آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۲۷۵۵۵
۱۰:۳۲

۱۴۰۵/۰۵/۲۴
خاطرات شفاهی؛

«چشمامو بستن و منو داخل گودال انداختن»؛ روایتی تلخ از اسارت

آزاده و جانباز سرافراز «اسماعیل نصیری»، از روزهای حضورش در جبهه و نحوه اسارتش چنین روایت می‌کند: با عشق و علاقه‌ای که به جبهه داشتم و به دلیل وطن‌دوستی و دفاع از ناموس وارد جبهه شدم. در یکی از عملیات‌ها داشتیم به سمت دشمن تیراندازی می‌کردیم که دیدم یکی از دستانم را احساس نمی‌کنم، نگاه که کردم دیدم داره همینجور خون میاد. پشت سرم را نگاه کردم و دیدم که سه سرباز عراقی به سمتم میان و من را اسیر کردند. یکی از سربازان عراقی با پوتین به کمرم زد و گفت اون بولدوزر برای کندن قبرت داره میاد، چشمامو بستن و منو داخل گودال انداختن. لحظه‌ای که در اسارت گفتند قرار است آزاد شویم. اصلاً باورمان نمی‌شد.


تن

به گزارش نوید شاهد هرمزگان، «اسناد افتخار» مجموعه کلیپ‌های مصاحبه با والدین شهدا، همسران شهدا، آزادگان و جانبازان دفاع مقدس استان هرمزگان بوده که این برنامه با همکاری معاونت فرهنگی و آموزشی بنیاد شهید و امور ایثارگران استان هرمزگان و صدا و سیمای مرکز خلیج‌فارس تهیه شده است. این قسمت از «اسناد افتخار» با آزاده و جانباز سرافراز «اسماعیل نصیری» به گفت‌و‌گو پرداخته است. نوید شاهد شما را به دیدن این کلیپ دعوت می‌کند.

آزاده و جانباز سرافراز «اسماعیل نصیری»، از روزهای حضورش در جبهه و نحوه اسارتش چنین روایت می‌کند:

با عشق و علاقه‌ای که به جبهه داشتم و با انگیزه دفاع از وطن و ناموس، راهی جبهه شدم. حدود یک سال در جبهه حضور داشتم و مدتی را به‌ عنوان فرمانده دسته خدمت می‌کردم.

در یکی از عملیات‌ها، حدود ۵۰ نفر نیرو بودیم و توانستیم یک لشکر عراقی را به زانو درآوریم. در جریان درگیری و تیراندازی، ناگهان متوجه شدم یکی از دستانم را احساس نمی‌کنم. وقتی نگاه کردم، دیدم دستم به‌ شدت خونریزی می‌کند. پشت سرم را که نگاه کردم، سه سرباز عراقی را دیدم که به سمت من می‌آمدند. آنها مرا به اسارت گرفتند.

یکی از سربازان عراقی با پوتین ضربه‌ای به کمرم زد و گفت: «آن بولدوزر برای کندن قبرت دارد می‌آید.» چشمانم را بستند و مرا داخل گودالی انداختند. در آن لحظه با تمام وجود گفتم: «یا قمر بنی‌هاشم، کمکم کن.» ناگهان توانستم بایستم. سرباز عراقی دستور داد و بولدوزر شروع به ریختن خاک کرد. بیشتر بدنم زیر خاک رفت و تنها سر و گردنم بیرون بود و می‌توانستم آنها را حرکت دهم.

روزهای سخت اسارت را پشت سر گذاشتیم تا اینکه لحظه‌ای فرا رسید که گفتند قرار است آزاد شویم. اصلاً باورمان نمی‌شد که آزادی در انتظارمان باشد. زمانی که ما را به لب مرز رساندند و تحویل دادند، تازه باور کردیم که دوران اسارت به پایان رسیده است. آنجا بود که از صمیم قلب خدا را شکر کردیم و به میهن بازگشتیم.

کد ویدیو

انتهای متن/


گزارش خطا

ارسال نظر
طراحی و تولید: ایران سامانه