتش و فشار آنقدر زیاد بود که امکان فرار تقریباً وجود نداشت. در آن وضعیت، انسان بیشتر از آنکه به فکر خودش باشد، نگران همرزمانش است؛ نگران آنکه کسی جا نماند، کسی اسیر نشود، کسی زیر آتش نماند.
اما تقدیر این بود که من هم به جمع اسیران اضافه شوم. لحظه اسارت، لحظهای است که آدم نه فقط از آزادی جسمی، بلکه از بسیاری از داراییهای عادی زندگی جدا میشود؛ از خبر، از خانواده، از آینده، از زمان.
نخستین برخورد؛ العماره، کابل و تحقیر
پس از اسارت، ما را به پادگان العماره عراق بردند. از همان لحظه نخست، خشونت و بدرفتاری شروع شد. به یاد دارم که با کابل، مشت و لگد با ما برخورد میکردند. مجروح بودیم، خسته بودیم، اما برای آنان اینها اهمیتی نداشت. در نگاه آنها، ما نه انسان، بلکه اسیرانی بودیم که باید شکسته میشدیم.
در همان انتقالهای اولیه، بارها تحقیر شدیم. شرایط بهقدری سخت بود که گاهی انسان احساس میکرد به جای یک اردوگاه اسرا، وارد “کانال مرگ” شده است؛ همان تعبیری که بعدها هم در ذهنم مانده بود. بعد از العماره، ما را به استخبارات عراق منتقل کردند. آنجا هم وضع بهتر نشد؛ بلکه نوع دیگری از فشار و تهدید در انتظارمان بود.
استخبارات؛ جایی که نفسها هم زیر نظر بود
فضای استخبارات، برای من یکی از هولناکترین بخشهای اسارت بود. آنجا فقط سلول و بازجویی نبود؛ نوعی کنترل کامل بر روح و جسم اسرا حاکم بود. هر حرکت، هر نگاه، هر حرفی میتوانست بهانهای برای تنبیه باشد. با اینحال، چیزی که عجیب بود این بود که حتی در آن فضا هم، ما کمکم یاد گرفتیم چگونه بقا را تمرین کنیم.
از همان ابتدا فهمیدیم که اگر بخواهیم زنده بمانیم، باید به هم تکیه کنیم. اسارت، آدم را مجبور میکند معنای واقعی برادری را بفهمد. در استخبارات، در اردوگاه، در صف غذا، در زمان کار، و در لحظههای خستگی، این همدلی و همپشتیبانی بود که ما را سر پا نگه میداشت.
اردوگاه رمادیه ۱۰؛ سالهای سخت، دیوارهای بلند
اردوگاه اصلی من رمادیه ۱۰ عراق بود. جایی که بهگفته خودم، حدود ۲۰۰۰ نفر در آنجا نگهداری میشدند، در چهار کمپ ۵۰۰ نفره. رمادیه ۱۰ برای ما فقط یک نام نبود؛ مجموعهای بود از خاطرههای تلخ، مقاومت، درد، صبر و گاهی هم امید.
فضای اردوگاه بسیار سخت بود. اسرا را با اجبار سر میتراشیدند و گاهی سرها را با تاید میشستند؛ رفتاری که هم تحقیرآمیز بود و هم آسیبزا. جیره غذایی بهقدری محدود و ضعیف بود که بدنهایمان روزبهروز تحلیل میرفت. هر آسایشگاه هم حدود ۸۰ تا ۹۰ نفر را در خود جا میداد؛ فضایی تنگ، گرم، بیهوا و فرساینده.
ما مجبور بودیم بیشتر وقتها در همان آسایشگاه بمانیم. بیرون رفتنها محدود بود و برنامهها بهگونهای تنظیم شده بود که اسیر، همیشه در وضعیت انفعال و فشار بماند. اما با همه اینها، زندان فقط دیوار و سیمخاردار نبود. گاهی سختترین زندان، محدودیت روح است؛ و ما تلاش میکردیم روحمان را آزاد نگه داریم.
ماجرای فرار؛ امیدی که لو رفت
یکی از خاطرات مهم و تلخ من در اردوگاه، ماجرای نقشه فرار بود. با استفاده از یک خودکار و تکههایی از پارچه یا زیلو، برخی از بچهها سعی کردند راهی برای فرار طراحی کنند. این کار، بیش از آنکه یک اقدام ساده باشد، نشانهای از زنده بودن امید در دل اسرا بود.
اما این نقشه لو رفت. در نتیجه، چند نفر بهشدت شکنجه شدند. من از داود محمدیاری هم در این ماجرا یاد میکنم؛ کسی که نامش در خاطرم مانده است. این حادثه، برای همه ما درس بزرگی شد: در اسارت، حتی امید هم باید با احتیاط حمل شود، چون دشمن از هر نشانهای برای فشار بیشتر استفاده میکرد.
جاسوسها و فضای بیاعتمادی
در اردوگاه، فقط سختی جسمی وجود نداشت؛ بیاعتمادی هم بخشی از زندگی ما شده بود. بعدها فهمیدیم که برخی افراد در میان اسرا، نقش جاسوس را دارند. این مسئله فضای اردوگاه را پیچیدهتر میکرد. اسیری که باید از خودش و رفیقش مراقبت کند، ناچار بود از نفوذ و خبرچینی هم برحذر باشد.
با اینحال، تعداد زیادی از اسرا همچنان بر مدار اخلاص و صداقت باقی ماندند. هرکس به سهم خودش تلاش میکرد فضا را انسانیتر کند. اگر کسی سواد داشت، به دیگری نوشتن و خواندن یاد میداد. اگر کسی نانش را بهتر تقسیم میکرد، به هماتاقیاش میرسید. همین رفتارهای کوچک بود که ما را از سقوط کامل نجات داد.
آموزش، کتاب و حفظ شأن انسان
یکی از اتفاقهای خوب و امیدبخش در اردوگاه این بود که بعضی از بچهها که تحصیلات بیشتری داشتند، به بقیه خواندن و نوشتن یاد میدادند. این کار فقط آموزش نبود؛ نوعی مقاومت فرهنگی بود. یعنی حتی در اردوگاه دشمن، ما نمیخواستیم از رشد انسانی و فکریمان دست بکشیم.
بعد از حدود دو سال، صلیب سرخ برای ما کتاب آورد. بعضی از این کتابها عربی بود و برخی هم کتابهای دیگر. همین کتابها، روزنهای بودند به دنیایی بیرون از سیمخاردارها. کتاب برای ما فقط وسیله سرگرمی نبود؛ راهی بود برای حفظ ذهن، برای نفس کشیدن در فضای بسته، و برای فرار از فرسودگی روانی.
فرماندهای که دلسوز بود
در میان چهرههای آن دوران، از سرگرد خمامی بهعنوان کسی یاد میکنم که تا حدی برای ما دلسوزی میکرد. او نسبت به وضعیت اسرا رفتار انسانیتری داشت و برای بهبود شرایط تلاش میکرد. بعدها سرنوشتش برای من روشن نشد، اما همین که در آن محیط خشن، کسی پیدا میشد که ذرهای مهر داشته باشد، در ذهن ما ماندگار میشد.
در کنار او، از روحانیها، خلبانها و چند نفر خدمتگزار هم یاد میکنم؛ آدمهایی که هرکدام بهنوعی در میان اسرا جایگاه خاصی داشتند و تلاش میکردند امید را زنده نگه دارند.
رنج جسم و جان پس از جنگ
اسارت فقط در همان سالها نماند. اثراتش تا امروز هم با من مانده است. من از نظر جسمی و روحی، همچنان با یادگارهای آن دوران زندگی میکنم. ناراحتی عصبی و استرس قلبی از جمله مشکلاتی است که بعد از جنگ با آن روبهرو شدم. گاهی آدم فکر میکند سالها از آن ماجرا گذشته، اما یک صدا، یک خبر، یک تصویر، همهچیز را دوباره زنده میکند.
در این سالها، زندگی را ادامه دادهام، کار کردهام، بازنشسته شدهام، اما بخشی از وجود من هنوز در همان اردوگاهها و همان مناطق عملیاتی مانده است. انسان از اسارت بیرون میآید، اما اسارت همیشه از او بیرون نمیآید.
بازگشت به میهن؛ معنای تازه آزادی
روز بازگشت به میهن، برای من فقط یک روز تقویمی نبود. آزادی، برای ما معنایی فراتر از پایان حبس داشت؛ یعنی بازگشت به خاک خود، دیدن دوباره پرچم کشور، و نفس کشیدن در هوای وطن. در آن لحظهها، آدم میفهمد که سالهای سخت، با همه تلخیشان، بیهوده نبودهاند.
بازگشت به ایران، پایان یک فصل و آغاز فصلی دیگر بود؛ فصلی که باید در آن زندگی میکردیم، خاطرهها را به نسل بعد منتقل میکردیم و اجازه نمیدادیم نام اسرا و آزادگان در هیاهوی روزگار فراموش شود.
سخن آخر
اگر امروز از من بپرسند مهمترین درس آن سالها چه بود، میگویم: همبستگی، صبر و ایمان. در جبهه و در اسارت، آدم یاد میگیرد که ارزش انسان به ظاهر و امکاناتش نیست؛ به ایستادگیاش است. ما با همان کمبودها، با همان زخمها و با همان محدودیتها ایستادیم، چون باور داشتیم این سرزمین باید بماند.
من خودم را بخشی کوچک از تاریخ بزرگ این ملت میدانم. تاریخ مردانی که در جبهه جنگیدند، در اسارت صبر کردند و بعد از آزادی، با همه زخمهایشان به زندگی برگشتند. امروز اگر این روایت را میگویم، برای خودم نیست؛ برای یادآوری راهی است که آزادگان این کشور پیمودند.
گفتوگو از اباذری