آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۲۳۶۱۳
۱۱:۰۰

۱۴۰۵/۰۴/۱۳
خاطره خودنوشت شهید حجت اله باقری قسمت «۲»

وقایع روز سه‌شنبه و تحرکات دشمن

شهید حجت‌اله باقری در دفترچه خاطرات خود می‌نویسد: «سنگر خراب بود و سنگر را درست می‌کردیم که دشمن ما را دید و ما را به رگبار گلوله بست و ما جان سالم به در بردیم. در همین موقع بود که بچه‌ها ضبط صوت را به بالای ساختمان آوردند و صدای شلیک گلوله‌ها را ضبط می‌کردند و...» متن کامل قسمت دوم خاطره خودنوشت این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.


  وقایع روز سه‌شنبه و تحرکات دشمن

به گزارش نوید شاهد فارس، شهید حجت‌اله باقری چهارم خردادماه ۱۳۴۶، در روستای «رودبال» از توابع شهرستان فیروزآباد چشم به جهان گشود. او در دوران جوانی، همزمان با تلاطم‌های روزگار، طعم شیرین تعهد را با تشکیل خانواده در سال ۱۳۶۴ تجربه کرد؛ اما ندای حق‌طلبی، او را از زندگی نوپا جدا کرد و به میدان‌های نبرد کشاند. این شهید والامقام که تحصیلات خود را تا مقطع اول راهنمایی پشت سر گذاشته بود، با روحیه‌ای بسیجی لباس رزم بر تن کرد و به‌عنوان تک‌تیرانداز راهی جبهه‌های حق علیه باطل شد. سرانجام در بیستم تیرماه ۱۳۶۴، در پاسگاه مرزی «بیات» دهلران، در حالی که مردانه در برابر دشمن ایستاده بود، بر اثر اصابت ترکش به دست و پا، به قافله شهدا پیوست. پیکر پاکش در گلزار شهدای زادگاهش به خاک سپرده شد.

متن خاطره خودنوشت قسمت «۲» : استقامت و پایداری در سنگر

باز زود برگشتیم و آمدیم به پشت سنگر خودمان. سنگر خراب بود و سنگر را درست می‌کردیم که دشمن ما را دید و ما را به رگبار گلوله بست و ما جان سالم به در بردیم. در همین موقع بود که بچه‌ها ضبط صوت را به بالای ساختمان آوردند و صدای شلیک گلوله‌ها را ضبط می‌کردند و به یاری خداوند تبارک و تعالی به مقرمان هیچ‌گونه آسیبی نرسید.

بعد از اتمام تیراندازی، ما به داخل ساختمان آمدیم که دیدیم دارد به برادران سپاه و بسیج چیز می‌گوید. یکی از برادران به آن گفت: «حالا به جلو بیا». یک‌مرتبه دیدیم باز ساختمان را به رگبار بست و دیگر ما تیراندازی نکردیم و نماز را خواندیم و برای صرف شام همه بچه‌ها دور هم جمع شده بودیم و همگی با چهره شاد و خوشحال و با روحیه عالی خودشان به همدیگر روحیه می‌دادند و خدا را شکر می‌گفتند...

وقایع روز سه‌شنبه و تحرکات دشمن

در تاریخ روز سه‌شنبه، ۳۰ آبان سال ۱۳۶۲ بود که من اول صبح تأمین در شهر بودم و یک‌بار دیدم که دشمن به سطح شهر آمده است. من در حالی که کنار مدرسه آرام ایستاده بودم و بی‌خیال نگاه به آسمان می‌کردم، یک‌بار یکی از برادران را دیدم که به این کوچه و آن کوچه می‌دود. من هم سر کوچه را در اختیار داشتم و بعد نمی‌دانستم به کجا بروم؛ من به این‌ور و آن‌ور می‌رفتم تا باز هم به طرف ما نیامدند؛ باز هم خدا خواست.

گشت و کمین در عصرگاه

در عصر، باز به کمین دمکرات رفتیم. دو نفر بودیم که یکی از زن‌ها همان‌جا به من گفت: «صبح ساعت ۶ بود که ۳ نفر از آنها به این کوچه بیرون رفتند»؛ ولی چنان آن مرد و زن می‌ترسید؛ و ساعت ۶ مغرب بود که سالم به پایگاه آمدیم؛ صحیح و سالم بودیم.

انتهای متن/


گزارش خطا

ارسال نظر
تازه‌ها
طراحی و تولید: ایران سامانه