آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۲۳۳۵۳
۰۸:۰۴

۱۴۰۵/۰۴/۰۶

مردی که تمام وجودش وقفِ عدالت و حق بود

همزمان با هفته قوه قضاییه همسر شهید دادستان «علی اکبر حسین‌زاده»، او از همسرش که نمادی از عدالت بود می‌گوید: زندگی با مردی که تمام وجودش وقفِ عدالت و حق بود، جنس دیگری داشت. علی اکبر من، بیش از آنکه متعلق به من و خانه باشد، متعلق به آرمان‌هایی بود که برایشان قسم خورده بود.


در هفته قوه قضاییه  نوید شاهد خراسان شمالی پای صحبت‌های همسر شهید دادستان «علی‌اکبر حسین‌زاده» نشسته‌ است و او از جای خالی همسرش که نمادی از عدالت بود می‌گوید: همیشه فکر می‌کردم عشق، همین روزمرگی‌های ساده است؛ همین که صبح با صدای کلید انداختن او در قفل از خواب بیدار شوی و بدانی خانه دوباره پر از عطر زندگی می‌شود اما زندگی با مردی که تمام وجودش وقفِ عدالت و حق بود، جنس دیگری داشت. علی اکبر من، بیش از آنکه متعلق به من و خانه باشد، متعلق به آرمان‌هایی بود که برایشان قسم خورده بود.

مردی که تمام وجودش وقفِ عدالت و حق بود

یادم هست آن روز‌ها که مسئولیت دادستانی را بر عهده داشت، شب‌ها وقتی به خانه برمی‌گشت، خستگی در تک‌تک خطوط صورتش نقاشی می‌شد، اما چشمانش… چشمانش هنوز در جستجوی عدل بود. هرگز اهل گلایه نبود. حتی وقتی تهدید‌ها شروع شد، وقتی سایه‌های سنگینِ ناامنی روی خانه‌مان افتاد، او همان‌قدر آرام بود که در روز‌های صلح. همیشه می‌گفت: «فلانی، ما امانتی هستیم که باید در مسیر درست خرج شویم. چه جای نگرانی است وقتی مقصد یکی است؟»

دلم برای آن خلوت‌های دونفره تنگ شده؛ برای همان لحظه‌هایی که بعد از ساعت‌ها کارِ دشوار و پرونده‌های سنگین، می‌نشست کنارم و فقط سکوت می‌کرد. می‌دانستم در آن سکوت چه غوغایی است. او بار سنگینِ مظلومیت‌های زیادی را به دوش می‌کشید. گاهی که از فشار کار کلافه می‌شدم، دستم را می‌گرفت و با همان لحنِ مهربان، اما قاطعش می‌گفت: «صبرِ تو، نیمی از این جهاد است. اگر تو نباشی، من این‌قدر محکم نیستم.»

شهادتش برای من پایانِ یک قصه نبود، بلکه آغازِ یک معنایِ بزرگتر بود. وقتی خبر را شنیدم، دنیا به یک‌باره از حرکت ایستاد، اما در قلبم نوعی آرامشِ غریب لانه کرد. می‌دانستم علی اکبر برایِ آن «مقام» ساخته شده بود. او برای ماندن نبود؛ او آمد تا حقی را احیا کند و برود.

مردی که تمام وجودش وقفِ عدالت و حق بود

حالا که ماه‌ها از آن روز می‌گذرد، هنوز هم گاهی که باد در حیاط می‌پیچد، ناخودآگاه سر بلند می‌کنم به سمت در؛ منتظرِ شنیدنِ صدایِ کلیدش. او نیست، اما در جای‌جایِ این خانه، در تک‌تکِ باورهایم، و در هر لحظه‌ای که می‌خواهم تصمیمی درست بگیرم، حضورش را مثلِ یک سایه‌یِ روشن حس می‌کنم. علی اکبر نرفت، علی اکبر فقط در امتدادِ آن راهی که انتخاب کرده بود، جاودانه شد؛ و من هنوز، همان همسرِ صبوری هستم که افتخار می‌کند امانت‌دارِ مردی بوده که جانش را فدایِ امنیت و عدالتِ این مردم کرد.

انتهای پیام/


گزارش خطا

ارسال نظر
طراحی و تولید: ایران سامانه