ماجرای بدرقه پنهانی شهدا

به گزارش نوید شاهد زنجان، شهید «احمد خالقی» یکم شهریور ۱۳۵۰، در شهرستان زنجان به دنیا آمد. پدرش ابراهیم و مادرش زکیه نام داشت. دانش آموز سوم متوسطه بود. از سوی بسیج در جبهه حضور یافت. بیست و نهم خرداد ۱۳۶۷، در بانه توسط نیروهای عراقی بر اثر اصابت ترکش به سر، شهید شد. پیکر او را در مزار پایین زادگاهش به خاک سپردند.
خاطراتی از این شهید معزز را در ادامه بخوانید؛
روح جوانمردي
او از همان کودکي کارهايي ميکرد که همه ما را به تعجب وا ميداشت، دوران نوجواني وقتي پولي به عنوان پول توجيبي به او ميداديم، از او ميپرسيدم آنها را چکار ميکني؟ ميگفت: خيلي از بچهها به اين پولها بيشتر از من نياز دارند؛ آنها را جمع ميکنم و به اين بچهها ميدهم.
به نقل از مادر شهيد
مقيد بودن به واجبات
احمد به انجام فرايض و واجبات بسيار مقيد بود تا جايي که در اوج گرماي تابستان و زماني که فقط 9 سال داشت، روزه ميگرفت. به نماز اهتمام خاصي داشت، برادر و خواهرش را به دوش ميگرفت و به مسجد ميبرد. همچنين به نماز جمعه بسيار مقيد بود، در اوج نوجواني ارتباطي عميق با خدا داشت…
به نقل از مادر شهيد
لالایی
شش روز بود که احمد به دنیا آمده بود. شب هنگام که همه خوابیده بودند، ناگهان من متوجه صدایی شدم. وقتی خوب توجه کردم، متوجه شدم که عده ای با لحن بسیار شیوا و رسا و عالی، لالایی می خوانند. اول خیلی ترسیدم و زبانم بند آمد. به طوریکه نمی توانستم پدرش را از خواب بیدار کنم.
حدود 20 الی 30 دقیقه به همین منوال گذشت و من همچنان بی اختیار مانده بودم تا این که متوسل شدم به حضرت ابوالفضل العباس، نامش را در دل صدا زدم ت به تدریج صدا از بین رفت.
بلند شدم و نشستم ولی کسی را ندیدم. وقتی بعد از شهید شدن احمد این قضیه را برای پدربزرگش مطرح کردم، پدربزرگش گفت که انگار از اول مغلوم بود که احمد قرار است شهید شود. خداوند او را از اول برای شهید شدن آفریده بود.
به نقل از مادر شهيد
بدرقه نامحسوس
وقتی احمد و دوستش می خواستند به جبهه بروند نمی گذاشتند من و مادر شهید آنها را تا سوار شدن به اتوبوس بدرقه کنیم. می گفتند، گریه های شما برایمان سخت است. ولی با این حال ما کوچه به کوچه به دنبالشان می رفتیم بدون این که آنها بفهمند.
همین که می خواستند پشت سرشان را نگاه کنند در کوچه ای پنهان می شدیم تا ما را نبینند. چون اگر مارا می دیدند، عصبانی شده و ما را به خانه بر می گرداندند.
تا نزدیکی های اتوبوس می رفتیم و وقتی می دیدیم سوار اتوبوس شدند، دیگر خودمان را پنهان نمی کردیم و با آنها خداحافظی می کردیم و آنها بلند بلند می خندیدند.
به نقل از پدر شهید
من رو حانی ام
اکثر بازیهایی را که احمد در دوران کودکی انجام می داد. این بود که یا بچه ها را جمع می کرد و یک تابوتی را درست می کردند و بر روی آن پرچم می کشیدند و روی آن برچسبی را می زد که نوشته بود شهید… و آن را روی دوش می گرفتند و می گفتند الله اکبر، لا اله الا الله و…
یا با بچه ها دو گروه می شدند؛ یک گروه عراقی و با هم به جنگ می پرداختند که در نهایت آن ایرانیان پیروز می شدند.
یا این که در 2 یا 3 سالگی خود را به شکل یک روحانی در می آورد. این گونه که پارچه ای را به شکل عمامه درست می کرد و بر سرمی گذاشت و پارچه ای دیگر را به شکل عبا روی دوشش می انداخت و می گفت: که من روحانی ام و چند متکا را روی هم گذاشته و از آن بالا می رفت تا برایشان(بچه های هم بازی اش ) سخنرانی می کرد.
به نقل از مادرشهید