آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۲۲۴۰۸
۱۳:۱۲

۱۴۰۵/۰۳/۲۴
روایت «وجیهه صادقی» همسر شهید والامقام «سید علی صادقی»:

گفت؛ فقط برای اهل بیت (ع) گریه کن

شهید «سید علی صادقی»، استوار یکم نیروی انتظامی، متولد ۲۱ اسفند ۱۳۷۱ در اصفهان بود. او که در شب ۱۹ رمضان به دنیا آمد، ۱۱ روز مانده به تولد ۳۳ سالگی‌اش، در ۱۰ اسفند ۱۴۰۴ بر اثر اصابت موشک به پایگاه هشتم آگاهی در میدان حر تهران به شهادت رسید. همسرش خانم وجیهه صادقی، ۱۱ سال زندگی مشترک با او را روایتی از ادبی وصف‌نشدنی، نمازی که هیچ گاه ترک نشد و چشم‌هایی می‌داند که هرگز به حرام نگاه نکرد.


رعایت ادب لازمه هر رفتار همسرم بود

به گزارش خبرنگار نوید شاهد، شهید «سید علی صادقی» که شب 19 ماه مبارک رمضان به دنیا آمد، مادرش نام علی را برای او برگزید. او سال ۱۳۹۲ وارد نیروی انتظامی شد و دو سال بعد، در فروردین ۱۳۹۴، با خانم وجیهه صادقی ازدواج کرد. این ازدواج بسیار ساده و بدون برگزاری عروسی انجام شد و زندگی مشترکشان را با سفری به مشهد مقدس آغاز کردند. حاصل این زندگی دو پسر به نام‌های سید هادی (۱۰ ساله) و سید مهدی (۷ ساله) است. شهید صادقی سال ۱۳۹۶ به همراه خانواده به تهران نقل مکان کرد و تا پایان عمر با درجه استواری یکم در پایگاه هشتم آگاهی میدان حر خدمت کرد.

در ادامه «وجیهه صادقی» همسر شهید والامقام «سید علی صادقی» از زندگی مشترک و خصوصیات اخلاقی همسرش می‌گوید.


مهم‌ترین شاخصه همسرم، ادب بی نظیرش و مراقبت از نگاهش بود

نحوه آشنایی من با همسرم به این صورت بود که یکی از دوستان پدرم که در سازمان عقیدتی فراجا فعالیت داشت، به ما معرفی کرد و به پدرم گفت که ما یک نیروی جدید استخدام کرده‌ایم و در هر گردهمایی که برای سنجش کردار و رفتار نیرو‌ها برگزار می‌کنیم، این آقا را از دورادور با بقیه مقایسه می‌کنیم و می‌بینیم خیلی متفاوت عمل می‌کند؛ در بحث ادب و رفتارش، منحصر‌به‌فرد است. این شد که پیشنهاد آشنایی را به من دادند. من هم که همیشه اخلاق و اعتقادات مذهبی برایم از مسائل مادی مهم‌تر بود، قبول کردم. قرار‌های آشنایی را گذاشتیم و من همان اول دیدم که واقعاً رفتار و کردارش خاص و با بقیه متفاوت است. ازدواجمان خیلی ساده و بدون هیچ تشریفاتی انجام شد؛ یک مرام ساده گرفتیم. در فروردین ماه سال ۱۳۹۴ عقد کردیم و بعد از فقط ۲۰ روز عقد، زندگی مشترکمان را با سفری به مشهد مقدس آغاز کردیم.

اگر بخواهم مهم‌ترین خصوصیت اخلاقی او را بگویم، بدون شک ادب بی‌نظیرش بود. به جرات می‌گویم، خدای ادب بود. هیچ وقت پیش نیامد که جلوتر از من از دری وارد شود؛ همیشه در را باز می‌کرد و آنقدر می‌ایستاد تا من اول وارد بشوم، حتی درب آسانسور را برایم نگاه می‌داشت. نسبت به مادرش هم همین ادب را داشت و هیچ وقت مادرش را با فعل مفرد صدا نمی‌زد؛ همیشه محترمانه و با جمله‌های جمعی خطابش می‌کرد. از دیگر ویژگی‌هایش نماز اول وقت بود که هیچ چیزی مانعش نمی‌شد. حتی بازی پرسپولیس که خیلی برایش مهم بود، اگر به وقت نماز می‌رسید، تلویزیون را خاموش می‌کرد و نمازش را می‌خواند. این برای من خیلی عجیب و جالب بود. خیلی هم مراقب نگاهش بود. حتی اگر می‌خواستیم از یک خانم رهگذر بخواهیم از ما عکس یادگاری بگیرد، هیچ وقت مستقیم به لنز گوشی نگاه نمی‌کرد تا نگاهش به آن خانم بیفتد. در فروشگاه و مکان‌های دیگر هم که مجبور بود با خانمی صحبت کند، من زیر نظر می‌گرفتم و می‌دیدم خیلی مراقبت می‌کند. یک ادب ویژه هم برای اهل بیت (ع) قائل بود. مثلاً دو ماه محرم و صفر را کامل مشکی میپوشید، اما نه فقط برای امام حسین (ع)، بلکه برای تک تک مناسبت‌های شهادت همه اهل‌بیت (ع). خیلی دقیق بود که مثلاً در سالروز شهادت حضرت زهرا (س) یا شهادت امام رضا (ع) هم حتماً رنگ مشکی می‌پوشید.

از طرفی خیلی امام حسنی (ع) بود. همیشه با زبان ساده و به شکل روایت، برای من و بچه‌ها از غربت و مظلومیت امام حسین (ع) می‌گفت. طوری صحبت می‌کرد که خودش یک روضه تمام عیار بود و اشک ما را درمی‌آورد. جالب اینکه این ارادت و عشق او به امام حسن (ع) باعث شد روز خاکسپاری‌اش مصادف شود با ولادت امام حسن مجتبی (ع).  با بچه‌هایمان، سید هادی و سید مهدی، خیلی صبور بود. اگر گاهی با آنها دعوایش می‌شد و صدایش را بلند می‌کرد، بعداً می‌آمد و از آنها حلالیت می‌طلبید. همین رفتارش باعث شده امروز دو پسرم دقیقاً با همان ادب با من رفتار کنند و الحمدلله این صفت را از پدرشان به ارث برده‌اند.

رعایت ادب لازمه هر رفتار همسرم بود


روز‌هایی که مشهد الرضا (ع) مقصد تمام مرخصی‌ها بود تا آخرین سفر کربلا

خاطرات مشترکمان با همسرم خیلی زیاد است، اما اگر بخواهم به بهترین‌هایش اشاره کنم، باید از سفرهایمان بگویم. همسرم عاشق سفر مشهد بود. همیشه می‌گفت: مرخصی‌هایی که می‌گیرم را باید برد مشهد، نه جای دیگر. خیلی دوست داشت از هر فرصتی برای رفتن به حرم امام رضا (ع) استفاده کند. بیشتر سفرهایمان هم به مشهد می‌رفتیم و واقعاً آن لحظات برایمان خیلی خوش می‌گذشت. یکی از بهترین و در عین حال سخت‌ترین سفرهایمان، آخرین اربعینی بود که با هم رفتیم، سال ۱۴۰۴. آن سفر پر از بلا و مشکل بود، اما در عین حال در کنار بودنش برای من خیلی قشنگ بود. خودِ حضور او کنارم همه سختی‌ها را آسان می‌کرد. غیر از سفر، خاطره‌های روزمره زیادی دارم. مثلاً اینکه همیشه سعی می‌کرد اگر من ناراحت بودم، حتی اگر خودم مقصر بودم، او پیشقدم می‌شد و موضوع را حل می‌کرد. گاهی با یک شاخه گل، گاهی با یک خوراکی که دوست داشتم، گاهی فقط با یک کلمه محبت‌آمیز دل من را به دست می‌آورد. انگار خودش را بدهکار خودش می‌دانست و نمی‌توانست تحمل کند که من ناراحت باشم. حتی اگر بحثی بینمان پیش می‌آمد، هیچ وقت نمی‌گذاشت آن روز با دلخوری تمام شود. این برای من خیلی ارزشمند بود.


عید غدیر امسال بدون سید علی گذشت

همسر من سید و عید غدیر برای ما همیشه یک عید واقعی بود. مادرش همیشه می‌گفت: عید غدیر، عید نوروز ما سادات است. هر سال از روز قبلش بساط پذیرایی را فراهم می‌کردیم و صبح عید منتظر مهمان‌ها بودیم. هر کسی که دعوت بود، مخصوصاً سادات، تشریف می‌آوردند. امسال، اما عید غدیر بدون علی برایم خیلی سخت بود. عید دلگیری بود. با خودم گفتم باید فارغ از هر غم و غصه‌ای باشیم. برای بچه‌ها لباس نو پوشاندم و یادم آمد یک خانمی را می‌شناسم که همسرش هم در همان روز‌های اول جنگ به شهادت رسیده بود، او هم سید بود. حس کردم حالش خوب نیست. تصمیم گرفتم خودم مهمان خانه آن شهید بشوم. دست بچه‌ها را گرفتم و رفتم به خانه یک سید شهید دیگر. می‌دانم که همسرم از این کار من خیلی خوشحال شده است. عید غدیر امسال علی در کنارمان نبود و جای خالی اش در گوشه به گوشه خانه احساس می‌شد.

رعایت ادب لازمه هر رفتار همسرم بود


صبح شهادت گفت فقط برای اهل بیت (ع) گریه کن؛ چند ساعت بعد خودم بالای پیکرش رسیدم

صادقی ادامه می‌دهد: همسرم در پایگاه هشتم آگاهی در میدان حر مشغول خدمت بود. روز شهادت، دهم اسفند ۱۴۰۴، روز دوم جنگ بود. صبح همان روز داشتیم به مراسم رهبر شهید می‌رفتیم. من در مسیر با صدای بلند گریه می‌کردم. علی به من گفت: «اولاً صدایت را نباید بلند کنی، چون دشمن خوشحال می‌شود. ثانیاً به عقیده من برای اهل بیت (ع) و مصائب کربلا باید شیون کرد و گریه بلند داشت». چند ساعت بعد راهی محل کار شد. به او زنگ زدم ولی جواب تلفن نداد یک حس درونی به من گفت باید بروم آنجا. به بچه‌ها گفتم لباس بپوشید. سخت ماشین گیر می‌آمد. بالاخره ماشینی گرفتم و خودم را رساندم به محل خدمتش. وقتی رسیدم دیدم آن خیابان پر از جمعیت است. همکارانش را دیدم، هرکدام چیزی می‌گفتند. من شک داشتم شهید شده یا مصدوم. با کلی التماس از آنها خواستم اجازه بدهند جلو بروم. رفتم جلو، دیدم یک پیکر زیر پتو پیچیده شده است. هنوز باور نداشتم. گفتم علی حتماً قبلش با من وداع می‌کرد، یک آمادگی می‌داد. نشستم و پتو را کنار زدم. صورت خاکی و خونی خودش بود. گرد و غبار آن اصابت روی صورتش نشسته بود. هیچ کسی به من خبر شهادت نداده بود. نه امداد، نه همکارش، نه تلفنی. انگار خودش نخواسته بود کسی خبر بدهد و مرا صدا کرد. خواست حضوری و رو در رو خبر را به من بدهد. همان لحظه جمله صبحش در گوشم پیچید. فهمیدم آنچه صبح گفت، وصیت عملی خودش بود که چند ساعت بعد به شهادت رسید. پیکر او سالم بود و بعد از طی مراحل تطهیر، روز پنجشنبه ۱۴ اسفند ۱۴۰۴ در زادگاهش، گلزار شهدای روستای مالواجرد اصفهان به خاک سپرده شد.


انتهای پیام /آرش سلیمی فر


گزارش خطا

ارسال نظر
طراحی و تولید: ایران سامانه