شش نفر شهید شدند و من جانباز شدم
جانباز سرافراز سید عباس محمدی فرزند سید عبدالله در روستای انگورت تکاب در خانوادهای مذهبی و کشاورز چشم به جهان گشود. در سال 1364 داوطلبانه به خدمت مقدس سربازی رفت و در گردان رزمی مهندسی مشغول خدمت شد. در جریان عملیات در منطقه تپه شهدا بر اثر اصابت ترکش خمپاره از ناحیه هر دو پا مجروح و به درجه جانبازی نائل گردید.ایشان جانباز 25 درصد می باشد. در ادامه گفتگوی نوید شاهد آذربایجان غربی با این جانباز را میخوانید:

معرفی
من سید عباس محمدی فرزند سید عبدالله محمدی، نام مادرم ظریفه و بچه روستای انگورت از توابع تکاب هستم. سال ۱۳۴۵به دنیا آمدم. پدرم کشاورز بود، خودمان زمین داشتیم. پنج تا برادر و یک خواهر هستیم. من آخری و کوچکترین برادر هستم. وضع مالی خوب بود بالاخره کشاورزی میکردیم، خرج درمیآوردیم. گوسفند پنجاه، شصت تا داشتیم. تا پنجم درس خواندم و ادامه ندادم به خاطر اینکه کار داشتیم، گوسفند داشتیم، گوسفندها را میبردم کوه و کشاورزی داشتیم آن موقع وسیله نبود نمیتوانستیم بیایم شهر به خاطر همین ترک تحصیل کردم. پدرم مذهبی بود و میگفت اینطور کار کنید، اینجور زندگی کن، سرکار بروید و زندگی خودتان را بکنید.
انقلاب
یادمان میامد میگفتند تظاهرات است، مرگ بر شاه میگویند، شاه میرود، امام میاید. داخل شهر که میآمدیم میگفتند مرگ بر شاه و ما هم میگفتیم مرگ بر شاه، کسی کاری با ما نداشت ما هم مرگ بر شاه میگفتیم و برمیگشتیم روستا می آمدیم. میگفتند یک کسی میآید به اسم امام و بالاخره آدم خوبی است و مسلمانه و به مردم میرسد و اینها چون شاه رسیدگی نمیکرد، نه جاده بود نه برق بود و نه آب. هیچی در روستا نبود.
خدمت
من سال 64 برج هفت به خدمت مقدس سربازی اعزام شدم. تقریبا هجده سال داشتم. ما هفت نفر بودیم خودمان رو معرفی کردیم به سپاه و بعد ارومیه رفتیم. ارومیه هم دو ماه آموزش دیدیم، تقسیم کردند و در خود ارومیه به مهندسی رزمی تقسیم کردند.
من در گردان مهندسی رزمی جوشکاری می کردیم، راننده لودر بودیم. آن موقع ما جوشکاری یاد گرفتیم. حمله عراق بود، از کردستان حمله کرد، از حاج عمران حمله کردند، ما رفتیم حاج عمران، از حاج عمران هم رفتیم تپه شهداء آنجا یک تپه بود به اسم تپه شهداء و آنجا که حمله کردند. ما می رفتیم سنگر درست میکردیم و قسمت جوشکاری بودیم سنگر میساختیم.
کوه ها را با بولدوزر کنده کاری میکردند ما هم سوله می ساختیم و جوشکاری میکردیم و خاک میریختیم روی لوله ها و سنگر برای رزمنده ها میساختیم.
جانبازی
بعد به تپه شهدا حمله کردند و خمپاره انداختند و ما اونجا زخمی شدیم. از حاج عمران یه نیم ساعت هم اونورتر بود. چند نفر از بچهها شهید شدند و هر دو پایم ترکش خورد و من را به پیرانشهر آوردند. تقریبا گردان ما بیست نفر بودیم و شش نفر شهید شدند. خمپاره ۶۰ بود، ما خیلی نزدیک بودیم تقریبا یک یا دو کیلومتری آنجا، در اول خط بودم. خیلی نزدیک بود سر و صدای آن ها را می شنیدیم موقعی که خمپاره می انداختند عده ای از افراد که عقب بودند شهید می شدند ترکش به صورت و شکمشان میخورد. من نیز به پاهایم خورد و هردو پایم زخمی شد. دوستانم میآمدند ببندند میگفتند جرأت نمیکنیم، من خودم چفیه داشتم با آن بستم. زخم پایم خیلی عمیق، در حد کج شدن بود، از قسمت های دیگر استخوان درآورده و پیوند زدند. سه ماه در بيمارستان تبریز بودم. پایم تا این جا خم شده بود، بدنم هنوز گرم بود به خود آمدم دیدم کم مانده که پایم قطع بشود. من را در آمبولانس گذاشته و به پیرانشهر بردند. تقریبا چهار ساعتی ماندیم، آن موقع اتوبوس آمبولانس شده بود و به جای آمبولانس با اتوبوس به ارومیه آوردند. صندلهای اتوبوس را درآورند و چهل پنجاه نفر را با اتوبوس به بيمارستان مطهری ارومیه آوردند و یک شب در آن جا ماندیم که در آن جا پانسمان کردند که به تبریز اعزام کنند. سه چهار ماه در تبریز ماندیم.
سه بار عمل شدم. از هر دو طرف استخوان درآورند و پایم پیوند زدند. به خانواده که زنگ زده بودند اولش گفتند که سیّد عباس شهید شده است. خبر نداشتند ، من را که ازپیرانشهر به ارومیه آوردند بچه ها خبر نداشتند و می گفتند که بیچاره شهید شده، به روستایمان خبر داده بودند که سید عباس شهید شده است. آمدم ارومیه و از آنجا زنگ زدم و خبر دادم که من شهید نشدم در بیمارستان هستم. برادرم و مادرم و بچه ها آمدند و خدا را شکر کردند. با آمبولانس من را از تبریز به خانه مان آوردند و هرروز یا یک روز در میان از سپاه می آمدند و پایم را پانسمان می کردند. واقعا خوب رسیدگی می کردند، من به شهر نمی آمدم. خودشان از بهداری سپاه می آمدند و پانسمان می کردند تا زمانی که زخم کم کم خشک شد. پانزده ماه پایم در گچ بود، خدا شاهد است که چهار سال با عصا راه می رفتم. مادرم، برادرم و خواهرم رسیدگی کردند تا اینکه یواش یواش خوب شدم.
توصیه
پشیمان نیستیم، ما داوطلب می رفتیم. کسی به ما نمی گفت که می روید یا نه، ما خودمون داوطلبانه دست بلند می کردیم بخاطر میهن و آب و خاک و ایرانمان برای خدمت می رفتیم. ما هم وظیفه خودمان را انجام دادیم.