سیدمهدی برات شهادتش را در آخرین نذری ماهمبارک رمضان گرفته بود

به گزارش نوید شاهد شهرستانهای استان تهران، شهید سیدمهدی حسینی، متولد ۲۲ تیر ۱۳۵۹ در روستای طالبآباد شهر ری، یکی از شهدای والامقام سادات است. او از سال ۱۳۸۵ به مدت ۲۰ سال در بیت رهبری مشغول به خدمت شد و سرانجام در روز اول جنگ، نهم اسفند ۱۴۰۴، در کنار رهبر معظم انقلاب به شهادت رسید و پیکر مطهرش پس از چند روز جستجو در زیر آوار، پیدا و در دارالشهدای طالبآباد به خاک سپرده شد. او در نیمه شعبان سال ۱۳۸۲ عقد کرد و در ۱۹ خرداد ۱۳۸۴ زندگی مشترک خود را با زهره طالبآباد آغاز نمود. حاصل این ازدواج، دو فرزند است: حسام ۱۹ ساله و حلما ۱۰ ساله. شهیدی که عاشق خانوادهاش بود و در عید غدیر و روز سادات امسال، خالی بودن جای خالیاش بر سفرههای عید غدیر، احساس میشد.
آنچه در ادامه میآید، مشروح گفتوگو با زهره طالب آبادی همسر شهید سیدمهدی حسینی است.
از آشنایی تا ازدواج؛ یک عشق سنتی
زهره طالبآبادی، همسر شهید، از روزهای آشنایی چنین میگوید: آشناییمان خیلی سنتی بود. در همان روستای طالبآباد شهر ری زندگی میکردیم. همه همدیگر را میشناختند. معرفی کردند و در حد یکی دو جلسه رفت و آمد، همه چیز تمام شد. خدا را شکر میکنم که انتخاب خوبی کردم. آذر ۸۲، نیمه شعبان بود، عقد کردیم. اما به خاطر فوت پدرشوهرم، زندگی مشترکمان یک سال و هشت ماه تأخیر خورد. بالاخره ۱۹ خرداد ۸۴ رفتیم سر خانه و زندگی خودمان. هفته دیگه سالگرد ازدواج من و آقا مهدی هست؛ مردی که به وجودش افتخار میکنم و سربلندم کرد.
خصوصیات اخلاقی؛ مردی عاشق خانواده و بسیار مهمان نواز
زهره طالبآبادی از اخلاق و منش همسرش این گونه یاد میکند: خیلی دست و دلباز بود. هرچه در خانه داشتیم برای مهمان میگذاشت. میگفت: مهمان حبیب خدا است. یه لقمه نون و پنیر هم باشه، دور هم بودن مهم است. به من میگفت: بدون زن و بچه هیچ جا نمیروم و هیچ چیزی از گلوی من پایین نمیرود. خیلی به مادرش احترام میگذاشت. روزی نبود زنگ نزند. اگر یک روز هم یادش میرفت، تا شب خوابش نمیبرد. به من هم سفارش میکرد به مادرت سر بزن، حالش را بپرس.خیلی هم شوخطبع بود. با همه همکارانش شوخی میکرد، طوری که هیچکس از دستش ناراحت نمیشد. از بس همه دوستش داشتند. احساساتش را هم پنهان نمیکرد. راحت میگفت: دوستت دارم.

همراه و همدل در خانه و زندگی
یکی از ویژگیهای برجسته شهید، کمک کردن در خانه بود. همسرش میگوید: هر بار آقا مهدی خسته از سر کار میآمد، اما میدید من دارم کار میکنم، پابهپای من میآمد کمک. میگفتم برو استراحت کن، خستهای. میگفت: نه. در کارهای بچهها هم همین طور. لباس عوض کردن، جمع کردن، بیرون بردن بچهها...
حسام از چهار پنج سالگی فوتبال را شروع کرد. پدرش مشوق او بود. ثبتنامش کرد، لباسهایش را خرید، از این باشگاه به آن باشگاه میبرد. الان خدا را شکر حسام در لیگ برتر جوانان برای تیم پاس بازی میکند. حلما هم همین طور بود. از وقتی به دنیا پدرش خیلی خوشحال شد. بیشتر اوقات که از سرکار میآمد حلما را بیرون میبرد و مراقبش بود.
سفرهای زیارتی و خانوادگی؛ با هم بودن اصل بود
شهید سیدمهدی حسینی عاشق سفرهای خانوادگی بود. همسرش خاطرات شیرینی از این سفرها تعریف میکند: یک سال که نوبت مکه به ما رسید، با کلی تلاش و وام گرفتن، رفتیم. حسام کلاس اولی بود. سه نفری رفتیم. خیلی خوش گذشت. سوریه هم با خواهرم و مادرم و مادر خودش رفتیم. کربلا هم خانوادگی رفتیم. یک بار هم بعد از ماموریت، ما را برد همدان. دخترم یک سال و خوردهای داشت. دو سه روز گشتیم، خیلی خوش گذشت. شهید میگفت:مسافرت باید دور هم و خانوادگی باشد.برعکس من که گاهی دوست داشتم تنها برویم، او دوست داشت همه با هم باشیم.
سختیهای کار و صبوری یک همسر
کار او، نظم و برنامه مشخصی نداشت. همسر شهید از آن روزها میگوید: صبح پنج و نیم از خانه میزد بیرون. معلوم نبود کی برمیگردد. گاهی ساعت پنج بعدازظهر، گاهی ده شب. اصلاً برنامه منظمی نداشت. مدرسه پسرم تا دانشگاه را من خودم میبردم. خیلی سخت بود. گاهی به او گله میکردم. خودش هم گاهی اوقات خسته میشد؛اما من حمایتش میکردم. میگفتم: عیب نداره. خودش هم میگفت: سختی این کار وقتی بدانی برای حضرت آقا است، آسان میشود.

قبل از شهادت، مهمانی و نگاه آخر
همسر شهید از آخرین شب حضور همسرش در میان خانواده چنین روایت میکند: «پنجشنبه و جمعه همه در خانه مادرش جمع بودیم. آش پخته بودند. خندیدیم، افطار خوردیم. شهید به پسرخواهرش گفته بود: بیا این آش را هم بزن؛ من حاجتم را گرفتم. تو هم بیا حاجتت را بگیر. من آن حرف را نشنیدم، اما بعداً به من گفتند و فکر میکنم حاجتش، شهداتش بوده است. همیشه هم به من میگفت: من تو جوانی میمیرم. اما من هیچ وقت باور نکردم.
صبح شنبه، نهم اسفند ۱۴۰۴. پنج و نیم بیدار شدیم. همسرم دیابت داشت، قرصش را خورد. سحری خورد. نماز خواند و سوار موتور شد. من تا جلوی در بدرقهاش کردم. رفتم تا دم آسانسور. گفت: برو داخل، سرده. گفتم: نه. شما برو در آسانسور، من میروم و در را بستم. آن نگاه آخر بود. تموم شد.
ساعت ۹ و نیم صبح زنگ زدند گفتند: بیت زده شد. حالم دست خودم نبود. به همه همکارانش زنگ زدم. هیچ کس جواب درستی نداد. به من میگفتند:دعا کن. از زیر آوار صدا میآید. من گریه میکردم و میگفتم: خدایا همسر من دیابت دارد. تا الان روزه بوده. قندش میافتد. کمک کن زودتر پیدایش کنند.صبح یکشنبه ساعت پنج صبح از تلویزیون خبر شهادت حضرت آقا را شنیدم. نمیخواستم قبول کنم که مهدی هم آنجا بوده. تا غروب یکشنبه منتظر بودم. ساعت شش یا هفت غروب بود که به من گفتند شهید شده است و دنیا برای من آوار شد.
همکارانش به من گفتند:آنقدر قشنگ خوابیده بود. خیلی خاکی شده بود، ولی دستش روی سینهاش قرار داشت. انگار خوابیده باشد. صورتش یک کمی زخمی بود، اما پیکرش سالم بود. انگشتری را که من برای تولدش خریده بودم، با نگین مشکی، هنوز به دستش بود و پیکرش سالم مانده است.
عید غدیر و روز سادات؛ سختترین عید پس از سیدمهدی
دیروز عید غدیر خم، عید سادات بود. همسر شهید از حال و هوای این روزها میگوید: ما همیشه شب عید همه جمع میشدیم خانه مادرشوهرم. شهید از چند ماه قبل پولهای نو را تهیه میکرد تا صبح عید، اولین عیدی را به همه بدهد. امسال... و ندیدن مهدی خیلی سخت بود. برای اینکه یادش را زنده نگه دارم؛ امسال تسبیح های سبزی سفارش دادم و روی آن نوشتم:به یاد شهید سیدمهدی حسینی. به هر مهمانی که میآید، یک تسبیح دادم و میگویم: این کمترین کاری است که میتوانم برایت بکنم. یک ذکر صلوات هم هدیه کن.
پیام پایانی همسر شهید
زهره طالبآبادی در پایان این گفتوگو، با چشمانی اشکبار اما پر از افتخار گفت: افتخار میکنم به همسرم. سربلندم کرده. خیلی دوستش داشتم. الان تازه میفهمم چه کسی از دست دادم. او هم برای من کم نگذاشت. انشاءالله شفاعتم کند آن دنیا. من همه سختیها را به جان میخرم فقط برای اینکه شفاعتم کند. خداوند ما را با او محشور کند.
گفتگو از آرش سلیمیفر
تنظیم از سعیده نجاتی