میدانستم زندگی اش ختم به خیر میشود
به گزارش نوید شاهد اردبیل، شهید حمید قدرتی محمدجانلو، سوم فروردین ۱۳۳۹، در روستای محمدجانلو از توابع شهرستان رضی مشگین شهر به دنیا آمد. پدرش علی آقا و مادرش صونا مقصودی نام داشت. سرباز ژاندارمری بود. هجدهم دی ۱۳۵۸ با سمت نگهبان در مهاباد به شهادت رسید. پیکر او در زادگاهش به خاک سپرده شده است.

تولد و کودکی
سه روز از عید نوروز سال ۱۳۳۹ میگذشت که خداوند متعال به خانواده حاج علی آقا قدرتی پسری به عنوان سومین فرزند (۴ پسر، ۴ دختر بودند) در روستای محمّد جانلو عنایت کرد. مادرش صونا مقصودی نام پسرش را از صفات و اسامی الهی گرفت و حمید گذاشت. حمید در روستا و در یک خانواده مذهبی که زندگی متوسطی از لحاظ وضیعت اقتصادی داشتند، بزرگ شد. مادرش میگوید: وقتی حمید بچه بود سرش به دیوار خورد، ورم شدیدی کرد. مرغی را کشتیم و پختیم و از آب و گوشت آن به حمید دادیم که زود خوب شود. فقط همان یک مرغ داشتیم و این همیشه در خاطرم هست و از یادم نمیرود. حمید که پدرش شغل کشاورزی داشت، به او کمک میکرد. قبل از اینکه به مدرسه برود، چون پسر عموی مادرش در روستا قرآن درس میداد هر شب میرفت پیش او و قرآن یاد میگرفت و او بیش از همه همیشه از او اظهار رضایت میکرد.
برای کمک به تامین معاش خانواده ترک تحصیل کرد
هفت سالش که تمام شد به مدرسه محّل زندگی خود در روستا رفت و ثبت نام کرد. تا چهارم ابتدایی درس خواند و علم و دانش یاد گرفت. درسش خیلی خوب و عالی بود، امّا برای کمک به معیشت خانواده ترک تحصیل کرد و بعد از اتمام مقطع ابتدایی، کتاب و دفتر را کنار گذاشت.
عصای دست پدر و مادرش شد
برای اینکه عصای دست پدرش باشد. به چوپانی پرداخت. با سن کم اش گوسفندان را به بیابان میبرد و میچرانید و در کارهای کشاورزی به پدرش کمک میکرد. مادرش میگوید: یک روز حمید برای گوسفند چرانی به بیابان رفته بود. وقتی بازگشت در تنور در کتری برای او آب گذاشتم که جوشید و چای درست کردم. گفت: شما درست نکن، چون تنور گرم است و نمیخواهم اذیت شوی و گرمای تنور تو را ناراحت کند. با تمام خستگی اش در کار خانه به من کمک میکرد و واقعا نمونه بود.
میدانستم زندگی اش ختم به خیر میشود
حمید به مسجد میرفت و فعالیت مذهبی و دینی خود را در آنجا انجام میداد. مادرش میگوید: از همان اوّل، یعنی از زمان توّلدش با همه بچهها متفاوت بود و میدانستم که زندگی اش ختم به خیر میشود. همهی مردم، خویشاوندان و دوستان از او تعریف میکردند. رابطه اش با همه خوب و عالی بود. همه را دوست میداشت و با دوستانش مهربان و رئوف بود.
فعالیت انقلابی در روستا
قبل از پیروزی انقلاب، شبها پشت بام میرفت و شعار میداد. با دوستانش برای تظاهرات به شهر میرفتند و با دیدن شهدای انقلاب در اردبیل، رفتار و گفتارش عوض شده بود. مادرش میگوید؛ یک روز به من گفت: مادر جان! آیا برای شام چیزی داریم. شام درست کن ۲ نفر از دوستانم را میخواهم بیاورم. دوستانش را آورد. در کنار کرسی نشستند. به پدرش گفت: من مطمئنم که شاه از این مملکت میرود و ما همه سرباز امام خمینی میشویم. از انقلاب و امام خمینی و اعلامیه صحبت میکردند و من زیاد از حرف هایشان سر در نمیآوردم.
روایت دوست شهید
یونس بایرام زاده میگوید: با من دوست بود. با هم سربازی رفته بودیم. یک روز به من گفت: بیا به تو قرآن یاد بدهم. گفتم: من سواد آنچنانی ندارم، نمیتوانم قرآن یاد بگیرم. جوابش قانعم کرد که قرآن را یاد بگیرم. گفت: ایمان و اعتقاد ربطی به سواد ندارد. اگر بخواهی میتوانی یاد بگیری و همین حرف او باعث شد که من با جدیّت خواندن قرآن را بیاموزم.
آخرین مرخصی
مادرش میگوید: حمید در ماه محرم به مرخصی آمده بود. ما همیشه در روستایمان مراسم شبیه خوانی برگزار می کنیم و هر کس هر چه دارد احسان می کند. من در عاشورا شیر برنج پخته بودم. هر چند شیر برنج را دوست نداشت، اما به خاطر من کمی از آن را خورد. حالت عجیبی داشت. گفت: مادر، دعایم کن. وضعیت کردستان خوب نیست و ضد انقلابیها در فکر از بین بردن نظام و لطمه به وطنمان هستند. یک آئینه داشت به من نشان داد و گفت: مادر جان! اگر من نیامدم این آئینه را نگه دارید و هدیه من به شما باشد. آیینه نشانه شادی و خوشبختی است و دوست ندارم بعد از شهادتم گریه کنید. وقتی دلتان تنگ شد به این آیینه نگاه کنید تا وصیت من به یادتان بیاید.
شهادت
حمید قدرتی با سمت نگهبان در هجدهم دی ۱۳۵۸ در مهاباد شربت شهادت را نوشید. مادرش میگوید: از دوستانش شنیدم که دچار سانحه رانندگی شده و به خیل عظیم شهدای اسلام پیوسته است. پیکرش را با تشییعی باشکوه به روستا آوردند و در قبرستان روستای محمد جانلو آرام گرفت.
مصاحبه و تدوین: سیدسعید اطهر نیاری
انتهای پیام/