آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۲۴۵۵۱
۲۱:۵۵

۱۴۰۵/۰۴/۱۹
گفت‌و‌گو با مادر سرباز شهید مدافع وطن «سید رضا سید حسینی»؛

پسری که برای مادر «کافی» بود و برای میهن «قهرمان»

مادر سرباز شهید مدافع وطن «سید رضا سید حسینی» برایمان روایت می‌کند: «رضا پسری با فهم و شعور بود به طوری که من همیشه با غروری مادری به داشتنش افتخار می‌کردم، او چنان در چشم‌های من تمام معنای «کمال» بود که بار‌ها به زبان می‌آوردم که دیگر فرزندی نمی‌خواهم، رضا برای من کافی است او تمام آرزو‌ها و رویاهام را در وجود او می‌بینم.»


شهید «سیدرضا سیدحسینی» در پنجم اسفند ۱۳۸۵ در شهرستان اهواز در خانواده‌ای مذهبی دیده به جهان گشود. پدرش سید حسن و مادرش سهام نام داشت. وی پس از اخذ مدرک دیپلم در سال ۱۴۰۴ به خدمت سربازی اعزام شد و دوره آموزشی خود را در شهرستان کازرون استان فارس گذراند پس از آن برای ادامه خدمت به استان کردستان منتقل شد و در لباس سرباز ارتش جمهوری اسلامی ایران مشغول انجام وظیفه بود. سرانجام در هفدهم اسفندماه ۱۴۰۴ بر اثر حمله موشکی صهیونیستی و آمریکایی به شهادت رسید و پیکر مطهرش در گلزار شهدای بهشت‌آباد اهواز به خاک سپرده شد.

پسری که برای مادر «کافی» بود و برای میهن «قهرمان»

مادران شهدا که در سوگ فرزندانشان ستاره‌های فروزان آسمان صبر و ایثار شدند، آنها نه تنها مادرانی هستید که جسم نازنین عزیزان خود را در راه وطن و دین فدا کردند، بلکه روح مقاومت و ایستادگی را در رگ‌های جامعه جاری ساختند.

شما با چشمانی اشکبار، اما قلبی استوار، قامت استقامت را به نمایش گذاشتید با هر نجوای نام فرزندتان، با هر یادآوری خاطرات شیرین گذشته، عشق بی دریغتان را به اثبات رساندید شما در سوگ عزیزان، از پا ننشستید، بلکه با الهام از راه نورانی آنان، چراغ امید را در دل دیگران روشن نگاه داشتید.

مادران شهدا، گنجینه‌های صبر هستند؛ آیاتی از ایثار و فداکاری که در تار و پود زندگی این سرزمین تنیده شده‌اید. وجودشان یادآور بزرگترین فداکاری هاست و نام فرزندانشان همیشه با افتخار و سربلندی در تاریخ این دیار حک خواهد شد.

هر مادری که فرزندش را در راه آرمان‌های والا تقدیم کرده، تجسم عشق بی منتهاست شما با درد خود، درس استقامت آموختید و با سکوت خود، فریاد شرف سر دادید.

یاد شما، یاد عشق، فداکاری و ایثار است باشد که خداوند به شما صبر و آرامش بیشتری عطا کند و روح فرزندانتان را در جوار رحمت خود جای دهد شما جاودانه‌اید، در قلب تاریخ و در خاطر ملت در همین راستا خبرنگار نوید شاهد خوزستان به «سهام الباجی» مادر شهید مدافع وطن «سید رضا سید حسینی» رفت تا روایت ایثار او را از زبان خودش بشنود.

پسری که برای مادر «کافی» بود و برای میهن «قهرمان»

این دیدار فرصتی بود تا عمق عشق مادری و صلابت روحی زنی که فرزندش را در راه دفاع از میهن تقدیم کرده، بیشتر درک شود. سهام الباجی، با ذکر خاطراتی از دوران کودکی و نوجوانی سید رضا تصویری از جوانی شجاع، مؤمن و وطن‌دوست را ترسیم کرد که از همان ابتدا نشانه‌هایی از عزم و اراده‌ی قوی در او نمایان بو او از لحظه شنیدن خبر شهادت فرزندش گفت از دردی که هرگز تسکین نمی‌یابد، اما در کنار آن افتخاری که هرگز از دست نمی‌رود.

روایت او سرشار از درس‌های زندگی بود درس‌هایی از صبر، ایثار، و عشق بی‌قید و شرط به وطن او تأکید کرد که سید رضا، شهادت را آرزو می‌کرد و با رضایت کامل در این راه گام نهاد این مصاحبه، نه تنها روایتی از یک مادر شهید، بلکه نمادی از زنانی است که با تمام وجود، فرزندانشان را در راه سربلندی ایران تربیت کرده و تقدیم نمودند.

هدیه‌ای از جنس نور

در شانزده سال بیشتر نداشتم که ازدواج کردم و تنها یک سال بعد یعنی در هفده سالگی خداوند بزرگ زیباترین هدیه اش را به زندگی ما بخشید، وقتی فهمیدیم که خداوند قرار است پناه و تکیه‌گاهی از جنس پسر به ما عطا کند در میان شادی و هیجان من و همسرم در تصمیم‌گیری برای نام او تنها به دنبال یک نام ساده نبودیم بلکه به دنبال یک سیرت می‌گشتیم.

به عشق و ارادت بی‌کرانمان به امام ضامن و پناه اهل‌بیت تصمیم گرفتیم نام او را «رضا» بگذاریم. این انتخاب برای ما فراتر از یک نام‌گذاری ساده بود این یک عهد و پیمان بود میان ما و خالق و یک امید بزرگ برای آینده، می‌خواستیم هر بار که نام او را صدا می‌زنیم یاد منش، حیا و اخلاق بی‌نظیر حضرت رضا (ع) بیفتد. تمام نیات ما این بود که او را نه فقط با نام بلکه با تمام وجود بر اساس سیرت پاک و منش والای اهل‌بیت تربیت کنیم و او را در مسیر همان نور پرورش دهیم.

پسری که برای مادر «کافی» بود و برای میهن «قهرمان»

تربیت در سایه‌ی خانواده‌ای متدین 

من و رضا، تنها دو رفیق صمیمی نبودیم بلکه در کنار هم قد کشیدیم و بزرگ شدیم، خانواده همسرم بزرگ، متدین و باایمان بودند که وقتی دور هم جمع می‌شدند تنها با هم نبودند بلکه نمازهایشان را با جماعت اقامه می‌کردند.

مراسمات مستمر مذهبی در خانواده به جان رضا نفوذ کرده بود و بر روحیات او تأثیری عمیق و ماندگار گذاشته بود، او که از همان سال‌های کودکی تقید و عبادت پسر عموهایش را می‌دید و شاهد حضور همیشگی و بی وقفه‌ی آن‌ها در مسجد بود از آنها الگو گرفت و با بزرگ‌تر شدنش همراه با پسر عمو هایش پای ثابت حضور در مسجد شد.

پسری که برای مادر «کافی» بود و برای میهن «قهرمان»

تمام آرزو‌های من در وجود او

از همان دوران کودکی بسیار دلسوز و با محبت بود، عشق و علاقه فراوانی که به پدر، مادر و خانواده‌اش داشت، محبتش را همواره با رفتار، ادب و احترام بی نظیرش نشان می‌داد، برای من و پدرش احترامی ویژه قائل بود او از همان سن کم به خوبی می‌دانست وظیفه اش در برابر خانواده چیست.

بسیار با فهم و شعور بود به طوری که من همیشه با غروری مادری به داشتنش افتخار می‌کردم، او چنان در چشم‌های من تمام معنای «کمال» بود که بار‌ها به زبان می‌آوردم که دیگر فرزندی نمی‌خواهم، رضا برای من کافی است او تمام آرزو‌ها و رویاهام را در وجود او می‌بینم.

در برخورد با من همواره در اوج ادب و حیا بود؛ هر خواسته‌ای از او داشتم جز چشم پاسخی نمی‌شنیدم، همیشه با محبت و احترام با من رفتار میکرد. دست و پایم را نوازش میکرد.

پسری که برای مادر «کافی» بود و برای میهن «قهرمان»

متانت کودکانه در نخستین روز‌های مدرسه

اولین روزی که رضا به مدرسه رفت بسیار آرام بود در گوشه‌ای از مدرسه با همان متانت کودکانه اش و با چشمانی کنجکاوش به بچه‌ها نگاه میکرد. 

از همان سال‌های نخست تحصیل پسری منظم و درس‌خوان بود، به هیچ عنوان ما را اذیت نمی‌کرد رفتار سنجیده و مسئولیت پذیرش به گونه‌ای بود هر روز با افتخاری تازه به وجودش افتخار کنم.

پسری که برای مادر «کافی» بود و برای میهن «قهرمان»

شوق ساختن فردا

پس از آنکه رشته‌ی علوم انسانی موفق به اخذ مدرک دیپلم شده بود، تصمیم گرفت ابتدا به خدمت مقدس سربازی برود و سپس برای ادامه تحصیل وارد دانشگاه شود حتی وقتی از او پرسیدم: «مادر جان، چرا نمی‌خواهی اول بری دانشگاه بعد خدمت؟» به من پاسخ داد: «مادر، می‌خواهم عقب نیفتم؛ می‌خواهم زودتر خدمتم را تمام کنم تا پس از آن، سریع‌تر به زندگی‌ام سر و سامان بدهم.» متوجه شدم که او آرزو‌های بزرگی در سر دارد که با پشتکار و برنامه ریزی سعی در برآورده کردن آنها را دارد.

پسری که برای مادر «کافی» بود و برای میهن «قهرمان»

بندگی و انس با قرآن در ماه رمضان 

همیشه نمازهایش را به موقع می‌خواند، از همان ساعات اولیه صبح با بیداری و نشاط معنوی روزش را آغاز می‌کرد، گاهی وقت‌ها که من خواب می‌ماندم مرا نیز برای نماز صبح بیدار می‌کرد. 

با نزدیک شدن ماه مبارک رمضان، از روز‌ها قبل سراغم می‌آمد و با اشتیاق می‌پرسید: «مامان، برای ماه رمضان چه برنامه‌ای داری؟ می‌خواهی چه کار کنی؟» سپس به من پیشنهاد می‌داد که بیا با هم روزه بگیریم، انس او با قرآن نیز زبانزد بود؛ هر روز یک جزء تلاوت می‌کرد و به ختم قرآن می‌رسید، دیدن این همه اهتمام به عبادت و بندگی، مرا شگفت زده می‌کرد و در دل با خود می‌گفتم کاش همه جوانان از چنین سیره و رفتاری الگو بگیرند.

از زیارت عاشورا برای سلامتی تا شکر عاقبت به خیری

از روزی که او به خدمت سربازی اعزام شد، دلشوره‌های من نیز آغاز شد هر روز با اضطراب منتظر شنیدن صدایش بودم و تا زمانی که با او تماس نمی‌گرفتم آرام و قرار نداشتم همین که صدایش را می‌شنیدم، انگار جان تازه‌ای می‌گرفتم از جام بلند می‌شدم و با شوق به کار‌های خانه می‌رسیدم، اما امان از لحظه‌هایی که با او تماس می‌گرفتم و گوشی اش برای مدتی طولانی بی‌پاسخ می‌ماند آن وقت بود که گویی هزار بار می‌مردم و دوباره زنده می‌شدم.

در آن روز‌ها همدم من تنها خدا بود مرتب با او سخن می‌گفتم به نیت سلامتی و عاقبت به خیری اش زیارت عاشورا می‌خواندم و با دلی شکسته زمزمه می‌کردم: «خدایا، تو خودت حافظش باش من همین یک پسر را دارم.» گاهی همسرم آرام پشت در می‌ایستاد، در را آهسته باز می‌کرد و می‌پرسید: «با چه کسی صحبت می‌کنی؟» به او می‌گفتم: «با هیچ‌کس دارم با خدای خودم حرف می‌زنم، برای پسرم دعا می‌کنم که عاقبتش خیر شود.»

بعد از آن، سجاده‌ام را پهن می‌کردم و با تمام وجود از خدا می‌خواستم که عاقبتش را ختم به خیر کند، الان خدا را شاکرم که دعایم را به زیباترین شکل مستجاب کرد و با شهادتش عاقبت به خیر شد و چه سعادتی بالاتر از این که فرزندم سرانجامی چنین نورانی و آسمانی پیدا کرد.

پسری که برای مادر «کافی» بود و برای میهن «قهرمان»

نگرانی از خبر تعرض به بیت رهبری

در اولین روز حمله زمانی که خبر تعرض به بیت رهبری منتشر شد، رضا با نگرانی با پدرش تماس گرفت با اضطراب از پدرش پرسید: «شنیدم حمله شده، واقعاً صحت دارد؟» پدر جواب داد: «آره، متأسفانه درست است.» شنیدن این خبر برای رضا سنگین بود با تعجب و ناراحتی گفت: «ای وای، دیگر اصلاً ما امنیت نداریم.»

از دعای مادر در اهواز تا جست و جوی پدر در کردستان؛ روایت شهادت رضا

رضا در کردستان مشغول خدمت بود و پدرش برای اینکه او در رفت و آمد‌های مسیر اذیت نشود از راننده‌ای که اهل همان منطقه بود خواسته بود هر زمان پسرم قصد دارد به ه مرخصی بیاید او را همراه خود به اهواز بیاورد از همان زمان، ارتباط تلفنی آن راننده با پدرش برقرار شده بود.

روزی که پادگان محل خدمت رضا بمباران شد پدرش سر کار بود چ همان راننده با او تماس گرفت و پرسید: «پسرت کجاست؟ خانه است یا پادگان؟» همسرم پاسخ داد: «پادگان است.» راننده با عجله گفت: «زود خودت را برسان؛ پادگانش را بمباران کرده‌اند.»

همسرم با نگرانی و اضطراب، همراه برادرش راهی کردستان شد من تا آن لحظه از ماجرا بی خبر بودم تا اینکه او در میانه راه با من تماس گرفت و فقط گفت: «برای رضا دعا کن.» با اضطراب پرسیدم: «چه شده؟» گفت: «پادگانش را بمباران کرده‌اند.» از همان لحظه دیگر آرام و قرار نداشتم من و خواهرانش بی‌تابی می‌کردیم و اشک می‌ریختیم دست به دعا برداشته بودم و با تمام وجود از خدا می‌خواستم پسرم را سالم به خانه برگرداند. مدام زمزمه می‌کردم: «خدایا! تو او را به سلامت برگردان، از تو می‌خواهم در خانه باز شود و رضا وارد خانه شود.»

پدرش بعد‌ها از آن مسیر طولانی و پر اضطراب برایم گفت؛ از هجده ساعتی که لحظه‌ای در آن آرام نگرفته بود تعریف می‌کرد وقتی به کردستان رسیدند، بی‌درنگ به سمت پادگان رفتند، اما به دلیل شدت بمباران و متلاشی شدن پیکر بسیاری از سربازها، پیدا کردن رضا بسیار دشوار شده بود. با دل شکسته مدام با خود می‌گفت: «خدایا! فقط پیکر پسرم سالم باشد.»

از او پرسیده بودند چه نشانه‌ای از پسرت داری و او گفته بود: «هیچ نشانی ندارم.» بعد به او گفته بودند به بیمارستان‌ها سر بزند، از این بیمارستان به آن بیمارستان رفت و جست‌و‌جو کرد تا اینکه زنی به او گفت: «سرد خانه‌ها را هم دیده‌اید؟» همان‌جا نشانی‌ای به او دادند و پرسیدند: «شما دنبال همان پسری هستید که شال دور گردنش بسته بود؟» همسرم گفته بود: «بله.» عکسش را نشان داده بودند و پرسیده بودند: «همین است؟» و او با دیدن تصویر گفته بود: «بله، پسرم است. الان کجاست؟» و پاسخ شنیده بود: «او را مستقیم از پادگان به سردخانه منتقل کرده‌اند.»

هنگامی که خبر شهادت سیدرضا را به من دادند، حالتی شبیه بی‌خودی و جنون به من دست داد؛ چون تا همان لحظه یقین داشتم همسرم پسرم را با خود به خانه بازمی‌گرداند.

آخرین آغوش مادرانه

من همیشه از دیدن پیکر بی جان می‌ترسیدم، وقتی اطرافیان اصرار می‌کردند که برای دیدن پسرم به سردخانه بروم، دلم راضی نمی‌شد و قبول نمی‌کردم، آنها به من می‌گفتند: «ما کنارت هستیم، اگر او را ببینی آرام می‌شوی.»، اما ترس و ناباوری همه وجودم را گرفته بود.

 

سرانجام با اصرار و همراهی اطرافیان مرا راضی کردند که برای دیدن رضا بروم، تا آن لحظه حال طبیعی نداشتم و بی قراری رهایم نمی‌کرد، اما وقتی بالای سر پیکر او رسیدم و او را در آغوش گرفتم آرامشی عجیب در دلم نشست؛ آرامشی که همه ترس هایم را از بین برد.

او با چهره‌ای آرام و زیبا بود که گویی به خوابی شیرین فرو رفته است کنار پیکرش ایستادم صورتش را بوسیدم و از او حلالیت طلبیدم با او حرف می‌زدم؛ انگار نه انگار که از دنیا رفته باشد، انگار فقط خوابیده بود و صدایم را می‌شنید.

در همان لحظه، خدا را شکر کردم که پیکر پسرم سالم مانده بود، چون احساس میکردم که او آرام خوابیده بود و تنها چشمانش را بسته بود.

تکیه‌گاه مادر و رفیق صمیمی خواهران

هر زمان که بیمار می‌شدم و توان برخاستن از جا را نداشتم، کافی بود صدایش بزنم فوری خودش را به بالینم می‌رسانید، اگر از او می‌خواستم دارویی برایم بیاورد، بلافاصله بلند می‌شد و با نگرانی می‌پرسید: «مادر می‌خواهی کنارت بمانم؟ نکند حالت بدتر شود؟» به او می‌گفتم: «نه، برو استراحت کن و خودت را اذیت نکن.»، اما او قبول نمی‌کرد و می‌گفت: «نه مادر، من پیشت می‌مانم.» واقعاً هوای مرا داشت و هیچ‌گاه مرا در سختی تنها نمی‌گذاشت.

همیشه با او درد دل می‌کردم و می‌گفتم: «تو تکیه‌گاه منی، تنها پسر و نور چشم منی.» او با جان و دل به حرف هایم گوش می‌داد و با محبت پاسخ می‌داد.

هر وقت چیزی از سوپرمارکت لازم داشتم، به محض اینکه صدایش می‌زدم حتی اگر در خواب عمیق بود از جا بلند می‌شد لباس می‌پوشید و آماده رفتن می‌شد هیچ‌گاه به خواسته هایم نه نمی‌گفت؛ برای من به راستی عصای دست بود.

او هیچ وقت از همنشینی با من خسته نمی‌شد، چون تفاوت سنی زیادی هم با هم نداشتیم بیشتر از آنکه رابطه مان شبیه مادر و پسر باشد حال و هوای دو دوست و رفیق را داشت با شوخی و شیطنت فضا را برایم شاد می‌کرد و کاری می‌کرد غم و خستگی از دلم دور شود در کنار او احساس راحتی و آرامش داشتم.

رضا همیشه می‌گفت: «مادر! وقتی ازدواج کنم، دوست دارم در طبقه بالای خانه شما زندگی کنم.» من هم به شوخی می‌گفتم: «دوری و دوستی بهتر است.»، اما او با شوق می‌گفت: «نه مادر، آرزو دارم بچه‌هایم را شما بزرگ کنید. دوست دارم همه با هم باشیم و سر سفره شما غذا بخوریم.» وقتی به او می‌گفتم شاید همسرت راضی نباشد، با اطمینان جواب می‌داد: «خودم با او صحبت می‌کنم. من از دورهمی و شلوغی لذت می‌برم و تنهایی را دوست ندارم.»

رابطه او با خواهرانش نیز بسیار صمیمی و عمیق بود. دخترم همیشه می‌گوید: «برادرم هیچ گاه با من بد رفتاری نکرد، او فقط برادرم نبود بلکه رفیقم بود.» حالا که او در میان ما نیست نبودنش دل خواهرش را شکسته و او هنوز با یاد برادرش اشک می‌ریزد.

پسری که برای مادر «کافی» بود و برای میهن «قهرمان»

دوری‌اش عذاب‌آور است، اما نام شهادت آرامم می‌کند

حقیقت این است که دوری رضا برایم بسیار سخت و عذاب آور است مرور خاطراتش، شنیدن دوباره حرف هایش در ذهنم و یادآوری لحظه‌هایی که کنار ما بود بی‌قرارم می‌کند و دلم را به درد می‌آورد.

با این حال، هر زمان به عاقبت به خیری او فکر می‌کنم آرام می‌گیرم، رضا راهی نورانی را انتخاب کرد و تا آخر بر عهد خود ایستاد او پادگانش را ترک نکرد و در همان مسیر شهادت را برگزید.

من به شجاعت، دلیری و قهرمان بودن فرزندم افتخار می‌کنم اینکه او آگاهانه راهش را انتخاب کرد و به چنین مقامی رسید، تنها مرهم دل من است اگر او با مرگی عادی از میان ما می‌رفت، شاید تاب این داغ برایم بسیار سخت‌تر بود، اما شهادتش به قلبم صبر و آرامش می‌دهد.

سخن پایانی 

همواره با خود تکرار می‌کنم که باید در برابر تقدیر الهی صبر پیشه کرد و دل به حکمت پروردگار سپرد یقین دارم آنچه برای ما رقم خورد، بی‌شک مصلحت خداوند بود، خدا را شاکریم که عزیز ما در مسیر ایثار و شهادت گام نهاد و امروز مایه‌ی عزت و سرافرازی خانواده ماست. از درگاه خداوند متعال مسئلت داریم که فرزند شهیدم در دنیا و آخرت شفیع ما و دیگر خانواده‌های معظم شهدا باشد و ان شاالله همگی در جوار رحمت الهی و در کنار حضرت اباعبدالله الحسین (ع) جای بگیریم.

انتهای پیام/


گزارش خطا

ارسال نظر
طراحی و تولید: ایران سامانه