آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۲۴۷۸۱
۰۹:۴۴

۱۴۰۵/۰۴/۲۳
شهید عنایت نجیبی

نوجوانی که راه جبهه را از مدرسه جدا نکرد

شهید عنایت نجیبی از کودکی در فضای دین‌داری، مسئولیت‌پذیری و مردم‌دوستی رشد کرد، نوجوانی که با آغاز جنگ، دفاع از دین و میهن را رسالتی بزرگ‌تر دید و سرانجام در عملیات فتح‌المبین به شهادت رسید.


به گزارش نوید شاهد بوشهر؛ در سال ۱۳۴۵ هجری شمسی در شهرستان کازرون دیده به جهان گشود. نامش را «عنایت» گذاشتند تا همیشه مورد لطف و عنایت پروردگار واقع شود. وی در خانواده‌ای مذهبی و متدین پرورش یافت و در محیطی سرشار از عشق به خدا و قرآن بزرگ شد.

نوجوانی که راه جبهه را از مدرسه جدا نکرد


سال چهارم ابتدایی بود که با خانواده‌اش به بوشهر عزیمت نمودند. او بقیه‌ی دوران ابتدایی را در مدرسه‌ی «فروغی بسطامی» و دوره‌ی راهنمایی را در مدرسه‌ی «حکیم نظامی» گذراند. الحق که «نجیبی» نام خانوادگی مناسبی برای او بود. از آنجا که خیلی زود با همه ارتباط برقرار می‌کرد دوستان زیادی داشت. او آن قدر دلسوز و مهربان بود که به بچه‌های بی‌بضاعت در مدرسه کمک می‌کرد. از بچّگی در مقابل خانواده‌اش احساس مسئولیت می‌کرد و به همراه حسین عرب ـ یکی از اقوام پدری‌اش ـ در مغازه‌ی پدرش کار می‌کرد. 
وی نسبت به ادای فرایض و واجبات شرعی بسیار وسواس داشت و همیشه سعی می‌کرد نمازش را سر وقت بخواند و روزه‌اش را تمام و کمال بگیرد. معمولاً اوقات فراغتش را در مسجد یا پایگاه مقاومتی که با بچه‌ها تشکیل داده بودند می‌گذراند و همیشه به خانواده‌اش سفارش می‌کرد که به مسجد بروند و در آنجا به عبادت و راز و نیاز با خدا بپردازند.
در زمان شکل‌ گیری انقلاب اسلامی، او نوجوانی دوازده ساله بود و به همراه مادرش در تظاهرات و راهپیمایی‌ها شرکت می‌کرد. چون در آن زمان با حجت‌الاسلام بحرانی همسایه بودند، مرتب نزد ایشان می‌رفت و از معلومات دینی و سیاسی آن بزرگوار بهره می‌جست و در نماز جماعتی که ایشان در مسجد الزهرا (س) برگزار می‌کرد نیز شرکت می‌کرد. 
به دلیل اینکه مسجد پایگاه محکم و استواری برای فعالیت‌های سیاسی و مذهبی بچه‌ها بود، وی به همراه برادرانی، چون افراسیاب‌زاده، افشون، عبدالعلی بختیاری و چند تن دیگر از بچه‌های باغ زهرا به فعالیت‌هایش در آن مکان مقدس ادامه می‌داد.

از کلاس درس تا خط مقدم نبرد

پس از پیروزی انقلاب اسلامی با اصرار زیاد، رضایت پدر و مادرش را جلب کرد و عضو بسیج شد. در تابستان سال ۱۳۶۰ در حالی که ۱۵ سال بیشتر از سنش نمی‌گذشت، داوطلب اعزام به جبهه‌های نبرد حق علیه باطل شد و به برادر بزرگش قول داد که زمستان درس‌هایش را بخواند و تعطیلات تابستان رهسپار جبهه‌های نبرد شود، تا بتواند سهمی هر چند ناچیز در دفاع از خاک میهنش داشته باشد.
چند روزی پس از ثبت‌نام، او را به همراه داوطلبان دیگر به شیراز فرستادند و به مدت چهل و پنج روز در آنجا آموزش‌های اولیه را گذراند. 
وی سپس به سرپرستی حاج رضا محمدی‌باغملایی عازم جبهه‌ی جنوب کشور شد و پس از یک ماه و نیم حضور در جبهه، چند روز مرخصی گرفت و به بوشهر بر‌گشت.
هنوز چند روز از برگشتنش نگذشته بود که بسیج به او اعلام کرد که سن او برای رفتن به جبهه خیلی کم است و به همین خاطر مانع برگشتن او به جبهه شدند. با اینکه خیلی ناراحت می‌شود ولی اطاعت امر می‌کند. پاییز فرا می‌رسد و او در کلاس اول دبیرستان مشغول به تحصیل می‌شود. هنوز ۲-۳ ماه بیشتر از شروع سال تحصیلی نگذشته بود که با شنیدن فتوای امام یک روز صبح به منزل می‌آید و بدون اینکه کسی متوجه شود وسایلش را جمع می‌کند و به منطقه‌ی عملیاتی شوش که قبلاً در آنجا خدمت می‌کرد، می‌رود. او به محض رسیدن به منطقه به برادرش نامه می‌نویسد و در آن از این که به قول خود عمل نکرده و درس و مدرسه را رها کرده و به جبهه رفته عذ‌رخواهی می‌کند و همچنین در نامه‌ای متذکر می‌شود که دفاع از دین و میهن را از درس خواندن واجب‌تر دیده برای همین جبهه رفتن را به درس خواندن ترجیح داده است. 

حقیقتِ خواب مادر و عبور از میدان مین

تنها عملیاتی که وی مجال شرکت در آن را داشت عملیات فتح‌المبین بود. هنگامی که گوینده‌ی رادیو اعلام کرد که عملیاتی به نام «فتح‌المبین» در منطقه‌ی شوش آغاز شده، نگرانی در چهره‌ی تک تک اعضای خانواده موج می‌زد. انگار به همه الهام شده بود که قرار است اتفاقی بیفتد. درست همان شب آغاز عملیات، مادر عنایت خواب پسرش را می‌بیند که او را صدا می‌زند هر چه به اطراف نگاه می‌کند پسرش را نمی‌بیند ولی صدای عصا زدن او را می‌شنود. یکدفعه برای لحظه‌ای او را می‌بیند که عصا زنان به طرفش می‌آید و دوباره محو می‌شود. چند روز می‌گذرد و عملیات با موفقیت به پایان می‌رسد ولی هیچ خبری از او نمی‌شود. مادرش که صبر و طاقتش به سر رسیده به منزل حاج رضا محمدی‌باغملایی، سرپرست گردان می‌رود شاید بتواند در آنجا از احوال پسرش باخبر شود، ولی وقتی به آنجا می‌رسد با دیدن مراسم عزاداری متوجه می‌شود که حاج‌رضا به شهادت رسیده است. بی‌اختیار پاهایش سست می‌شود و همانجا روی زمین می‌نشیند آخر پسر او همه جا با حاج رضا همراه بود.
وقتی مادر حاج رضا به طرفش می‌آید و با او ابراز همدردی می‌کند مطمئن می‌شود که پسرش به شهادت رسیده است. هنگامی که از چگونگی به شهادت رسیدن پسرش می‌پرسد به او می‌گویند که او با رفتن به روی مین پاهایش قطع می‌شود و پس از آن به شهادت می‌رسد و اینگونه خواب مادر آن بزرگوار به حقیقت می‌پیوندد.
حدود ده روز از شنیدن خبر شهادت عنایت گذشته بود که پیکر شهدای عملیات فتح‌المبین را از منطقه به بوشهر فرستاند. از آنجایی که جسد‌ها متلاشی شده بودند به مادرش اجازه ندادند که جسد پسرش را ببیند فقط از برادر بزرگش خواستند که جسد را شناسایی کند و بلافاصله پس از شناسایی، آن پیکر مطهر را به خاک سپردند. آن شب مادرش، عنایت را در خواب دید که گویی تازه متولد شده بود و عطر بسیار خوشبویی از او به مشام می‌رسید.
طبق توصیه‌ای که قبلاً به خانواده‌اش کرده بود او را در کنار مزار شهید حسین عرب‌زاده در کازرون به خاک سپردند و تنها عکس او در کنار عکس شهید حاج‌رضا محمدی‌باغملایی در گلزار شهدای بوشهر دیده می‌شود.
این شهید بزرگوار در دومین روز از سال جدید ۱۳۶۱ در عملیات فتح‌المبین در منطقه‌ی شوش به شهادت رسید.


گزارش خطا

ارسال نظر
طراحی و تولید: ایران سامانه