جانباز ۵۰ درصد: الان هم رهبر امر کند با سر میروم
جانباز سرافراز اباذر جعفری در سال 1344 در روستای عربشاه از توابع شهرستان تکاب متولد شد. او در خانواده ای مذهبی و زحمتکش بزرگ شد. در سال 1361 به خدمت مقدس سربازی رفت و در عملیات والفجر در مهران، ایلام و خرمشهر حضور داشت و در حین نبرد بر اثر اصابت خمپاره به درجه رفیع جانبازی نائل گردید. ایشان جانباز 50 درصد می باشد. در ادامه گفتگوی نوید شاهد آذربایجان غربی با این جانباز را میخوانید:

معرفی
من اباذر جعفری، شصت ساله هستم. در روستای عربشاه تکاب به دنیا آمدم. اسم پدرم سردار و مادرم مرضیه نام داشت. پدرم کشاورز بود. پنج برادر و سه خواهر هستیم.
انقلاب
در زمان طاغوت وضعیت مالی ما خوب نبود، آن موقع هیچ چیز نبود برای کشاورز، من خودم کشاورز بودم، گندم و نان کم بود. آن زمان ارباب بود و ارباب ها رفتار خوبی نداشتند و مردم را اذیت میکردند، گندم ها را جمع میکردیم در خرمن و ارباب مقداری را برای خود برمیداشت. یک سهم به صاحب ملک میداد و سه سهم خودش برمیداشت. زمان شاه بود و نگذاشتند درس بخوانم و گفتند باید بروی کشاورزی انجام دهی.
جنگ
سال 1361 به عنوان سرباز به جبهه اعزام شدم. دوران آموزشی در شاهرود بودم، بعد از آموزشی ما را تهران فرستادند، یک ماه آنجا ماندیم و بعد یک ماه لرستان فرستادند و از آنجا هم جبهه اعزام شدم. بیست ماه هم در جبهه ماندم. در عملیات والفجر بودم و مابین مهران و العماره من مجروح شدم، یک ماه تا پایان خدمتم مانده بود. دقیقا یک ماه، که قرار بود فردا مرخصی بروم. ما گشت شبانه رفتیم، تقریبا ساعت یک و نیم شب بود، رفته بودیم برای شناسایی، یک ماهم مانده بود تمام شوم، یک سرباز آنجا بود، وقتی آمدیم از کانال برگردیم و وقتی هنوز نرفته بودیم داخل کانال سیگارش را روشن کرد، نگو عراقی ها هم دیدند و خمپاره انداختند. داخل کانال ما را زدند، چهار پنج نفر بودیم، سه نفر شهید شدند و دو نفر مجروح شدیم، بقیه هم که سالم ماندند فرار کردند.
جانبازی
آنجا ماندیم تا اینکه بهیار آمد ما را برد، من هم بیهوش شده بودم. سه ماه ماندم در ایلام و از آنجا کرمانشاه فرستادند. شش ماه هم در تهران در بیمارستان ماندم. از آنجا هم مرخص شدم رفتم دوازده روز در خانه ماندم. دستم کار نمیکرد چون فقط پوستش مانده بود، یکی دو سال طول کشید که دستم خوب شد. آنجا یک جانبازی کنار من بود اسمش یادم نیست، ارتشی بود، همسرش برای او غذا میآورد به من گفت تو کسی را نداری؟ گفتم چرا ولی پدر و مادر ندارم، دو سه تا برادر کوچک دارم و تنها یکی از من بزرگتر است، آنها هم خبر ندارند گفت من تلگراف میزنم که بیایند.
برادرم سه بار آمد بالای سرم ولی من را نشناخت، در آخر به پرستار گفته بود برادرم کجاست، گفته بود این است. به شدت لاغر شده بودم و به دلیل خون زیادی که از دست داده بودم در بیمارستان گاها به من دو سه کیسه خون تزریق میکردند من حتی نمیتوانستم حرف بزنم الان هم سه تا ترکش داخل بدنم مانده و نتوانستند در بیاورند به دلیل اینکه کنار نخاع هست. بعد از بهبودی ازدواج کردم و سه فرزند ، دو پسر و یک دختر دارم. الان هم رهبر اگر امر کند با سر میروم من نوکر عمامه رهبرم هستم، چه آقای خامنهای باشد چه آقای خمینی، الان هم اگر بگوید با این وضعت برو، میروم. خداوند آمریکا و اسرائیل را لعنت کند، فرماندهان ما را شهید کردند.
توصیه
از جوان ها خواهش میکنم به انقلاب کمک کنند، از انقلاب رویگردان نشوند، زمان انقلاب من تهران بودم، بانک ها را آتش میزدند و گارد شاهنشاهی مردم را میکشت، حتی من خودم یک شب در جوب خوابیدم، گارد شاهنشاهی مردم را میزدند صبح بلند شدم دیدم جنازه ها در خیابان مانده است.