به گزارش نوید شاهد البرز؛ شهید «سیدامیر سیدمهدی»، فرزند مصطفی، در هفدهم دیماه سال ۱۳۴۶ در شهر تهران دیده به جهان گشود. دوران کودکی و نوجوانی را در دامان خانوادهای متدین و مذهبی سپری کرد و پس از اخذ مدرک دیپلم، در لباس مقدس بسیجی راهی جبهههای حق علیه باطل شد. این رزمنده دلاور در عملیاتهای مختلف شرکت داشت و سرانجام در چهاردهم تیرماه سال ۱۳۶۶ در منطقه عملیاتی عراق، با متلاشی شدن پیکر مطهرش به درجه رفیع شهادت نائل آمد. پیکر پاک این شهید والامقام در جوار رحمت الهی در امامزاده محمد (ع) آرام گرفته است و یاد و خاطرهاش تا ابد در دلهای وطنپرستان زنده خواهد ماند.
در ادامه متن وصیتنامه شهید سیدامیر سیدمهدی را بخوانید.
«أَشْهَدُ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَ أَشْهَدُ أَنَّ مُحَمَّداً رَسُولُ اللّه وَ أَشْهَدُ أَنَّ علیّاً وَلیُّ اللّه».کربلارفتن خون می خواهد. شهید حاجِ همت، فرمانده لشکر حضَرتَِ رسول «السَّــلَامُ عَلَــی الْحُسَــیْنِ وَ عَلَــی عَلــیِّ بْــنِ الْحُسَــیْنِ وَ عَلَــی أوْلاد الْحُسَــیْنِ وَ عَلَــی أَصْحَــابِ الْحُسَــیْنِ وَ عَلَــی أَنصــارِ الْحُسَــیْنِ»
بـا سـلام و دعـای خیـر بـر آقـا امـام زمـان و نایـب برحقـش، امـام خمینـی، و بـر امـت شــهیدپرور و غیــور و باوفــای امــام . ایـن دنیـا محـل گـذر اسـت و انسـان بارهـا موردامتحـان و آزمایشهـای الهـی قـرار میگیـرد و در خـود قـرآن آیـه ای اسـت کـه مفهومـش یـادم اسـت: «آیـا همینکـه گفتیـد ایمـان آوردیـم، شـما را ول میکنیـم و آزمایـش نمیکنیـم؟!» از حضــرت ابراهیــم و حضــرت یوســف گرفتــه تــا حضــرت امــام حســین و... همـه موردامتحـان قـرار گرفتنـد و سـرفراز بیـرون آمدنـد و از ایـن سـرای فانـی کـه گذرگاهـی اسـت بـرای رسـیدن بـه عالـم معنـا و جهـان باقـی و اخـروی، حداکثـر اسـتفاده را در راه هـدف خـود، کـه همانـا رسـیدن بـه معشـوق حقیقـی اسـت، بردنـد و خوشـا بـه سعادتشـان کـه از ایـن امتحانهــا ســربلند و ســرافراز بیــرون آمدنــد. خدایــا امتحانهــای مــا را آســان بگیــر.
و سـخنی بـا خـود و دیگـران دارم و آن اینکـه اکثـر مـردم و خـود مـن روی امـام حسـین حسـاس هسـتیم و ادعـای پیروبـودن و اسـوه قـراردادن او را داریـم؛ امـا همـۀ مـا میلنگیـم و حسـین را نشــناختیم و از آن هــزاران هــزار کارهــا و حماســهها کــه امــام حســین (ع) و اصحــاب باوفایـش انجـام دادنـد گذشـتهایم و فقـط بـه یـک سـینه زنی خشـک قناعـت کردهایـم. امـام حسـین (ع) در زیـر بـاران گلولـه، تیـر و نیـزه نمـاز بـه پـا داشـت، آیـا مـا این چنیـن هسـتیم؟ ماکـه درمـورد نمازمـان سسـت هسـتیم و فرقـی برایمـان نـدارد چه موقـع بخوانیـم! یـا امـام حسـین(ع) هـدف و انگیـزه نهضتـش را اینچنیـن بیـان میکنـد: «هـدف و انگیـزۀ مـن فسـاد و سـتمگری نیسـت؛ هـدف مـن اصـلاح امـت جـدم پیامبـر اسـت؛ هـدف مـن امر به معـروف و نه ی ازمنکـر اسـت» و آیـا مـا اینچنیـن هسـتیم؟! مـا کـه در قبـال وضـع مسـلمانان بیتفـاوت هســتیم و اگــر کار خلافــی ببینیــم، بیتفــاوت از آن میگذریــم و اقــلاً یــک تذکــر خشــک وخالـی نمی دهیـم یـا در دل ازِ آن کار ناراحـت نمیشـویم و ادعـا داریـم اگـر روز تاسـوعا و عاشـورا بودیـم، فـلان میکردیـم، ال می کردیـم، آیـا خـدا بـه همیـن گفتـۀ مـا قانـع میشـود؟ خـدا می گویـد ایـن گـوی و ایـن میـدان و خـدا حجـت را تمـام کـرده اسـت.
و امـروز، مجـدداً تاسـوعا و عاشـورا تکـرار میشـود. امـام امـت، حسـین زمـان اسـت و جنـگ بـا صـدام و آمریـکا و شـوروی جنـگ بـا کفـر و یزیـد اسـت و خوشـا بـه حـال آنـان کـه لبیـک بـه فرمـان حسـین زمـان گفتنـد و از ایـن امتحـان و آزمایـش الهـی، کـه دلکنـدن از علایـق دنیـوی اسـت، سـربلند بیـرون آمدنـد و در جهـت رسـیدن بـه معشـوق حقیقـی حرکـت کردنـد و بـه کمـال انسـان، کـه غایـت و هـدف نهایـی انسـان اسـت، رسـیدند.
و از بـرادران روحانـی می خواهـم کـه امـام حسـین (ع) را سـیصد چهارصدبـار یـا بیشـتر نکشـند و زنـده کننـد! بـه خـدا آنـان در قبـال انبیـا و صالحیـن و شـهدا و... مسـئولاند. خیلـی از مـردم نمیداننـد امـام حسـین بـرای چـه قیـام کـرد؛ فقـط شنیدهاند کـه مظلـوم واقـع شـد و اگـر بگویـی بـرای چـه گریـه میکنـی، می گوینـد امـام حسـین خیلـی سـختی و زجـر کشـید، خیمههایـش را آتـش زدنـد و... ولـی نمیداننـد کـه امـام حسـین بـرای چـه ایـن مصیبتهـا و سـختی ها و زجرهـا و غـم ازدسـت دادن عزیزتریـن فرزنـدان و یـاران و بسـتگان نزدیکـش را تحمـل کـرد! شـما مسـئولید بهجـای بعضـی از ایـن روضههـا کـه صحتـش چنـدان ثابـت نشـده و در آن شـک و تردیـد اسـت حقایـق را بـرای مـردم بگوییـد.
امـام بـرای اصـلاح آمـده، بـرای راهنمایـی و هدایـت آمـده. در آن زمـان، فسـاد و سـتمگری به حـد اعـلای خـود رسـیده بـود؛ چراکـه حـرام خـدا حـلال و حـلال خـدا حـرام شـده بـود و امـام فـردی نیسـت کـه سـکوت کنـد و مثـل خیلـی از مسـلمانان بیتفـاوت بـه نوامیـس و معتقـدات و آداب و سـنن اسـلامی بگـذرد و رد شـود؛ چرا کـه ردشـدن او یعنـی شـریک جـرم بـودن؛ چراکـه هــم مظلــوم و هــم ظالــم شــریک جرمانــد و هــر دو در روز قیامــت مواخــذه میشــوند. چــرا افـرادی پیـدا میشـوند کـه عاشـق امـام حسـین (ع) هسـتند کـه بـه گفتـۀ خودشـان مشـروب می خورنـد؟! به خاطـر اینکـه اینهـا توجیـه نشدهاند کـه امـام حسـین بـرای چـه قیـام کـرد .
مگـر نه اینکـه امـام حسـین (ع) بـرای مبـارزه بـا همینهـا قیـام کـرد؟! عشـق حسـین و ایـن کارهـا اصـلا باهـم سـازگاری نـدارد و اینهـا همـه مسـئولیت شـما را سـنگین تر میکنـد.
و بـه یـاد رسـول کـه همیشـه باهـم بودیـم و مـن از او عقـب افتـادم، انشـاءاللّه کـه خـدا نظـر لطفـی کنـد و بتوانـم بـه او برسـم کـه همانـا رسـیدن بـه او رسـیدن بـه امـام حسـین ... اسـت؛ چـرا کـه راه او و دیگـر شـهیدان راه امـام حسـین)ع( و علـی (ع) اسـت.
ما و لیلی همسفر بودیم اندر راه عشق / او به مطلب ها رسید و ما هنوز آوارهایم
خیلـی دلـم می خواسـت بـرای آخرین بـار رسـول را می دیـدم. وقتـی کـه خبـر شـهادت او را بـه مـن دادنـد، خـدا میدانـد چقـدر بـه مـن سـخت گذشـت و فقـط ایـن حماسههای حسـین و فکـر امـام حسـین دوایـی بـرای ایـن درد بـود تـا بـه او برسـم؛ چراکـه امـام حسـین (ع) در روز عاشــورا عزیزتریــن کســان و یارانــش را از دســت داد؛ علیاکبــر را کــه می گفــت هروقـت می خواسـتم یـاد پیغمبـر کنـم، در سـیما و چهـرۀ زیبـای او نـگاه میکـردم، حضـرت قاسـم، علیاصغـر، حضـرت ابوالفضـل ...
آری! بـه خـدا انسـان وقتـی بـه یـاد مصیبت هـای پیغمبـران، امامـان، به خصـوص حضـرت امـام حســین، میافتــد، دلــش می خواهــد کــه در آن زمــان زنــده بــود و آنجــا بــود و تــا آخریــن قطـرۀ خونـش را نثـار میکـرد؛ ولـی خـدا میدانـد کـه اگـر بـود، مثـل خیلیهـا در آن زمـان چـه بهانه هـا کـه نمیتراشـید و نمیسـاخت و از زیـر بـار مسـئولیت خطیـر و بزرگـی کـه همانـا یـاری امـام خـود بـود، شـانه خالـی میکـرد.
«بهشت را به بها بدهند، نه به بهانه».
آری! عاشــورا روز معــراج حســین بن علی (ع) اســت؛ روزی اســت کــه مــا بایــد از روح حســین، از غیــرت حســین، از مقاومــت حســین، از شــجاعت و دلیــری حســین، از روشــن بینی حســین پرتــوی بگیریــم؛ بلکــه مــا هــم ذره ای آدم شــویم و بیــدار شــویم.
در روز عاشـورا، امـام حسـین (ع) بـا آن همـه غَّوغاهـا و حماسههایی کـهَ آفریـد و شَـعارهایّ همچـونِ «هیهـات مـن الذلـه» «لاَ أَرَی المَـوْتَ إِلا سَـعَادَةً» ... می گویـد:« لا حَـوْ لَ وَ لا قُـوَّةَ إِلا بِاللَّـهِ الْعَلـیِّ االْعَظِیـمِ»؛ یعنـی خدایـا! ایـن نیرویـی کـه از روح و جسـم حسـین (ع) برمیخیـزد، از حسـین نیسـت؛ از توسـت.
وای بــه حــال مــا کــه کار کوچکــی میکنیــم کــه می گوییــم مــن، و خــدا را فرامــوش م یکنیــم. خــدا مــا را هدایــت کنــد و مــردن و مــرگ مــا را شــهادت در راهــش قــرار دهــد .
از همـه می خواهـم مـرا ببخشـند و هـر بـدی و خوبـی کـه دیدهانـد، حـلال کننـد؛ به خصـوص از خانـوادۀ رسـول و ظهیـر. و ان شـاءاللّه خـدا ایـن جـان ناقابـل مـرا قبـول کنـد و خـدا شـاهد اسـت مـن خجالـت میکشـم از امـام حسـین(ع) کـه در حالـی آن حضـرت را ملاقـات کنـم کـه جسـم و بدنـم سـالم باشـد.
و خدایـا! آرزو دارم کـه در هنـگام دفـن جنـازه ام، خنـده بـر لبانـم نقـش بسـته باشـد و بـا چهـرۀخنـدان مـرا دفـن کننـد و مـرا پیـش رسـول خـاک کننـد و در مراسـم شـب هفتـم، تـا حـد امـکان ،بـرادر عبدالمجیـد سـخنرانی کنـد. و در عزایـم گریـه نکنیـد؛ چراکـه اگـر خـدا قبـول کنـد، ایـن جـان ناقابـل و شـهادت در راهـش بزرگتریـن سـعادت اسـت.
و از بچههــای بســیج کــه خیلــی بــه آنهــا علاقــه داشــتم امیــر، محمــد، ســیامک، مجیــد ،مســعود، وحیــد، رضــا، حســن، محمــود( می خواهــم کــه در مراســم ]ختــم[ و تدفینــم هرکــدام شــرکت داشــتند کمــک کننــد و هرکــس و هرشــخص به هرنحــوی خواســت از شــهادت مــن سوءاســتفاده کنــد، بــا تمــام قــدرت جلــوی او را بگیرنــد.
و ان شــاء اللّه خــدا بــه همــۀ خانواده هــای شــهدا، اســرا، به خصــوص مفقودالاثرهــا صبــر و اجــر جزیــل اعطــا بفرمایــد و از همــه می خواهــم کــه بــه فرمــان و ســخن حضــرت امــام خمینـیu گـوش دهنـد و او را یـاری کننـد تـا ایـن انقـلاب را بـه دسـت صاحـب اصلـی اش بســپارند.
و از خانوادهام کـه بـرای مـن زحمـت فـراوان کشـیدهاند و ایـن امانـت را مواظبـت و مراقبـت کردنـد تـا بـه صاحـب اصلـیاش بازگرداننـد، تشـکر میکنـم «اِنَّـا لِلَّـهِ وَ اِنَّـا الَیْـهِ راجِعُـونَ» از: حســن آقا، آقــا رضــا، عمههــا، خالههــا، دایــی اصغــر، دایــی ناصــر، به خصــوص آقــا اکبــر ،آقـای[ منوچهـری، خالـه شـکوه، حلالیـت بطلبیـد و هـر بـدی و خوبـی کـه کـرده ام، ان شـاءاللّه بــه بزرگیشــان میبخشــند.امیرسیدمهدی
65/11/20
دل از همـه جـا ببریـدم با اهل خدا پیوسـتم چون راه حقیقت دیدم از خیل علائق رستم بـا انتخـاب شـهادت خرسند و سرافرازم من شما به کربلا خواهید رفت و من در آنجا با شما نماز خواهم خواند. (امام خمینی) مطالب زیاد است، ولی وقت کم
خداحافظ امام
«والسلامعلیکمورحمةاللهوبرکاته»