آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۲۵۹۳۸
۱۴:۳۷

۱۴۰۵/۰۵/۰۳

و اما بازهم ماکان برنگشت

در ادامه دلنوشته‌ای به بهانه خاکسپاری قطعات باقی مانده پیکرهای شهدای مظلوم «مدرسه شجره طیبه میناب» و ماکان که هنوز مفقودالاثر است به قلم دکتر میثم غلامپور نوشته شده است که در ادامه می‌خوانید.


و اما بازهم ماکان برنگشت

به گزارش نوید شاهد شهرستان‌های استان تهران، در ادامه دلنوشته‌ای به بهانه خاکسپاری قطعات باقی مانده پیکرهای شهدای مظلوم «مدرسه شجره طیبه میناب» و ماکان که هنوز مفقودالاثر است به قلم دکتر میثم غلامپور نوشته شده است که در ادامه می‌خوانید.

چشم‌های منتظر آسیه

روز‌ها یکی‌یکی می‌گذشتند؛ یک روز، دو روز... یک هفته، دو هفته... و حتی یک ماه. توی همهٔ آن روز‌ها و شب‌ها یک لحظه هم پی‌گیری‌ها قطع نشد؛ پی‌گیری‌ها برای پیدا کردن رد و نشانه‌هایی هرچند کوچک از بچه‌های مدرسهٔ میناب. همین نشانه‌های کوچک بازمانده، برای آرام کردن دل بی‌قرار خانواده‌های چشم‌انتظارشان بس بود. هرچه روز‌ها می‌گذشت، تعداد آنهایی که شناسایی نشده بودند، کم و کمتر می‌شد تا اینکه دیگر فقط یک نفر ماند؛ پسربچه‌ای به نام ماکان که کلاس اول درس می‌خواند و ته‌تغاری خانه‌شان هم بود.

صبح روز نهم اسفندماه، وقتی ماکان می‌خواست به مدرسه برود، چند بوسه برای مادرش آسیه فرستاد و رفت... آن روز زنگ اول فارسی داشتند، زنگ دوم ریاضی و زنگ سوم هم ورزش. نوبت زنگ سوم، اما هیچ‌وقت نرسید. مدرسه را به خاطر شروع حملهٔ آمریکا به ایران تعطیل کردند و تلفنی به خانواده‌ها اطلاع دادند که به دنبال بچه‌هایشان بروند؛ چند دقیقه بعد، اما وقتی چند تایی بیشتر از پدر و مادر‌ها به مدرسه نرسیده بودند، صدای انفجاری بزرگ، نگاه همهٔ اهالی میناب را به طرف مدرسه کشاند...

هیچ‌کس نمی‌دانست چه اتفاقی رقم خورده است. پدر و مادر‌ها بهت‌زده و نگران با هر وسیله‌ای که می‌توانستند خودشان را به مدرسه می‌رساندند. قیامتی شده بود. چیزی را که می‌دیدند، نمی‌توانستند باور کنند؛ هیچ خبری از مدرسه نبود. به جایش تا چشم کار می‌کرد، خاک بود و سنگ و آجر. هر کسی سراغ بچهٔ خودش را می‌گرفت. آن‌قدر همه چیز بی‌مقدمه و سریع بود که شاید هیچ کدامشان آن لحظه‌های اول، تلخی‌اش را نمی‌توانستند حس کنند.

آسیه و همسرش سیروس هم یکی از همان پدر و مادر‌ها بودند. دانه‌های اسپندی شده بودند روی آتشی که وجودشان را داشت می‌سوزاند. دست و پایشان را گم کرده بودند. از بچه‌هایی که زنده مانده بودند، سراغ پسرشان را می‌گرفتند. هر نشانه‌ای که کسی لابه‌لای آوار‌ها پیدا می‌کرد، خودشان را می‌رساندند. هر بار ولی امیدشان ناامید می‌شد. خدا می‌داند آن تل خاک بی‌روح را چند بار با چشم‌های نگرانشان ورانداز کردند و چند بار با دست‌های ناتوانشان زیرورویش کردند. هرچه دقیقه‌ها و ساعت‌ها می‌گذشت و بیشتر می‌گشتند، کمتر چیزی دستگیرشان می‌شد. این حکایت تا نیمه‌های شب ادامه داشت ولی کاش همان یک شب بود. آن قصه سر دراز داشت. از صبح فردایش، دیگر یک پای آنها و همهٔ نزدیکانشان مدرسه بود و یک پایشان سردخانه. اگر هم به خانه می‌رفتند، همه‌اش چشم به تلفن داشتند و منتظر تماس و خبر بودند.

روز‌ها یکی‌یکی می‌گذشتند؛ یک روز، دو روز... یک هفته، دو هفته... یک ماه... و حالا پنجاه روز. برای دیگران البته پنجاه روز بود و خدا می‌داند برای دل پاره‌پارهٔ پدر و مادری منتظر، به اندازهٔ چند روز گذشت. همهٔ این روز‌ها با همهٔ تلاش‌ها، از ماکان هفت ساله فقط یک پولیور آبی‌رنگ پیدا شد و یک لنگه کفش ورزشی کرم‌رنگ. اینها، اما برای قرار دل یک مادر خیلی کم است.

بنیاد شهید برای آخرین بازماندهٔ مدرسهٔ میناب، اعلام مفقودالاثری کرده است. کسی، اما دلش نمی‌خواهد آخر این قصه باز بماند. آن جای خالی قطعهٔ شهدای میناب نباید خالی بماند. چشم‌های آسیه هنوز منتظرند. شاید هم قصه از همان قرار است که خودش می‌گوید؛ اینکه، چون دلِ به خاک سپردن پسر را نداشته، خدا با دلش راه آمده است...

انتهای پیام/


گزارش خطا

ارسال نظر
تازه‌ها
طراحی و تولید: ایران سامانه