آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۲۴۴۲۷
۰۸:۵۴

۱۴۰۵/۰۴/۲۳

آنکه سی سال پیش شفا یافت، امروز مردم را با یادِ حسین(ع) شفا می‌دهد

همرزم شهید «حسین بینائیان» نقل می‌کند: «مادرش سخنرانی کرد: مردم! بچه‌های ما بهتر از قمربنی‌هاشم(ع) نیستن! همه فدای امام حسین(ع)!»


به گزارش نوید شاهد سمنان، «شهید حسین بینائیان» بیست و سوم شهریور ۱۳۴۱ در روستای کلاته‌رودبار از توابع شهرستان دامغان به دنیا آمد. پدرش رجب و مادرش نرگس نام داشت. تا سوم متوسطه درس خواند. به عنوان بسیجی در جبهه حضور یافت. چهاردهم تیرماه ۱۳۶۳ در بانه توسط گروه‌های ضدانقلاب بر اثر اصابت گلوله به شهادت رسید. پیکر وی را در گلزار شهدای زادگاهش به خاک سپردند. برادرش یحیی نیز شهید شده است.

آن که سی سال پیش شفا یافت، امروز مردم را با یادِ حسین(ع) شفا می‌دهد

مسیر ممتاز شدن

حسین و یحیی خیلی به درس خواندن علاقه داشتند، اما شرایط نامساعد زندگی، مانع از مدرسه رفتن آن‌ها بود. تا اینکه یحیی ده ساله و حسین هشت ساله شد. با پادرمیانی بزرگان فامیل، آن‌ها را به مدرسه فرستادیم. سه ماه از فصل پاییز را به همراه گوسفند‌ها در ییلاق بودند و فقط سه ماه زمستان را به مدرسه می‌رفتند و با این حال همیشه شاگرد ممتاز کلاس بودند.

بعد از ابتدایی برای درس خواندن، هر دوی‌شان به شهر رفتند و ادامه تحصیل دادند. روزگار روز خوشش را به ما نشان نمی‌داد. بچه‌هایم کوچک بودند که پدرشان به دیار باقی شتافت. یک سال بعد، دختر بزرگم دار فانی را وداع گفت. من ماندم و چند تا بچه و تحمل بار سنگین خانه. بچه‌ها مجبور بودند خودشان هم درس بخوانند و هم کار کنند.

در طول دوران تحصیل، هرگاه کسی از روستا به شهر می‌رفت، آن‌ها را به خانه خودشان می‌بردند و از آن‌ها پذیرایی می‌کردند. روز‌ها کار می‌کردند تا خرج تحصیل‌شان را دربیاورند و شب‌ها در مدرسه شبانه درس می‌خواندند.

(به نقل از مادر شهید)

به دنبال راه یحیی

خیلی کوچک بود که پدرمان به رحمت خدا رفت. همه اعضای خانواده به او علاقه‌مند بودند، به همین دلیل اجازه نمی‌دادیم کار کند. کلاس پنجم را که در روستا خواند، به دامغان فرستادیمش. با برادرم یحیی زندگی می‌کرد و درس می‌خواند.

وقتی یحیی شهید شد، روحیه‌اش کسل شد و ترک تحصیل کرد. به سن سربازی رسید. می‌توانست به دلیل شهادت برادرمان معاف شود اما هرچه از او خواستیم برای معافیتش اقدام کند، زیر بار نرفت. می‌گفت: «باید به سربازی برم و دِینم رو ادا کنم! اگه من نرم، کی باید راه یحیی رو ادامه بده؟»

خدمت سربازی را تمام کرد و برگشت. مدتی نگذشته بود که دوباره عازم جبهه شد. به‌خاطر وابستگی زیاد نمی‌توانستیم راضی شویم که او به منطقه برود، اما به خواسته ما توجه نکرد و رفت. در کردستان در حین گشت، به کمین ضدانقلاب افتاد و شهید شد.

(به نقل از برادر شهید)

مادر، مردم را با یادِ حسین(ع) شفا می‌دهد

مادرش با این که یک شهید در راه دفاع از اسلام داده بود، ولی چنان روحیه قوی و خوبی داشت که در شهادت فرزند دومش در میان مردم ایستاد و سخنرانی کرد: «مردم! بچه‌های ما بهتر از قمربنی‌هاشم(ع) نیستن! اگه بچه‌های دیگه‌ام برن جبهه و شهید بشن، ناراحت نمی‌شم! همه فدای امام حسین(ع)!»

(به نقل از رجب بینائیان، هم‌رزم شهید)

خوابِ عروسی، بیداریِ سالگرد

به دلیل شغلم در روستا نبودم. در کوهستان کار می‌کردم. شب جمعه‌ای بود که بعد از نیمه شب به خانه آمدم و خوابیدم. در خواب دیدم عروسی حسین است. چند نفر زن و مرد عروس را همراهی می‌کردند. از مادرش پرسیدم: «عروس کیه؟»

گفت: «شما نمی‌شناسین!»

چند بار که پرسیدم، او همان جواب را داد. صبح که از خواب بیدار شدم، گفتند: «امروز سالگرد شهادت حسین بینائیانه!» من که کاملا از موضوع بی‌اطلاع بودم، خدا را شکر کردم که توفیق داد تا توانستم در مراسم سالگرد شهید شرکت کنم.

(به نقل از رجب بینائیان، هم‌رزم شهید)

انتهای متن/

انتهای متن/


گزارش خطا

ارسال نظر
تازه‌ها
طراحی و تولید: ایران سامانه