آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۲۶۵۳۶
۰۹:۲۵

۱۴۰۵/۰۵/۱۱
روایت «مرضیه باقری» همسر شهید پاسدار «پوریا سیفی»؛

از کیمیای خاک تا بلندای افلاک؛ روایت یک عشق ولایی که به شهادت رسید

شهید پوریا سیفی، سرباز جوانی بود که زندگی‌اش را با عشق به امام حسین (ع) و دلدادگی به رهبر معظم و شهید انقلاب آغاز کرد و با شهادت در جنگ ۱۲ روزه علیه رژیم صهیونیستی، آن را به پایان رساند.


از کیمیای خاک تا عاقبت بخیری آسمانی؛ روایت یک عشق ولایی که به شهادت رسید

به گزارش نوید شاهد شهرستان‌های استان تهران؛ شهید پاسدار پوریا سیفی، دوازدهم بهمن ماه سال ۱۳۷۳ در تهران به دنیا آمد. اصالتاً همدانی بود، اما در پایتخت رشد یافت و دوران تحصیلات خود را در مدرسه نمونه دولتی با موفقیت به پایان رساند. او که از همان نوجوانی عاشق آرمان‌های انقلاب و نظام اسلامی بود، از طریق سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، راهی دانشگاه افسری امام حسین (ع) شد و لباس سبز پاسداری را بر تن کرد. شهید سیفی در مدت خدمت خود، همواره با تواضع، مهربانی، عشق به ولایت فقیه و ارادت به شهدا، الگویی بی‌نظیر برای همسنگران و اطرافیانش بود. سرانجام در تاریخ ۲۵ خرداد ۱۴۰۴، در جنگ ۱۲ روزه با رژیم صهیونیستی، به فیض عظیم شهادت نائل آمد و نام خود را در کاروان عاشقان کربلا جاودانه ساخت. پیکر پاک و مطهر این شهید والامقام در امامزاده بی‌بی زبیده (س) در شهرستان قرچک، در جوار جمعی از شهدای گمنام، به خاک سپرده شد. از این شهید بزرگوار، یک دختر پنج‌ساله به نام فاطمه زهرا به یادگار مانده است.

 مرضیه باقری، همسر شهید پوریا سیفی، با چشمانی که هنوز از اشک داغ شهادت تر است، از مردی می‌گوید که عشق او به رهبر شهید، دلدادگی اش به امام حسین (ع) و شیفتگی‌اش به شهادت، در هم تنیده بود و از او یک سرباز تمام‌عیار ساخته بود. اما آنچه این روایت را از دیگر روایت‌ها متمایز می‌کند، نامه‌ای است که این زوج روز عروسی برای رهبر شهید انقلاب فرستاد و پاسخی که دریافت کردند؛ پاسخی که در آن، مقام معظم رهبری برای این زوج جوان، ابتدا آرزوی خوشبختی و سپس عاقبت بخیری کردند. دعایی که پاداش آن به شهادت ختم شد. این گزارش، روایت همسر این شهید والامقام از روزهای آشنایی، لحظه‌های ناب عاشقی، وصیت‌های نانوشته و پرواز در آسمان شهادت است.

از کیمیای خاک تا عاقبت بخیری آسمانی؛ روایت یک عشق ولایی که به شهادت رسید

روایتی ناب از یک سرباز ولایت

مرضیه باقری، همسر شهید، با نگاهی عمیق و لبخندی که از لابه‌لای اشکهایش نمایان بود، سخن آغاز کرد و از مردی گفت که تمام وجودش، یک آیه از عشق به ولایت بود: آقا پوریا را باید در چند کلمه خلاصه کرد؛ اما این چند کلمه، اقیانوسی از معناست. او عاشق بود؛ عاشق خدا، عاشق اهل بیت (ع)، عاشق رهبر، عاشق شهدا و عاشق ایران. اما این عشق‌ها هیچکدام ادعایی نداشت. در سکوت و خلوت خود، عبادت می‌کرد. در دل شب، وقتی همه خواب بودند، اشک میریخت و با معبودش نجوا می‌کرد. هیچوقت ندیدم که از کسی بدگویی کند یا غیبتی انجام دهد. زبانش فقط برای ذکر خدا، سلام دادن به مؤمنین و سخن نیکو باز می‌شد. در برخورد با دیگران، چنان متواضع بود که گویی خود را کوچکترین فرد مجلس می‌دانست. به بزرگتر‌ها احترام می‌گذاشت، به کوچکتر‌ها محبت می‌کرد و با همسالانش برادرانه رفتار می‌نمود. اینها همه، جلوه‌هایی از همان ولایتمداری عمیقی بود که در وجودش ریشه دوانده بود و شهادت، میوه درخت وجودش شد. در نگاه اول، بسیاری او را یک جوان معمولی می‌پنداشتند، اما هر کس کمی با او همنشین می‌شد، درمی‌یابد که با یک انسان خاص رو به رو است. او عاشق کتاب بود، عاشق مطالعه در سیره شهدا، عاشق تحلیل فرمایشات رهبر شهید. زمانی که پایان‌نامه‌اش را با موضوع نفوذ از دیدگاه مقام معظم رهبری نوشت ماه‌ها غرق در سخنرانی‌های ایشان بود و هر بار با شگفتی از عمق کلام رهبر، برایم می‌گفت که چقدر این رهنمود‌ها برای آینده انقلاب حیاتی است. او زبان عبری را آموخت، چون ایمان داشت به وعده رهبر که اسرائیل ۲۵ سال آینده را نخواهد دید و می‌خواست در این تحقق، حتی با دانستن زبان دشمن، سهمی داشته باشد. اینها همه، نشان از یک سرباز تمام‌عیار داشت؛ سربازی که در میدان علم و ایمان، پیش از میدان جنگ، خود را آماده کرده بود.

همسر شهید، با نگاهی به تصویر شهید که بر دیوار اتاق نقش بسته بود، ادامه داد: یکی از زیباترین ویژگی‌های آقا پوریا، عشق بی‌انتهایش به حضرت زهرا (س) بود. ایام فاطمیه برایش روز‌های ویژه و ارزشمندی بود. بار‌ها دیده بودم که در آن ایام، چنان می‌گریست که گویی تازه‌ترین مصیبت را شنیده است. عشق ایشان به بانوی دو عالم، به حدی بود که نام دخترمان را فاطمه زهرا گذاشت. معتقد بود که هر کس به حضرت زهرا (س) توسل کند، دست خالی برنمی‌گردد و راست هم می‌گفت؛ امروز که در سختی‌های بعد از شهادت او، به حضرت زهرا (س) پناه می‌برم، می‌بینم که چقدر آرامش‌بخش است. او در زندگی‌اش، همواره می‌کوشید که سیره فاطمی را در خانه پیاده کند؛ با مهربانی با همسر، با محبت به فرزند، با احترام به پدر و مادر. اینها همه، نشان از یک مرد کامل داشت؛ مردی که در عین اینکه یک سرباز جنگ بود، یک همسر مهربان، یک پدر دلسوز و یک فرزند نیکوکار نیز بود؛ و این ترکیب، از او یک انسان تمام‌عیار ساخته بود که در هیچ بُعدی از ابعاد زندگی‌اش، کم نداشت.

از کیمیای خاک تا عاقبت بخیری آسمانی؛ روایت یک عشق ولایی که به شهادت رسید

از مغازه لوازم ورزشی تا دانشگاه افسری؛ انتخاب عاشقانه یک سرباز ولایت

مرضیه باقری، همسر شهید، با نگاهی پر از خاطره، روز‌های آشنایی را اینگونه روایت می‌کند: من و آقا پوریا در شرایطی با یکدیگر آشنا شدیم که او هنوز وارد دانشگاه افسری نشده بود و لباس پاسداری بر تن نداشت. هیچ مقام و جایگاه نظامی خاصی نیز نداشت. در یک مغازه لوازم ورزشی، با همان سادگی و فروتنی همیشگی، مشغول کار بود. اما آنچه مرا مجذوب کرد و عاشق اهداف و آرمان‌هایش ساخت، نگاه امیدوارانه و سرشار از انگیز‌های بود که به زندگی داشتند. در آن روزها، من به دنبال کسی بودم که نگاهش به زندگی، فراتر از روزمرگی‌ها و مادیات باشد. نه پول و مقام برایم اهمیت داشت و نه ماشین و خانه‌های بزرگ. میخواستم کسی را پیدا کنم که با انگیزه و امید، برای آینده برنامه‌ای روشن داشته باشد. آقا پوریا دقیقاً چنین بود. همیشه لبخندی بر لب داشت، انگار که هیچ غمی در این دنیا قادر به زمین‌گیر کردن او نیست. همیشه نیمه پر لیوان را می‌دید و این ویژگی، آنقدر برایم جذاب بود که دریافتم این همان کسی است که میخواهم تا آخرین ایستگاه زندگی با او همراه شوم.

چیزی که باعث شد تصمیم بگیرم زندگی مشترک را با پوریا آغاز کنم، این بود که در نوزده سالگی، از آرمان‌های بلندش دست نکشیده بود. روز‌هایی که تازه دیپلم گرفته بود، فروشنده لوازم ورزشی بود، اما شب‌ها را به مطالعه و برنامه‌ریزی برای آینده می‌گذراند و از تحولات جهان، آخرت، ولایت، شهدا، امام زمان (عج) و انتظار ظهور میگفت. من با خودم می‌اندیشیدم که چگونه یک جوان نوزده ساله که هنوز سرنوشتش مشخص نیست، اینچنین امیدوار به آینده است؟ اما هر بار به این نتیجه رسیدم که این امید، ریشه در باور‌های عمیق دینی و ولایی دارد. آقا پوریا از همان ابتدا به من گفت که هدف من این است که سرباز امام زمان (عج) و پاسدار ولایت باشم و من با تمام وجود، این هدف را پذیرفتم.

پس از عقدمان، آقا پوریا این حس تلاش و انگیزه را به من نیز منتقل می‌کرد. شاید من پس از ازدواج، اندکی احساس می‌کردم که کار‌های فرهنگی و جهادی باید کاهش یابد، اما آقا پوریا همواره مرا به ادامه این مسیر تشویق می‌کرد. همیشه می‌گفت که باید در مسیر رهبر معظم انقلاب حرکت کنیم و این افتخار بزرگی است که سرباز امام زمان (عج) هستیم. به خاطر دارم که گاهی از سرکار بازمی‌گشت در حالی که پاهایش از خستگی رمق نداشت و چشمانشان از کم‌خوابی قرمز بود، اما باز هم لبخند میزد و میگفت: مرضیه جان، ما باید از تمام ابعاد آمادگی کامل داشته باشیم و همیشه در تلاش باشیم. این جمله را بار‌ها و بار‌ها تکرار کرد. یعنی یک سرباز امام باید هم از نظر جسمی، هم از نظر روحی و هم از نظر علمی، تراز انقلاب اسلامی باشد و من هر روز شاهد بودم که آقا پوریا چگونه این مسئله را عملی می‌کرد.

اولین کارت دعوت عروسی باید برای رهبر معظم انقلاب باشد...

شاید بتوان گفت یکی از زیباترین و در عین حال شگفت انگیزترین بخش‌های زندگی شهید سیفی، روایت روز‌های عروسی او است. مرضیه باقری در این خصوص میگوید: روز‌های عروسی ما، شیرین‌ترین روز‌های زندگی‌ام بود. هر بار که به عکس‌های آن روز‌ها نگاه میکنم، دلم برای آن لحظات تنگ می‌شود. اما این روز‌ها برای ما بسیار متفاوت از دیگر عروس و داماد‌ها بود. آقا پوریا از همان ابتدا به من گفتند که مرضیه جان، همه کار‌ها را من انجام می‌دهم. تو فقط به فکر جشن باش و کارت عروسی را آماده کن.

وی با شور و شوقی وصف‌ناپذیر ادامه می‌دهد: خاطره‌ای که هیچگاه از ذهنم پاک نمی‌شود، مربوط به کارت دعوت عروسی ما است. آقا پوریا چند ماهی را در یک ماموریت سپری کرده بودند و ارتباطی با هم نداشتیم؛ نه تلفنی، نه پیامکی و نه هیچ راه دیگری. من تمام کار‌های عروسی را با کمک خانواده پیش می‌بردم و از او خبری نبود. تا اینکه یک روز، با زحمت بسیار موفق به تماس با من شدند و پشت گوشی به من گفتند: مرضیه جان، نخستین کار عروسی باید برای حضرت آقا باشد. من نیز کارت عروسی را به اداره پست بردم و برای رهبر شهید انقلاب ارسال کردم. بر روی آن نوشته بودم: آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند، آیا شود که گوشه چشمی به ما نظر کنند؟ از طرف عروس خانم طلبه حوزه علمیه کوثر ورامین و آقا داماد دانشجوی دانشگاه افسری امام حسین (ع). راستش باورم نمی‌شد که پاسخی دریافت کنیم، اما آقا پوریا اصرار داشتند که این کار انجام شود. گاهی با خود می‌گویم شاید همین دلشکستگی‌ها و کار‌های کوچکی که آقا پوریا انجام داد، راه شهادت را برایش هموار ساخت.

همسر شهید با اشک‌هایی که در چشمانش حلقه زده بود، ادامه داد: چند هفته بعد، بسته‌ای به دستمان رسید. قلبم به تپش افتاد. هنگامی که آن را گشودیم، دیدیم که پاسخ کارت عروسی ما به همراه یک جلد قرآن کریم ارسال شده است. حضرت آقا در آن نامه، برای ما آرزوی خوشبختی کرده بودند و در انتها، زیباترین و تأثیرگذارترین جمله را نوشته بودند: برای شما آرزوی عاقبت بخیری دارم. این جمله آنقدر برایمان ارزشمند بود که بار‌ها و بار‌ها آن را می‌خواندیم و اشک می‌ریختم. من امروز، پس از شهادت آقا پوریا، با یقین میگویم که همان دعای عاقبت بخیری پدر معنوی‌مان، سبب شد که پوریا به بهترین عاقبت، یعنی شهادت، دست یابد. هیچ شکی ندارم که دعای آن پیر فرزانه در گوش‌های از آسمان ثبت شد و فرشتگان آن را به سرنوشت پوریا گره زدند.

مرضیه باقری در ادامه از خاطره تزیین ماشین عروسی میگوید که خود نیز در نوع خود بی‌نظیر بود: من هیچگاه به مادیات اهمیت ندادم. برایم ارزشی نداشت که ماشین عروس چقدر گران‌قیمت باشد یا با چه گل‌های شیکی تزیین شده باشد. به آقا پوریا گفتم که تزیین ماشین عروسی کاری بیهوده است و بهتر است هزینه آن را به نیازمندان بدهیم. اما او با مهربانی همیشگی‌اش گفت که این کار را به من بسپار. وقتی پیش گلفروش رفتیم، آقا پوریا گفت: ما هیچ تزییناتی نمی‌خواهیم، فقط می‌خواهیم عکس یک شهید را بر روی ماشین قرار دهید. عکس شهید محسن حججی را انتخاب کردیم و پشت ماشین نصب کردیم و کنار آن نوشتیم: ما شادی مان را مدیون شهدا هستیم. آقای گلفروش نیز از روی لطف خود، دو قلب قرمز برای جلوی ماشین کار کرد.

هنگام تحویل ماشین، صاحب ماشین که اصلاً ما را نمی‌شناخت، وقتی عکس شهید را دید، گفت: من هیچ هدیه‌ای از شما نمیخواهم، فقط این عکس شهید را از ماشین من برندارید. آقا پوریا لبخندی زد و به من گفت: مرضیه جان، تمام مراسمات مان یک طرف، همین بس که ما رفاقت یک نفر را با یک شهید رقم زدیم. هنوز با خود می‌اندیشم که چگونه یک حرکت ساده، میتواند تا این اندازه در دل یک غریبه اثر بگذارد و رفاقتی عاشقانه با شهید را رقم بزند. این همان نفوذ معنوی شهداست که هیچ مرزی نمی‌شناسد؛ همان نفوذی که شهید ما در پایان‌نامه اش درباره آن تحقیق کرده بود و امروز در عمل آن را به نمایش گذاشت.

یک زندگی ساده، اما عاشقانه

چشم به فرمان رهبر، دل به گریه‌های محرم

زندگی با آقا پوریا، حتی در ساده‌ترین روزهایش، سرشار از عشق و انگیزه بود. سحرگاهان، هنوز خورشید طلوع نکرده بود که از خواب برمی‌خاست، وضو میگرفت، قرآن تلاوت می‌کرد و سپس راهی محل کارش می‌شد. گاهی که شیفت شب داشتند، من یک ماه تمام او را نمی‌دیدم؛ نه تلفنی، نه پیامکی و نه هیچ خبری. اما من به این شرط تن داده بودم که سرباز امام زمان (عج) است و این راه، راه کسانی است که باید سختی‌ها را به جان بخرند. هرگز از این سختی‌ها گله نکردم، چرا که می‌دانستم آقا پوریا برای هدفی بزرگتر از یک زندگی عادی، تلاش میکند.

شب‌ها، دیروقت به خانه بازمی‌گشت، اما با وجود خستگی فراوان، باز هم چند کار را انجام میداد؛ سری به پدر و مادرش میزد، از کسانی که نیاز به کمک داشتند جویا می‌شد، با فاطمه زهرا بازی میکرد، اگر مناسبت خاصی بود با هدیه‌ای کوچک آن را گرامی میداشت و اگر غذایی برای فردا باقی مانده بود، حتماً تماس میگرفت و از من تشکر میکرد. هیچگاه این محبت‌های ریز و درشت را فراموش نمیکنم. من خود را مدیون اخلاق بزرگوارانه او میدانم. آقا پوریا همواره با من چنان رفتار میکرد که گویی من مهمان همیشگی خانه اش هستم، نه همسرش. این یعنی بزرگواری و مناعت طبعی که در کمتر کسی یافت می‌شود.

به خاطر دارم یک شب پس از یک جشن سنگین که هر دو بسیار خسته بودیم، من مشغول جمع‌آوری ظروف بودم. آقا پوریا بدون هیچ سخنی نزدیک آمد و گفت: مرضیه جان، تو برو استراحت کن، من ظرف‌ها را جمع میکنم. با اینکه خودش خسته‌تر از من بود؛ اما باز هم اصرار داشت که من استراحت کنم. آن شب، با وجود کار سنگین، با لطف و بزرگواری، کار‌ها را انجام داد و به من گفت که اگر کاری برای فردا مانده است، حتماً بگویم. همیشه پیش قدم بودند و هرگز منتظر نمی‌ماند که کسی از آنها توقع داشته باشد. در ساعاتی که با هم بودیم؛ همواره گفت‌و‌گو‌های عمیق و پرمعنایی داشتیم. درباره مسائل روز، جریانات فرهنگی، سیاسی و اجتماعی بحث می‌کردیم. حتی درباره نظرات خودمان نیز گفت‌و‌گو می‌کردیم، اما یک موضوع را هیچوقت حتی به شوخی هم مطرح نمیکردیم؛ مسئله رهبر معظم انقلاب و فرمایشات ایشان. این خط قرمز زندگی ما بود. هنگامی که سخنرانی حضرت آقا پخش میشد، آقا پوریا مقابل تلویزیون می‌نشست و زیر لب زمزمه میکرد: چشم حضرت آقا، چشم. هر چه شما بفرمایید، چشم. من با خود می‌اندیشیدم که این یعنی عشق خالص؛ عشقی که در آن هیچ اگر و، اما وجود ندارد. عشقی که فراتر از هر تعلق خاطر دنیوی است.

از کیمیای خاک تا عاقبت بخیری آسمانی؛ روایت یک عشق ولایی که به شهادت رسید

یک شب محرم، آقا پوریا از هیأت بازگشته بود، اما همچنان اشکهایش جاری بود و گریه‌اش قطع نمی‌شد. ناچار شدم اتاق را ترک کنم تا خلوت کند و با ارباب خود راز و نیاز نماید. آن شب را تا صبح به عزاداری پرداخت. شب حضرت رقیه (س) بود، شب سوم محرم. هر سال این شب را تا صبح عزاداری میکرد. این شباهت عجیبی است که هنوز هم برای من یک راز بزرگ باقی مانده است. چگونه ممکن است کسی که هر سال برای مظلومیت یک کودک سه ساله گریه میکرد، خود نیز یک دختر پنجساله را در عزای خودش گریان بگذارد؟ این یعنی هماهنگی با اهل بیت (ع)؛ هماهنگی که در سرنوشت آقا پوریا، به زیباترین شکل ممکن رقم خورد.

از کیمیای خاک تا عاقبت بخیری آسمانی؛ روایت یک عشق ولایی که به شهادت رسید

کربلا، بین الحرمین و راز کفن؛ سفری که یک ماه بعد به شهادت انجامید

نزد ارباب بی کفن، سخن از کفن خریدن در کربلا بی ادبی است

یکی از تأثیرگذارترین بخش‌های روایت همسر شهید، سفر عاشقانه آنان به کربلا، یک ماه و نیم پیش از شهادت است. مرضیه باقری با چشمانی که باز هم‌تر میشود، میگوید: زیباترین و در عین حال تلخ‌ترین خاطره زندگی من با آقا پوریا، سفری بود که یک ماه و نیم پیش از شهادتش به کربلا داشتیم. با خود گفتیم که به کربلا برویم و این سفر را برای همیشه در خاطره‌ها ماندگار کنیم. نمی‌دانستم که این نخستین و آخرین سفر ما خواهد بود و قرار است یک ماه بعد، پوریا پرواز کند.

هنگامی که به بین الحرمین رسیدیم، نگاهم به آقا پوریا افتاد. در یک آن، احساس کردم که او دیگر میان ما نیست. تنها جسمش در کنار ما بود. آنچنان اشک ریخت که زیر پایش خیس شده بود. من حیران مانده بودم که چه بر او گذشته که اینچنین دلداده و بیقرار است. مدت‌ها طول کشید تا حالش مساعد شود. هنگامی که به خود آمد، آرامش عجیبی در وجودش نمایان بود؛ آرامشی که شبیه کسی بود که پاسخ تمام سؤالاتش را یافته باشد. گویا در آن لحظات، با حضرت سیدالشهدا (ع) به گفت‌و‌گو نشسته بودند و پاسخ تمام دلتنگیهایش را دریافت کرده بود.

در برابر حرم امام حسین (ع) به آقا پوریا گفتم که بیایید یک کفن بخریم و در این مکان مقدس متبرک کنیم. او نگاهی معنادار به من کرد و گفت: مرضیه جان، پیش ارباب بی کفن، سخن از کفن گفتن بی ادبی است. در آن لحظه عمق این سخن را درنیافتم، اما امروز که می‌اندیشم، درمی‌یابم که آقا پوریا از همان لحظه می‌دانست که امام حسین (ع) خود، کفنش را خواهد پوشانید و شهادت را به او هدیه خواهد کرد. یک ماه بعد، هنگامی که پیکر مطهرش را در مزار نهادیم، احساس کردم که همان حرم امام حسین (ع)، کفنش را بر تن او پوشانده است. کسی که خود را در برابر ارباب بی کفن خاضع میدارد، چگونه ممکن است که ارباب، او را بیکفن رها کند؟

از کیمیای خاک تا عاقبت بخیری آسمانی؛ روایت یک عشق ولایی که به شهادت رسید

پس از شهادت آقا پوریا، برای انتخاب مزار، همه چیز را به مادرش سپردم. مادرش گفت که مزارش در امامزاده بی‌بی زبیده (س) باشد. همان جایی که چند سال پیش، من و آقا پوریا، میز پذیرایی سه شنبه مهدوی را در کنار گلزار شهدا برپا کرده بودیم. آن زمان، تصمیم گرفته بودیم سه شنبه مهدوی برگزار کنیم. همه چیز را آماده کرده بودیم، به جز پذیرایی. با آقا پوریا تماس گرفتم و گفتم که چه کنیم. جواب داد: مرداد ماه گرم است، هندوانه پخش کنید؛ و تمام هزینه را به حساب من واریز کرد و خود بانی آن مراسم شد.

روز سه‌شنبه مهدوی، امامزاده بی‌بی زبیده (س) را انتخاب کردیم، چون کمتر شناخته شده بود و خلوت خاصی داشت. میز پذیرایی را درست در کنار گلزار شهدا قرار دادیم و مراسم را برگزار کردیم. پس از آن، دیگر آن سه‌شنبه‌ها تکرار نشد و فعالیت‌های فرهنگی ما به مسیر دیگری رفت. اما هنگامی که پس از شهادت، متوجه شدم مزار آقا پوریا دقیقاً همان جایی است که ما شش سال پیش، میز پذیرایی را کنار شهدا نهاده بودیم، گویی رازی بزرگ برایم آشکار شد. آقا پوریا همیشه می‌گفت: ما کجا و شهدا کجا؛ و اکنون مزارش از تمام شهدا یک سر گردن پایین‌تر است. همان فروتنی همیشگی در مزارشان نیز نمایان است. این یعنی تواضع در برابر شهدا تا ابد ادامه دارد.

این تصادف نبود. این هماهنگی عجیبی بود که نشان می‌داد آقا پوریا از همان دوران جوانی، دل در گرو شهدا داشت. همواره خود را در برابر آنها کوچک می‌دانست و اکنون نیز در کنارشان آرام گرفته، اما از آنها فروتر، تا شاید باز هم بگوید: ما کجا و شهدا کجا. چه زیباست که میز پذیرایی یک مراسم مهدوی، شش سال بعد، به مزار یک شهید مدافع حرم تبدیل می‌شود؛ و همه چیز در این عالم، به گونه‌ای اسرارآمیز به یکدیگر گره خورده است.

از کیمیای خاک تا عاقبت بخیری آسمانی؛ روایت یک عشق ولایی که به شهادت رسید

وداع آخر و حسرتی که هرگز پایان نمی‌یابد

تلخترین بخش این روایت، لحظه وداعی است که قرار بود برای همیشه ماندگار شود. مرضیه باقری با چشمانی خیس از اشک، میگوید: آخرین دیدار من با آقا پوریا، روزی بود که او برای آخرین ماموریت اعزام می‌شد. مانند همیشه، خوشحال و پرانرژی بود. گونه‌هایش از شوق گل انداخته بود، چشمانشان از شادی می‌درخشید و انگار که به جشنی بزرگ دعوت شده است. برخلاف همیشه که ناراحت می‌شدم و گاهی اشک می‌ریختم، این بار محکم بغلش کردم و گفتم:برو که خداوند پشت و پناهت. آقا پوریا از همه حلالیت طلبید و رفت. نمیدانستم که این آخرین وداع است. اما در دلم، حسی عجیب به من می‌گفت که این وداع با همه وداع‌های قبلی تفاوت دارد. شاید به خاطر آن شور و هیجانی بود که در چشمانشان میدرخشید.

پس از شهادت، یکی از نزدیکان به من گفت که آقا پوریا در هر دیدار و بازدیدی، به پدر و مادر خود و حتی پدر و مادر من می‌گفت: به خدا دعا کنید که من شهید شوم؛ و من از این موضوع بی‌خبر بودم. روزی که به این فکر می‌کردم، با خود گفتم اگر می‌دانستم، شاید مانع رفتنش میشدم. اما ناگهان به یاد حضرت زهرا (س) افتادم و با خود گفتم: "اگر من مانع رفتنش می‌شدم، فردا چگونه میتوانستم پاسخ حضرت زهرا (س) را بدهم؟ چگونه میتوانستم پاسخ خدا را بدهم؟ آقا پوریا به آرزوی دیرینه‌اش رسیده بود. مگر من میتوانستم مانع رسیدن او به بزرگترین خواسته‌اش شوم؟

از کیمیای خاک تا عاقبت بخیری آسمانی؛ روایت یک عشق ولایی که به شهادت رسید

سخت‌ترین روز‌های زندگی من و فاطمه زهرا پس از شهادت آغاز شد. فاطمه زهرا که تا پیش از رفتن بابا، دختری شاد و خندان و پر از قهقه بود، اکنون گوشه‌گیر شده است. بسیاری از اخلاق و رفتارش دگرگون شده و در بعضی مسائل، سکوت اختیار کرده است. هر روز با خود می‌اندیشم که چگونه میتوانم از خاطرات بابا برای او بگویم؟ سال‌هایی که من میتوانم از خاطرات مشترکمان برایش بازگو کنم، از عمر او کمتر است. این برای یک مادر، بزرگترین شکنجه است که دخترش را ببیند با عروسکش، پرچم ایران و عکس بابا به آغوش گرفته و میخوابد. شب‌هایی که فاطمه زهرا از خواب بیدار می‌شود و میگوید: مامان، دلم برای بابایی خیلی تنگ شده. نمیشه بابایی یک بار دیگر بیاید؟ فقط یک بار دیگر بغلش کنم؟ در آن لحظات، قلبم آتش میگیرد. اما میدانم که باید صبور باشم، چون فاطمه زهرا، دختر یک شهید است و باید، چون مادرش حضرت زهرا (س) صبوری پیشه کند. چندین بار شده که دیدم فاطمه زهرا پرچم ایران را در آغوش گرفته و به خواب رفته است. تولد امسالش، هر چه پیشنهاد دادیم، با قاطعیت گفت: مامان، کیک تولد امسالم فقط باید پرچم ایران باشد. خدا را شاهد میگیرم که خودش چنین گفت و من گریه کردم. هنگامی که پرسیدم چرا، پاسخ داد:، چون بابا عاشق ایران بود. این یعنی یک شهید، حتی پس از شهادت، در وجود فرزندش زنده است.

از کیمیای خاک تا عاقبت بخیری آسمانی؛ روایت یک عشق ولایی که به شهادت رسید

شب‌هایی که برای خونخواهی رهبر شهیدمان به خیابان‌ها می‌رویم، فاطمه زهرا نیز با ما می‌آید. آنقدر این شب‌ها را با هم بیرون رفتیم که فاطمه زهرا عاشق رهبر و پرچم ایران شده است. اما این دلدادگی یک دختر پنج‌ساله، برای من شیرین و در عین حال تلخ است، چون میدانم در دلش، جای خالی بابا هرگز پر نمی‌شود. اما همین جای خالی، سبب شده که فاطمه زهرا رشد کند، صبور شود و زودتر از سنش بزرگ گردد.

از کیمیای خاک تا عاقبت بخیری آسمانی؛ روایت یک عشق ولایی که به شهادت رسید

هر روز به امام حسین (ع) میگویم که آقا جان، من تمام این قلبم را، این رنج مقدسی که از نبود آقا پوریا میکشم، به شما واگذار میکنم. خودتان قلب من و فاطمه زهرا و پدر و مادر آقا پوریا را آرام کنید. امیدوارم که حسرت همیشگی فرزندان شهدا و غم‌های قلب خانواده‌هایشان بی‌پاسخ نماند. همانگونه که آقا پوریا همواره میگفت: "تُعِزُّ مَنْ تَشَاءُ وَتُذِلُّ مَنْ تَشَاءُ" و ما به این وعده الهی، ایمان داریم. نابودی اسرائیل، آرزوی اول آقا پوریا بود و من امروز، با افتخار میگویم که این راه، راه پوریاست و تا رسیدن به آن، پا پس نمی‌کشیم. ما با همان پرچمی که فاطمه زهرا به عشق بابا در آغوش میگیرد، این راه را ادامه خواهیم داد.

از کیمیای خاک تا عاقبت بخیری آسمانی؛ روایت یک عشق ولایی که به شهادت رسید

مرضیه باقری، در پایان این گفتوگوی طولانی و پر از خاطره، با چشمانی که باز هم از اشک شوق تر شد، گفت: اگر امروز بخواهم با آقا پوریا سخن بگویم، میگویم: پوریا جان، دلتنگی‌های من پایانی ندارد. فاطمه زهرا با پرچم ایران و عکس تو میخوابد. اما بدان که راهت ادامه دارد و من و دخترت، تا نابودی اسرائیل، از آرمانهای تو دست نمی‌کشیم . تو به بزرگترین آرزویت رسیدی؛ شهادت. و ما نیز به آرزویت که نابودی اسرائیل است، خواهیم رسید. چشمانت را آرام بگذار که ما ادامه‌دهنده راه تو هستیم.

از کیمیای خاک تا بلندای افلاک؛ روایت یک عشق ولایی که به شهادت رسید

پوریا، سرباز ولایت بود؛ بی‌ادعا، عاشق رهبر، عاشق شهادت و مهربانترین مردی که زیر این آسمان نفس می‌کشید. او مردی بود که برای رضایت خدا، اهل بیت (ع) و رهبر معظم انقلاب، از همه چیز گذشت و در نهایت، جان پاکش را نثار آرمان‌های والای اسلام و انقلاب کرد.

گفت‌و‌گو از آرش سلیمی‌فر

تنظیم از سعیده نجاتی


گزارش خطا

ارسال نظر
تازه‌ها
طراحی و تولید: ایران سامانه