سربازی که فرمانده دلها شد
پاسدار شهید علی درویشی در سیزدهم تیرماه ۱۳۷۶ در شهر اهواز دیده به جهان گشود. پدرش حسین پاسدار و مادرش سارا نام داشت. وی دارای مدرک کارشناسی فقه و حقوق دانشگاه آزاد اهواز بود. در سپاه پاسداران مشغول به کار بود. سرانجام وی در حمله موشکی آمریکایی-صهیونیستی نهم اسفندماه سال ۱۴۰۴ در بندرعباس به درجه رفیع شهادت نائل آمد. پیکر مطهرش پس از تشییع در گلزار شهدای بهشت آباد اهواز به خاک سپرده شده است.

مادر شهید تفسیر زنده ایثار است او که تنها کسی نیست که فرزندش را به میدان نبرد فرستاد بلکه او معمار اصلی ایمان و شجاعتی است که در وجود فرزندش متبلور شد صبوری او کوهی است که در برابر تندبادهای زمانه خم به ابرو نیاورد و قامت ایستادهاش سندی است بر وفاداری به آرمانهایی که برایش خونها ریخته شد.
مادر شهید، نه تنها مادر یک فرد، که مادر یک مکتب و حامی یک ارزش انسانی است که تاریخ هرگز فراموشش نخواهد کرد.
همیشه فکر میکنم آن لحظهای که خداحافظی کردند، در دل مادر چه طوفانی برپا بود؟ وقتی دست فرزندش را رها کرد تا به آغوش سرنوشت بسپارد چه رازی در نگاهش نهفته بود که توانست اینگونه استوار بماند؟ مادر شهید، یعنی تجسم واقعی دلتنگی که با صبر گره خورده است.
او با هر قاب عکسی که به دیوار دارد زندگی میکند و با هر خاطرهای که مرور میکند دوباره متولد میشود مادران شهدا فرشتههای زمینیاند که داغ دوری را با افتخار سربلندی معاوضه کردند.
شهید، راه را انتخاب کرد؛ اما مادر، راه شهید را در قلبش به ابدیت پیوند زد هر مادر شهید قصهای ناگفته از بهشت است که با صبر خویش ستونهای امنیت و عزت این سرزمین را بنا کرده است، در همین راستا نوید شاهد خوزستان این بار به سراغ سارا ولیپور مادر شهید مدافع امنیت علی درویشی رفت تا از صبر و ایثار و ناگفتههای مادرانهای بگوید که با یاد پسر شهیدش گره خورده است.

طنین اذان در گوش علی
شش ماه علی را بادار بودم که از شهرستان باغملک به اهواز نقل مکان کردیم و در منطقه حصیر آباد اهواز ساکن شدیم و همراه یک خانواده زندگی میکردیم.
از نظر معیشتی خیلی وضعیت خوبی نداشتیم و مستاجر بودیم صاحب خانهها اذیتمان میکردند منم هم تازه وارد شهر غریب شده بودم و چیزی از خودمان نداشتیم.
وقتی که علی به دنیا آمد من خیلی خوشحال شده بودم، همین که باباش که تو گوشش اذان گفت دهنش را باز کرد و خندید به باباش گفتم: «نگاهش کن وقتی تو گوشش اذان گفتی چطور دهنش باز میکنه» علی خیلی خوشگل بود بخاطر همین من چشم ازش بر نمیداشتم و مرتب نگاهش میکردم.

از بدرقه به مدرسه تا اشتیاقِ آموختن
اولین روزی که علی میخواست به مدرسه برود، لباس سفیدی تن او کرده بودم از او عکس گرفت،م سپس برایش یک پیراهن چهارخانه ای پوشاندم و با خوشحالی گفتم: «امروز اولین روز مدرسه رفتن پسرم است باید یادگاری از او داشته باشم.»
داییها و خالههایش برای اولین روز رفتن مدرسهاش آمده بودند، برایش اسپند دود کردم، از زیر قرآن او را رد کردم و همه با محبت و شوق او را به مدرسه بدرقه کردند.
از همان کودکی علاقهی زیادی به درس خواندن و مدرسه رفتند داشت به همین دلیل همیشه خودش پیگیر درسش بود و برای درس خواندن تلاش میکرد و همیشه حرف گوش کن و آرام بود.

اولین دوست من خداست
علی وقتی سیزده ساله بود، دفتر خاطراتی داشت که در آن نوشته بود: «اولین دوست من خدا است.» سپس نوشته بود «دوست دارم مسافرت با عمه، عمو و خالهام مسافرت به باغملک بروم.»
علاقه به پیاده روی اربعین
علی علاقه ویژهای به پیاده روی اربعین داشت و میگفت: «این پیاده روی حرکت بزرگی است که همه ما باید در آن شرکت کنیم.»
به خوبی در یاد دارم سال ۱۴۰۰ که همراه با دانشگاه افسری به پیاده روی اربعین رفته بود، چفیه سبز رنگی از کربلا برایم آورده بود و به من گفته بود: «مادر این چفیه را تبرک کردم و با خودم برای شما آوردم که انشالله بندازیش تو سرت و با آن به سفر کربلا بروی.»
سربازانش را همکار خود میدانست
علی پس از آنکه که دیپلمش را گرفت؛ در سال ۱۳۹۵ وارد دانشگاه آزاد اهواز شد و در رشته فقه مبانی حقوق که علاقه خاصی به این رشته داشت مشغول تحصیل شد و در ۱۴۰۰ فارغ التحصیل میشود.
پس از آن دو سال در سپاه پاسداران پادگان ۶۴ الحدید مشغول خدمت سربازی شده بود، چون علی دارای مدرک لیسانس بود به او درجه پاسدار وظیفه داده بودند و نسبت به بقیه سربازها درجهاش بالا بود.
فرماندههای دوران خدمتش پس از شهادت علی وقتی برای عرض تسلیت به منزل ما آمده بودند می گفتند: «واقعا علی در همه چی نمونه بود، خیلی مهربون بود و همین امر هم باعث میشد که سربازها از رفتار خوب او سو استفاده کنند.» مثلاً وقتی به او میگفتیم: «علی این پنج یا شش تا سرباز تحویل جنابعالی ببرشون فلان کار رو انجام بده، ولی علی دلش نمیاومد اذیتشون کنه»
حتی وقتی که وارد سپاه پاسداران شد برادرش از او پرسید: «علی تو سرباز داری زیر دستت» علی به او گفت: «نه بابا سرباز چیه هم داریم کار میکنیم» سپس دوباره از او پرسید: «لباس نظامی میپوشی» علی میخندید و گفت: «نه بابا من همیشه لباس شخصی میپوشم.»

زیر سایهی دو قرآن؛ آخرین بدرقهی
علی اهل تجملات نبود همیشه یک پیراهن چهارخانهای داشت که میپوشید آخرین باری که علی میخواست به سرکار برود بهش گفتم: «علی مامان یه آرزویی دارم» گفت: «مامان آرزوت چیه؟» گفتم: «علی پیراهن چهارخونه ات برام من تکراری شده تو را خدا پیراهنت رو عوض کن» گفت: «نه مادر همین خوب است» گفتم: «نه مامان این لباست برای من تکراری شده» خالهاش هم که خانه ما بود گفت: «علی الان دوستانت میگویند علی درویشی همیشه با یک پیراهن است.» به خواهرم گفتم: «خواهر فکر میکنی علی لباس ندار بیا لباسهای علی رو نشونت بدم» دوتا پیراهن آوردم و به خواهرم نشان دادم و گفتم: «نگاه کن این دوتا پیراهنهای علی اتو کرده تمیز تو کمدش گذاشته است.» دیدم علی کوله پشتیش رو گذاشت زمین رفته داخل اتاق اشاره به خواهرم دادم و گفتم: «نگاه کن علی حرف منو زمین نمیدازد.»
لباسش عوض کرد و از اتاق اومدم بیرون منم دورش میرقصیدم، میگفتم: «علی داماد شد، علی داماد شد» اونم که کمی خجالتی بود روش طرف منو خالهاش نمیکرد پشتش رو کرده کوله پشتیش رو گذاشته، باباش یک قرآن کوچیکی برداشته تا علی را زیر قرآن رد کند به او گفتم: «چرا قرآن کوچیکه، قرآن بزرگ خونمون رو بیار» یک قرآن کوچک تو دست باباش منم قرآن بزرگ دستم بود علی را زیر دوتا قرآن بدرقه کردیم، رفتم داخل آسانسور گفت: «مامان دیگه بس دنبالم نیا اذیت میشی» بهش گفتم: «من میخواهم عزیزم بدرقه کنم، مامان این حرفا چیه» تا دم در حیاط رفتم و سوار ماشینش کردم بعد باباش برده بودش ترمینال سوار اتوبوسش کرد و رفت.
آخرین تماس
علی چهارده روز مرخصی بود، پس از آن روز جمعه ساعت ۱۳:۳۰ دقیقه هشتم اسفند به طرف بندر عباس حرکت کرد، ساعت هفت صبح روز شنبه همزمان با حمله آمریکا و اسرائیل به بندرعباس رسید.
وقتی که علی رسید به او زنگ زدم و گفتم: ««علی رسیدی مامان» گفت: «بله مامان رسیدم» گفتم: «علی به خدا دیشب من بخاطر تو نخوابیدم» گفت: «چرا مامان جان» گفتم: «تو که میدانی من مادرم استرس دارم که در نکند مسیر راه اذیت شده باشی بخاطر همین دعای سفر و زیارت عاشورا را برایت میخواندم بخاطر این تا صبح بیدار بودم» این را که به او گفتم تشکر کرده و بعد گفت: «مامان بگیر بخواب» گفتم: «باشه من الان دیگه میرم بگیرم بخوابم خیالم دیگه راحت شد که رسیدی» بعدش از هم خداحافظی کردیم.
خبر شهادت
ساعت حدود ۱۰ و خورده بود خواهرم سراسیمه زنگ خانه را زد و آمد بالا و بهم گفت: «آجی میدونی تهران را موشک زدند؟» گفتم: «نه من خواب بودم، مطمئنی؟» بهم گفت: «آره مطمئنم، تهران را زدن» در حال خواب و بیدار بودم گوشیم را بر داشتم و با علی تماس گرفتم، بعضی مواقع گوشیش را دیر جواب میداد این دفعه سریع جواب داد همین که جواب داد سلام علیکم کردیم و گفتم: «علی مامان میدونی به تهران حمله شد؟» گفت: «آره مامان میدونم» گفتم: «علی مامان میخواهی چیکار کنی؟ میمونی یا میای؟» گفت: «مامان من تازه اومدم» گفتم: «علی جان بیا من نگرانتم» گفت: «مامان مگه میشه بیام من حالا رسیدم بندرعباس» گفتم: «پس دادمت دست حضرت زینب (س)، علی مواظب خودت باش مامان تو را قرآن مواظب خودش باش» همین را بهش گفتم سپس خداحافظی ازش گرفتم.
ولی متوجه شدم دورش شلوغ بود سر و صدا پنج شش نفر از دوستاش که تو اتاق فرمانده داشتند صحبت میکردند میومد، تلفن را که قطع کرد به شدت استرس گرفته بودم نمیدانستم باید چیکار کنم حدود ساعت ۲ بعد از ظهر بود هر چه تماس گرفتم جواب نمیداد، آشوب شده بودم نمیدانستم چیکار کنم بخاطر همین میرفتم طبقه همکف دوبار میومدم طبقه بالا برایش پیامی فرستادم: «مامان تو رو خدا جوابم بده قلبم درد میکنه» همینی که گفتم بعد از حدود نیم ساعت یکی از دوستانش با گوشی علی زنگ زد و گفت: «شما چه نسبتی با علی دارید» گفتم: «من مادرشم، گوشی علی دست شما چی میخواهد؟» بدون هیچ مقدمهای گفت: «مادر شرمنده برای علی دعا کن، علی شهید شد.»
شوکه شدم گیج شده بودم نمیدانستم الان کجا هستم فقط میزدم تو سر خودم کسی هم پیشم نبود تا اینکه همسایهها آمدند بهم کمک کردند و گفتند: «بیا ببریمت بالا» بهشون گفتم: «فقط منو برسونید خونه مادرم.»
همان لحظه برادرم با خواهر زادهام به سمت بندرعباس حرکت کردند، کارای ترخیصش رو انجام دادند و به سردخانه اهواز انتقال دادند.
من وقتی رفتم بالای سرش اون لحظه فقط لبهای غنچه پسرم را بوس کردم، بهش گفتم: «علی من تو را با امید بدرقه کردم» بدنش کامل سالم بود فقط یک ترکش به پشت سرش خورده بود.
مادرش را در سیمای مادران شهید میدید
همیشه وقتی چادر که میپوشیدم علی به میگفت: «مادر شبیه مادرای شهید شدی، اصلا چهره ات قیافه ات همه چیزهایت به مادرا شهید میخورد» بهش میگفتم: «علی تو رو خدا این حرف رو نزن من فقط تو رو دارم من میخواهم دامادت کنم عزیزم این حرفا چیه که میزنی؟»

عشق به رهبر شهید
در اغتشاشات هجدهم و نوزدهم دی ماه علی به همراه پسرم رضا که هر دوی آنها پای تلویزیون نشسته بودند و صدای تلویزیون هم زیاد بود که ناگهان صدای تیر اندازی از بیرون به گوش رسید.
رضا یواشکی بلند شد و رفت داخل تراس نگاهی انداختی متوجه میشود که خیابانها مملو است و اغتشاشاگران تمام خیابان را گرفتهاند، نگاهی انداخت و آمد نشست، علی به رضا گفت: «صدات چی بود رضا؟» گفت: «هیچی نبود.»
بعد از چند دقیقه سر و صدا بیشتر شد علی خودش بلند شد رفت داخل تراس و نگاه کند که بببند چه شده رضا دنبالش رفت چون میدانست که علی روی حضرت آقا تعصبی است و اگر بفهمه کسی درباره آقا حرف نامربوط میزنه و واقعا ناراحت می شود.
با برادرش چهارپایهای گذاشتند زیر پاهایشان داشتند بیرون نگاه میکردند که به یکباره از ساختمان روبه رویی و جفتی حدود پنجاه یا شصت نفر بودند که همزمان شعار میدادند، یک دفعه علی فریاد زد و گفت: «مرگ بر وطن فروش خائن، شما چیکار با آقا دارید»
همین که گفت من و رضا کشیدمش آوردیمش پایین چراغ را خاموش کردیم که حتی شیشه ی مربا که روی دیوار تراس بود افتاد و پاش را پاره کرد شروع به خون ریزی کرده بود.
به زور به داخل آوردیمش چراغ را خاموش کردیم روی مبل نشست رگ گردنش باد کرده بود عصبی شده بود در حالی که قرمز شده بود به او گفتم: «علی تورا قرآن دست بردار مادر ول کن» میخواست برود پایین با آنها درگیر شود، گفتم: «علی میترسم اینا ما را تیکه و پاره میکنند.»
یک لیوان آب دادم بهش دادم تا کمی آرام شود، گفت: «حالا شما اینجا جلو من را میگیرید، بیرونم کسی حرف غلطی درباره آقا بزنید میتوانید جلومو بگیرید؟» در را از رویش قفل کردیم کمی باهاش صحبت کردم به باباش گفتم: «با بچه ات صحبت کن اگر رفت تو خیابون میکشنش»
همیشه هم میگفت: «رهبر هیچ گناهی نداره هرچی گناهه تقصیر این مسئولینه که کم کاری میکنند.»
حساس به حجاب
به یاد دارم خانه ای را برای فروش به بنگاه سپرده بودیم، یک روز بانگاه دار به همراه مشتری به خانه ما می آید، ما آن روز نبودیم، علی هم آن زمان دانشجو بود و هنوز وارد سپاه نشده بود و در درست در بازه زمانی جریان زن، زندگی، آزادی بود خانمی که همراه بنگاه دار برای بازدید خانه آمده بودند وقتی که علی در را باز میکند و میبینید خانمه حجابش مناسب نیست اجازه نمیدهد وارد خانه شوند علی از این موضوع هم چیزی به ما نگفت تا اینکه خود بنگاه دار تماس میگیرد و میگوید: «خانم درویشی آقا پسرت اجازه نداد وارد خونتون بشیم که خونت رو ببینیم» وقتی تلفن ت قطع کردم ازش پرسیدم: «علی چرا اجازه ورود ندادی» گفت: «مادر خانمه حجاب نداشت این خونه حرمت داره بخاطر همین من اجازه نمیدهم وارد خونمون بشه.»
علی همیشه به برادرش رضا میگفت: «پاسداشت خون شهدا، در گرو حفظ ارزشهای اخلاقی و حجاب است و باید با ترویج فرهنگ حیا و وقار در جامعه و محیطهای اداری، حرمت این ارزش را که ثمره خون پاک شهدا است گرامی بداریم.»
سخن پایانی
به نظر من شهدا انتخاب شد هستند و قطعا هرکس لایقت شهادت را ندارد شهدا انتخاب شده خدا هستند و خدا هم دوست نداشته اینها آلوده این دنیا شوند چرا که زندگی ابدیمون در دنیا دیگری است و روز جزا و قیامت در آن دنیا است، این دنیا فانی میباشد که بیشتر ماندن در این دنیا باعث بیشتر آلوده شدن میشود همین امر باعث شد که خداوند شهدا را پاک ببرد همان طور که شهید سلیمانی میگوید: «باید شهدانه زندگی کنی تا شهید شوی.»
انتهای پیام/