آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۲۷۱۵۰
۰۸:۳۰

۱۴۰۵/۰۵/۱۸

خاطرات پدر شهید غلامرضا مرادی از پسری که با عملش ماندگار شد

حاج علی مرادی وقتی از غلامرضا حرف می‌زند، از نوجوانی می‌گوید که نماز و قرآن برایش عادت نبود، خصلت بود؛ از پسری که کار را رها نمی‌کرد، برای پدرش هزینه درمان کنار می‌گذاشت و در خانه، ردّی از مسئولیت و مهربانی می‌گذاشت. این خاطرات، تصویر شهیدی را پیش چشم می‌گذارد که زندگی‌اش پیش از شهادت هم روایت‌کردنی بود.


به گزارش نوید شاهد بوشهر؛ تابستان‌های آن سال‌ها، گرمایِ عجیبی داشت. نه برقی بود و نه وسایلِ خنک کننده‌ای که تابستان‌هایِ بوشهر را قابل تحمل کند. اما غلامرضا، با همان تنِ ظریفِ نوجوانی‌اش، روزه می‌گرفت. انگار گرمایِ هوا برایِ او معنایی نداشت.

پدر با یادآوری آن روز‌ها می‌گوید: «مردِ بی‌قرارِ کار و تلاش بود، یا مشغولِ مطالعه بود یا با آن دستانِ فنی‌اش، وسایلِ برقی خانه را تعمیر می‌کرد. هیچ‌گاه بیکار نمی‌ماند. انگار می‌دانست فرصتش کم است و باید همه چیز را یاد بگیرد.»

خاطرات پدر شهید غلامرضا مرادی از پسری که با عملش ماندگار شد

 

حاج علی از روزی می‌گوید که مسیرِ زندگی‌اش با کلامِ پسر تغییر کرد. یک روز ظهر، بعد از نماز، حاج علی سوره «یس» می‌خواند. غلامرضا، آرام کنارش نشست و با همان متانتِ همیشگی پرسید: «بابا، این همه سال قرآن می‌خوانی، به ترجمه‌اش هم توجه کرده‌ای؟» پدر سرش را به علامتِ نفی تکان داد. غلامرضا همان‌جا، کلمه به کلمه، آیه «الیوم نختم علی أفواههم…» را برایش ترجمه کرد. حاج علی حالا بعد از سال‌ها می‌گوید: «از آن روز، قرآن در خانه‌ی ما معنای دیگری گرفت و من این تغییر را مدیونِ غلامرضا هستم.».

اما بزرگ‌ترین دِینِ حاج علی به پسرش، چیزی فراتر از کلام بود. وقتی چشمِ پدر بیمار شد و پزشک حکم به عملِ جراحی داد، دستِ حاج علی به هیچ‌جا نمی‌رسید. وضعِ مالی‌شان خوب نبود. غلامرضا که آن روز‌ها در دانشسرایِ تربیت معلم درس می‌خواند، وقتی ماجرا را فهمید، تمامِ حقوقِ چند ماهه‌اش را که به او داده بودند، در دستانِ پدر گذاشت. با همان پول، حاج علی عمل کرد و بینایی‌اش را بازیافت. حاج علی می‌گوید: «من چشمانم را به دستانِ فرزندم مدیونم.».

اما سرنوشت، مسیرِ دیگری برای غلامرضا نوشته بود. او در دومین مرحله از عملیاتِ کربلای ۵، لباسِ رزم پوشید تا این بار از حریمِ دین دفاع کند. در سپیده دمِ عملیات، وقتی دسته در محاصره قرار گرفت، غلامرضا همراه با یارانش آسمانی شد.

ده سال گذشت؛ ده سال انتظارِ کشنده در شلمچه. تا اینکه تابستانِ ۱۳۶۸ فرا رسید. همزمان با روز‌هایی که دوستانِ غلامرضا از دانشسرا فارغ‌التحصیل شدند و مدرکشان را گرفتند، پیکرِ مطهرِ غلامرضا نیز از خاک‌هایِ سوزانِ شلمچه به خانه بازگشت، گویی او هم مدرکِ فارغ‌التحصیلی‌اش را از دستانِ اباعبدالله (ع) گرفته بود.

حاج علی حالا می‌گوید: «خدا فرزندم را بیامرزد و شهادتش را قبول کند، او همیشه در حالِ یادگیری بود، حتی در لحظه‌ی رفتن.»


گزارش خطا

ارسال نظر
طراحی و تولید: ایران سامانه